"هفت"

داستان دنباله دار : بخش دوم  ( ژربرا )

روز دوم: ژربرا
اکنون غروب روز یکشنبه است و قطرات باران با خشونت تمام تن ظریف خود را بر شیشه های پنجره‌ی بزرگ اتاق می‌کوبند، انگار در تلاشند که با شکستن پنجره وارد جایی بشوند که اجازه‌ی ورود به آنجا ازشان سلب شده. انقدر هم در این امر مصمم‌اند که چیزی نمانده موفق شوند. به نظرت اگر پنجره را باز کنم چه میشود؟ سرما که نمیخورم...

خب باید بگویم پنجره را باز کردم و قطره‌ها که گویی انتظار این حرکت را نداشتند بدون توقف صورتم را مورد نوازش قرار دادند. سرد بودند. و حقیقتش برای جلوگیری از سردرد، در معرض هجوم قطرات ماندن زیاد طول نکشید، بعد از بستن پنجره، دست هایم را گرم کردم و دوباره نشستم تا اول بنویسم باز کردن پنجره وقتی باران میبارد چه حسی دارد و بگویم "امروز صبح ژربرا خریدم"
آنقدر‌ در الان غرق شدم که فراموش کردم اصلا چرا این نوشتن را شروع کردم. من امروز صبح دوباره همان مسیر دیروز را طی کردم اما این بار برای خریدن ژربرا. درست به خاطر دارم یکشنبه‌ی سال پیش بود که با او برای خریدن گل رفته بودیم و در راه با اشاره به گلبرگ های ژربرا برایم توضیح میداد:
_نمیدانی من چقدر رنگشان را دوست دارم! راستش را بخواهی تا ۱۹ سالگی از یکشنبه ها بدم می‌آمد. همیشه برایم روز ملال‌آوری بود و من حتی دلیلی برایش نداشتم. از روزی که شروع به خریدن گل ها کردم و برایشان روز تعیین کردم همه چیز فرق کرد. ژربرا برای یکشنبه گذاشتم چون به معنای مثبت نگری و تحسین است.
اگر من هم میتوانستم همان تلاشی که او برای رفع تنفر از یکشنبه ها داشت را برای کنار آمدن با غم دوری‌اش به کار بگیرم، عالی میشد. از آن به بعد یکشنبه ها او بعد از هر غر غری که میکردم ضربه‌ی ارامی به شانه‌ام میزد و میگفت:"امروز یکشنبه است و من ژربرا خریدم!"
و من میفهمیدم حتی اگر کل هفته را بخواهم با غر غر کردن به پایان برسانم استثنائا یکشنبه ها را باید با شمردن دلایل خوشحالی ام برای او، تمام کنم‌.
ژربرایی که امروز کنار آلاله‌مان گذاشتم گلدان را از آنچه بود، خالی تر نشان میداد. احساس غمی گنگ و دلتنگی واضحی بر من چیره شده بود. من از او عکسی نداشتم، نه حداقل در قاب عکس در خانه‌ام. اما هنوز نگاهش خاطرم را گردگیری می‌کرد. خلاصه بگویم، من میدانستم رفته و میدانستم غمگینم، در مرحله‌ی سخت پذیرش دست و پا میزدم و خودش... همانی که رفته بود به کمکم شتافته بود. ظهر نسبتا روشنی بود و من کم کم در می یافتم چقدر دلتنگ خانواده‌ام هستم... میدانی آنها مرا رها کرده بودند تا بدون مداخله دیگران اشک بریزم، بی قراری کنم و خوشحالی‌ام را بازیابم. فکر میکنم برای همین بود که امروز هم، نامه‌ای نبود.



"هفت"

داستان دنباله دار : بخش اول  ( الاله )

فکر میکنم هرگز قرار نیست دلیل اصرار بی مورد او قبل از مرگش را درک کنم. همان موقعی که با چشم‌های نیمه‌باز و خسته‌اش در حالی که درد امان به لبخندش نمیداد مجبورم کرد گل‌های "پرنده‌ی بهشتی"اش که برای آخرین روز هفته‌هایش بود را آب دهم. صدایش آنقدر ضعیف بود که برای شنیدنش باید سرم را به صورتش نزدیک میکردم.
_امروز جمعه‌است که من می‌روم... شنبه‌ام جای دیگری بیدار خواهم شد. گل هایی که آب دادی یعنی وفاداری... یعنی آرزوهای زیبا.
لبخند بی‌جانی زد که زود رنگ باخت‌. حرفش را زده بود. می‌دانست میرود و از ارزوهای زیبا و وفاداری‌اش برایم می‌گفت. اینکه چگونه آن روزها را پشت سر گذاشتم را نمیدانم... او زیباترین اتفاق که نه... زیبا ترین خاطره‌ی مبهم من است که هم‌اکنون حضورش در عین محو شدن رو به پایدار ماندن میرود. همانطور که هرروز احساس کردنش، رو به رنگ باختن میرود؛ وجودش در وجودِ گذشته‌ام بیشتر تنیده میشود. هرروز دلم تنگ‌تر و خاطراتش زیباتر میشود.
امروز که بعد از ماه‌ها قلم به دست گرفته‌ام -آن هم به خاطر او البته- قرار است خودم را در برگشتن به زندگی بعد از او به همراه خاطراتش یاری کنم. آه امروز هم هیچ نامه‌ای ندارم.

روز اول: آلاله
دیروز قرار بود از یکی از دوستانم بخواهم وقتی از گل 
فروشی سر راهش بر میگردد برایم آلاله بیاورد -که اگر درست به خاطر داشته باشم Eternity به معنای جاودانگی نام داشت- اما هفت ماه از آن رفتنِ غمناک گذشته بود و من آخرین بار پنج ماه پیش برای ملاقات قبرش از خانه بیرون رفته بودم. هیچوقت فکرش را هم نمیکردم بعد از او داستان زندگی‌ام اینگونه تغییر کند. 
میان راه با وجود سردی هوا، آسمان چندان ابری و دلگیر نبود. شاید هم بود. نمیدانم اما با سلیقه‌ی من آنقدری جور بود که پالتوی قهوه‌ای رنگم را بردارم و موهای نیمه‌بلندم را زیر کلاه بافتنی پنهان کنم و پس از پنج ماه پا به دنیای زندگی بگذارم. 
به رسمِ شنبه های "او" گل آلاله از گل‌فروشی که حدس میزنم مرا میشناخت گرفتم. در راه برگشت، همانطور که سرم را به قصد نگاه کردنِ قدم هایم پایین گرفته بودم، قطره‌ی بی رنگی از چشمانم روی گلبرگ آلاله‌ی نارنجی‌رنگ چکید.
آن زمان که "او" بود. به یاد دارم هر شنبه یک شاخه آلاله به گلدانش اضافه میکرد و به یاد دارم حتی یک بار برایم توضیح داد آلاله نماد شروع دوباره و دوستی است. فکر میکنم برعکس این عادت های به ظاهر کوچکش که کم کم تاثیرات ژرف و شگرفی در وجودم میگذاشت، رفتنش تا ابد قرار از برایم ناگهانی بماند. 
شیشه‌ی آبی رنگ بزرگی را برای "گل‌هایمان" کنار گذاشتم. 
موقع گذاشتن شاخه‌‌ی سرحال آلاله در شیشه، فهمیدم هنوز لبخندش را به خاطر دارم‌. میتوانستم ساعت ها آنجا بنشینم و همراه نگاه به یک شاخه گل و با خیال لبخندهای آدمِ رفته‌ای که هنوز کنارم بود عمرم را تلف کنم‌. مثل هفت ماه ناقابلی که نادانسته بر باد داده بودمش. 
این بار او و آلاله‌اش را اینجا داشتم. او و آلاله اش و خودم را‌‌. و قرار بود این داستان هم مثل داستان های بعدی پشت سر گذاشته شود. 
امروز هم نامه‌ای نبود.

ادامه دارد....

نویسنده : ریحانه زندپور 





نه هر که چهره برافروخت دلبری داند
نه هر که آینه سازد سکندری داند
نه هر که طرف کله کج نهاد و تند نشست
کلاه داری و آیین سروری داند
تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکن
که دوست خود روش بنده پروری داند
غلام همت آن رند عافیت سوزم
که در گداصفتی کیمیاگری داند
وفا و عهد نکو باشد ار بیاموزی
وگرنه هر که تو بینی ستمگری داند
بباختم دل دیوانه و ندانستم
که آدمی بچه ای شیوه پری داند
هزار نکته باریکتر ز مو این جاست
نه هر که سر بتراشد قلندری داند
مدار نقطه بینش ز خال توست مرا
که قدر گوهر یک دانه جوهری داند
به قد و چهره هر آن کس که شاه خوبان شد
جهان بگیرد اگر دادگستری داند
ز شعر دلکش حافظ کسی بود آگاه
که لطف طبع و سخن گفتن دری داند
درود یاران
سه شنبه
اول اردیبهشت
و روز ملی سعدی است.
می دانی چرا باید سعدی را گرامی داشت؟
برا اینکه قبیله اش همه از عالمان دین بودن، و معلم عشقش او را شاعری آموخت.
در این روزگار بی عشقی، میان این همه چوب و ترکه و تلخی و درشتی عالمان دین ، ما بیش از هر زمان به معلم عشق محتاجیم.
باید شاگردی سعدی کنیم تا الفبای عشق از یادمان نره.
همه قبیله من عالمان دین بودند
مرا معلم عشق تو شاعری آموخت
شادکام باشید


سال نو مبارک
...
تماشا ویدیو


نویسنده: الناز مرادی

 

ب  مثل بی بی

ساعت سه بعد از ظهر بود . هنوز در فکر اتفاقات صبح بودم به جواب امتحانم که بیست بود فکر می کردم.

در را که باز کردم یک قاب عکس با نوار مشکی در کنارش نظرم را به خود جلب کرد بیشتر که دقت کردم دیدم عکس ، عکس بی بی است دیگر کاملا یادم رفته بود کجا بودم فقط دستم را روی چشمانم گذاشتم آرزو می کردم که در یک کابوس باشم اما انگار فایده ای نداشت بی بی رفته بود .

کمی که حالم بهتر شد با مادر تماس گرفتم با صدایی بغض آلود گفت :<<  سلام عزیزم زود یک تاکسی بگیر بیا خانه ی بی بی >>. نگذاشت چیزی بپرسم و قطع کرد سریع لباس هایم را عوض کردم و راه افتادم به سمت خانه بی بی .

...

ادامه مطلب

 



افق نقره ای

نویسنده: سرکار خانم مهتاب افشاری

دبیر ادبیات دبیرستان فرزانگان

هی این پا وآن پا کرد،تا وقتی که تقریباً دیگر صدای مش رحیم و میرزا نبی که در مورد نوبت گلّه با هم صحبتمی کردند،به گوش نمی رسید.آن وقت با بی حوصلگی دالان بلند وتاریک را پشت سر گذاشت و لنگۀ سنگین درچوبی را باز کرد.منظرۀ زیبای تپّه های دور تا دور روستا و صدای قات قات مرغابی هایی که در برکۀ پایین ده شنا می کردند و جنب وجوش اهالی، هیچ کدامشان حس خاصی در وجودش برنمی انگیختند.

...

ادامه مطلب



 

نویسنده: زهرا کاظمی

پاک کن

  -اوه خدای من! سی و شش تا ،عزیزم ایندفعه هم املایت مثل دفعه ی پیش شده سی شش تا غلط املایی داری!.

در حالی که دستانش را از پشت به هم قفل کرده بود و پای راستش را روی زمین فرش شده ی اتاق غذا خوری میکشید گفت:دفعه قبل سی هفت تا بود .

-دست خطت هم که چندان تغییری نکرده، فکر میکنم نصف غلط املایی هایی که نوشتی به خاطر دست خطت باشه.

...

ادامه مطلب



 

نویسنده: شیدا فراهانی

 

انشا های کودکانه


تحصیلی
خب خب!!!! فک کنم حدود سه ماه از سال
میگذره هرکاری هم می کنی خوش نمیگذره!!!!!
بچه ها خیلی سماجت دارن اه اه!!!
تصوری که از معلمی داشتم همش نقش بر آب شد؛
نه
راستی! نگفتم من معلم کلاس اول مدرسه پسرو
هستم
 ...

ادامه مطلب



صدای زندگی


شاید بگید زندگی صدا نداره،اما باید خدمتتون عرض کنم که زندگی پر از صداست پر از صداهای مختلفی که بستگی به شما داره که با چه گوشی اون صداها رو بشنوید.
آدمها با نوجه به نوع  صدایی که می شنوند و گوشی که برای شنیدنشون انتخاب میکنن،در دسته بندی های مختلف قرار می گیرند:
دسته اول آدمهایی هستند که گوششون رو روی صداهای منفی ،صداهایی که باعث میشه آدم از زندگی ناامید بشه باز کردن این آدم ها سرشار از انرژی منفی هستند و در زندگی افراد موفقی نیستند؛چون از نظر این آدمها در زندگی موفقیت وجود نداره و فقط سرشار از بدی ها و چیزهای منفیه.

دسته دوم آدمهایی هستند که فقط به صدای مثبت زندگی گوش می‌دهن و گوششون رو فقط به صداهای مثبت و انرژی های خوب باز میکنن،شاید تعجب کنید ولی این افراد هم آدم های موفقی نیستند،چون این افراد اصلاً از باختن و امثال اینها که گاه برای ما مفید هستند دور هستند و برای موفقیت تلاشی نمی‌کنند چون از نظر اونها جز موفقیت چیزی در زندگی نیست و نمی دانند که در زندگی یک گزینه باخت هم وجود داره.

دسته سوم آدمهایی هستند که گوششون رو روی هر دو صدای زندگی باز کردن یعنی هم صداهای مثبت و هم صداهای منفی و شنیدن و چشیدن. این آدم ها موفق ترین آدم ها هستند،چون میدونن در زندگی علاوه بر برد و پیروزی یک باخت هم وجود داره و تجربه کردند که انرژی های منفی چه حس بدی داره و انرژی های مثبت و صداهای خوب و زیبا چه حس خوبی داره  با تلاش و اراده زیاد خودشون رو به حس مثبت میرسونن؛ چون میدونم اگه به اندازه کافی تلاش نکنند باز هم گوشی که صداهای منفی را با آن می شنیدند،صداهای منفی را با خود می شنود و احساس می کند در واقع این آدم ها با واقع گرایی و با تلاش بیشتر برای رسیدن به صدا های مثبت و خوشبختی در زندگی موفق میشوند.



نویسنده: فاطمه باقری

 صدایی که آسمان می شنود🌅
 

   خوش به حالت که هرروز از صبح تا شب🌃 تمام صداهای جهان را می‌شنوی. از صدای سحری خروس های روستا گرفته تا صدای کارخانه ها که به محض طلوع خورشید شروع به کار میکنند🏭. از صدای بچه هایی که با هزار شوق و ذوق به مدرسه می روند🎒 تا صدای مادربزرگ ها و پدربزرگ هایی که با آب پاش کوچک و قرمز خود به گل های شمعدانی زیبای روی ایوان آب میدهند🎍.حتی صدای گرگ میش سحر را هم می‌شنوی.🌅
    نمیدانم چه حسی دارد که تمام این صداها را باهم بشنوی. صدای ۷ میلیارد انسان روی زمین که هر دقیقه بیش از ۱۰۰ کلمه حرف میزنند و صدای شیرها و شغال هایی که آهوان بیگناه و مظلوم را شکار می‌کنند و صدای ماهی هایی که زیر اب از ترس حمله ی کوسه به پشت صخره ای پناه می‌برند🐡🐠. و همچنین آتشفشان هایی که هر چه در خود دارند بیرون می‌ریزند.🌋
   و ناگهان همه جا سکوت می‌شود. تمام انسان ها و شیرها و شغال ها و ماهی ها.... به خواب میروند. 🌌و تنها صدای جهان، صدای تاریکی و جیر جیر جیرجیرک هاست.
   دوست دارم یک روز، فقط یک روز جای تو باشم تا تمام صداهای جهان را همزمان بشنوم. صدای امواج دریا🌊، صدای سنجاب کوچکی که بالای درختان جنگل لانه دارد  ، صدای رودی که از بالای کوه به پایین جاریست و صدای بادی که علف ها را تکان میدهد 🌾.دوست دارم صدای قطرات باران  و غرش رعد پاییزیو صدای لطیف برف سفید زمستان را باهم بشنوم. دوست دارم صدای شکوفه های بهاری🌸 و صدای گرمای تابستان را 🔥باهم بشنوم. و دوست دارم صدای ده ها متر زیر زمین و در عمق اقیانوس ها را بشنوم. 
   خوش به حالت ای آسمان که تمام این صداهای زیبای جهان را هر روز می‌شنوی.



نویسنده: آریانا هرمزدی

نور امید

اتاق تاریک بود. به علت تاریکی اندازه اش را نمی شد تشخیص داد.تنها منبع نوراتاق،شمعی در روی میز وسط اتاق بود و دراطراف نور شمع ،صورت فردی دیده می شد. چهره فرد به سردی سرمای کولاک شدید و زوزه باد وحشی بود.سرمایی که هر کس را به تاریک ترین و خراب ترین کوچه های شهر می کشاند. چشمان فرد مدت زیادی روی شمع ایستاده بود و .ذهنش در جهانی دیگر سیر می کرد و هیچ چیز را متوجه نمی شد

...

ادامه مطلب



 

نویسنده: مهشید شاملو

صدای ذهن

خیلی شلوغ است.همه صندلی ها پر شده و جای سوزن انداختن نیست!حتی عده ای ایستاده اند. یکی خواب است،یکی سر به زیر انداخته و فکر می کند، یکی به جلو خیره شده و ...کودکی از پنجره به بیرون نگاه می کند و لبخند می زند.شاید بخاطر این باشد که او به هیچ مشکلی فکر نمی کند. شاید بخاطر این باشد که او هیچ کس را نمی شناسد.شاید بخاطر این باشد که او به هیچ کس وهیچ جا فکر نمی کند.او به حقوقش فکر نمی کند. به شامی که هنوز نپخته است فکر نمی کند.به طلبکاری که پاشنه در را از جا کنده فکر نمی کند.او فقط و فقط به دنیای اطراف نگاه می کند و لبخند می زند. نگاه می کند و یاد می گیرد. او فقط و فقط به آرامش آغوش مادرش فکر می کند. به صدای گرم مادرش که سیاهی شب را از یادش می برد و درخشش ستارگان را یادآور می شود. او به آسمان آبی نگاه می کند و لبخند می زند.آرزو دارد روزی ابر شیرین آرزوهایش را در آغوش بگیرد.  

...

ادامه مطلب



نویسنده: دینا شاملو

خانه بزرگ و اتاق تاریک

:(وای از دست اینا.آخه پدر من،من به تو چی بگم ها چی بگم؟آخه این چه کاریه.هیچکس نمیاد با بچش همچین کاری بکنه.

عه عه عه نگاه کن توروخدا مامانم چه ازش طرفداری می کنه.می گه:بله دیگه دخترم تو دیگه بزرگ شدی باید بتونی مستقل زندگی کنی.

اصلا اگر من نخوام مستقل بشم باید کیو ببینم؟؟بابا ولم کنید توروخدا.)

...

ادامه مطلب



 

نویسنده: موژان ترکمن

وجدان خاموش

شالم را محکم تر از همیشه دور گردنم پیچیدم . به اطراف نگاه کردم و سپس به ارامی به داخل کوچه ی خلوت و ساکت قدم گذاشتم.هیچ صدایی به جز صدای پایکوبی قطره های باران بر روی گودال های کوچک و بزرگ اب به گوش نمی رسید.قدم هایم را بلندتر کردم وحواسم را جمع کردم تا پایم را در اقیانوس های کوچک روی زمین نگذارم.در انتهای کوچه درست جایی که بعد از پیچش به خیابان اصلی می رسیدم صدای شخصی را شنیدم.صدای کودکی که چیزه نامفهومی را مدام زمزمه میکرد.

...

ادامه مطلب



 

نویسنده :فاطمه کاظمی

  گربه راه راه

پدرم در حالی که پای چپش در کچ بود، روی مبل سبز جلوی تلویزیون نشسته بود و یک کوسن زرد رنگ زیر پایش گذاشته بود و اخبار کا در رابطه با حوادث هولناکی بود را با  دقت نگاه می کرد، ولی بسیار عصبانی و ناراحت به نظر می آمد و می توانستی اخم روی پیشانی اش را ببینی. مادرم هم در آشپز خانه در حالی که باند دور سرش را مرتب تر می کرد، با عصبانیت کلوچه ها را در ظرف می چید طوری که بعضی از کلوچه از شدت عصبانیت زیر دستانش خرد می شدند. خواهرم که چون دست چپش شکسته بود از انجام تکالیف مدرسه سر باز زده بود و در اتاقش مشغول حرف زدن با دوستش پشت تلفن بود، و با خوشحالی از ماجرای دیروز چیز هایی می گفت. و من هم مشغول عوض کردن پانسمان گوش گربه مان بودم که درسبدش لم داده بود و خمیازه می کشید و گاهی از درد صدایش در می آمد و چشم غره ای به من می رفت.

...
ادامه مطلب



نویسنده: لیزان احمدوند

صدای کودک کار  

دانلود فایل



📿داستان فوق‌العاده زیبا از حضرت علی (ع) 📿

مردى خدمت على عليه السلام آمد و عرض كرد:
يا اميرالمؤمنين من حاجتى دارم .
حضرت فرمود:
حاجتت را روى زمين بنويس ! زيرا كه من گرفتارى تو را آشكارا در چهره تو مى بين و لازم نیست بیانش کنی!

مرد روى زمين نوشت .
” انا فقير محتاج ”  من فقيرى نيازمندم .
على عليه السلام به قنبر فرمود:
با دو جامه ارزشمند او را بپوشان .
مرد فقير پس از آن ، با چند بيت شعر از اميرالمؤمنين عليه السلام تشكر نمود.

حضرت فرمود: يكصد دينار نيز به او بدهيد!
بعضى گفتند:
يا اميرالمؤمنين او را ثروتمند كردى !
على عليه السلام فرمود:
من از پيغمبر خدا صلى الله عليه و آله شنيدم كه فرمود:
مردم را در جايگاه خود قرار دهيد و به شخصيتشان احترام بگذاريد. آنگاه فرمود:
من براستى تعجب مى كنم از بعضى مردم ، آنان بردگان را با پول مى خرند ولى آزادگان را با نيكى هاى خود نمى خرند.

نيكى ها انسان را برده و بنده مى كند.



🧿داستانی زیبا از علی (ع)🧿

روزى حضرت على (ع ) از درب دكان قصابى مى گذشت .
قصاب به آن حضرت عرض كرد:
يا اميرالمؤ منين ! گوشتهاى بسيار خوبى آورده ام . اگر ميخواهيد ببريد.
فرمود: الا ن پول ندارم كه بخرم .
عرض كرد من صبر مى كنم پولش را بعدا بدهيد.
فرمود: من به شكم خود مى كويم كه صبر كند اگر نمى توانستم به شكم خود بگويم از تو مى خواستم كه صبر كنى ولى حالا كه ميتوانم به شكم خود مى گويم كه صبر كند.

آرى ، خاصيت نفس اماره اين است كه اگر تو او را وادار و مطيع خود نكنى او تو را مشغول و مطيع خود خواهد ساخت .

ولى على (ع ) كه در ميدان جنگ مغلوب عمرو بن عبدودها و مرحب ها نمى شود، به طريق اولى و صد چندان بيشتر هرگز بر خود نمى پسندد كه مغلوب يك ميل و هواى نفس گردد


نوشته شده توسط :انجمن ادبی
دوشنبه سوم آذر ۱۳۹۹    14:6