
🔹اطلاعات عمومی 🔹چهار حقیقت در رابطه با سعدی
شناسنامه نامشخص
در منابع مختلف سال تولد سعدی در حوالی سال 563 ذکر شده و مشخص نیست که دقیقا در همین سال بوده یا چند سال جلوتر و عقب تر. همچنین در این منابع به او دو نام مختلف نسب داده شده که این دو اسم مصلح الدین عبدالله و مشرف الدین عبدالله ست. سبک اشعار
از اونجایی که ایشون همیشه در احتماع مردم کشورهای مختلف بود و کمتر گوشه نشینی میکرد، اشعارش بر مبنای اجتماعی اخلاقی سروده شده. آثار سعدی
بوستان، گلستان، قصیده ها، دیوان اشعار، صاحبیه، مرائی سعدی، مفردات، کتاب نصیحه الملوک، رساله در عقل و عشق، هزلیات سعدی، مجالس پنجگانه. به اوج رسیدن شیخ اجل در کهنسالی
این شاعر بزرگ با اینکه اشعار زیادی در طول عمرش سروده بود، هیچکدوم اونجوری که باید باعث مشهور شدنش نشد. اما در طی دو سال بوستان و گلستان رو سرود و باعث مشهور شدن سعدی شد. امروزه گلستان و بوستان سعدی رو کمتر کسیه که نخونده باشه و بسیاری از حکایات و اشعارش نقل محفل های ادبی و آموزشیه.
واحدهای شمارشی
۱- «اصله» برای درخت: پنج اصله درخت
۲- «باب» برای خانه و دکان و کاروانسرا و ... دو باب خانه، پنج باب مغازه
۳- «برگ» برای کاغذ جلد نشده: پنج برگ کاغذ
۴- «بند» برای کاغذ که شامل 500 برگ در ابعاد معین است: سه بند کاغذ
۵- «پرده» برای تابلو نقاشی: سه پرده تابلو نفیس استاد فرشچیان
۶- «تخته» برای فرش و پتو و جز آن: دو تخته فرش، سه تخته پتو
۷- «تن» برای انسان (به جای نفر): ده تن سرباز
۸- «توپ» برای پارچه: سه توپ فاستونی
۹- «جام» برای قطعات شیشه ساختمانی و آینه های بزرگ: دو جام شیشه
۱۰- «جلد» برای کتاب و دفتر: دو جلد کتاب
۱۱- «جفت» برای کفش و جوراب و جز آن ها: دو جفت کفش، دو جفت جوراب
۱۲- «حلقه» برای چاه و قنات و فیلم و نوار و لوح فشرده: سه حلقه چاه، چهارفیلم
۱۳- «دانه» برای برخی اشیاء: دو دانه سیب، 5 دانه آب نبات
۱۴- «دست» برای شش عدد ظرف و قاشق و غیره و همچنین لباس: یک دست قاشق
۱۵- «دستگاه» برای اتومبیل و رادیو و تلویزیون و موتور و جز آن: دو دستگاه اتومبیل
۱۶- «دو جین» برای هر دسته یا بسته دوازده تایی: یک دو جین جوراب
۱۷- «دهنه» برای دکان: یک دهنه دکان نانوایی
۱۸- «رأس» برای گاو و گوسفند و بز و امثال آن ها: سه رأس گاو
۱۹- «رشته» برای گردن بند و دست بند، نیز برای قنات : دو رشته قنات، سه رشته گردن بند
۲۰- «زنجیر» برای فیل: دو زنجیر فیل
۲۱- «سر» برای انسان (به جای نفر در عائله): پنج سر عائله
۲۲- «سنگ» برای آب آبیاری و آسیا: سه سنگ آب
۲۳- «شاخه» برای سیم و لوستر و تیر آهن و جز آن: سه شاخه سیم، دو شاخه لوستر
۲۴- «شعله» برای وسایل روشنایی مانند چراغ و شمع: دو شعله چراغ
۲۵- «طاقه» برای شال و پتو و پارچه: دو طاقه شال، چهار طاقه پتو
۲۶- «عدد» برای برخی اشیا : 4 عدد بستنی
۲۷- «عراده» برای توپ: سه عراده توپ
۲۸- «فروند» برای کشتی و هواپیما و بالگرد: سه فروند هواپیما
۲۹- «فقره» برای نامه، سند، چک و مانند آن ها: سه فقره نامه
۳۰- «قالب» برای قطعات بریده شده و جدا از هم: دو قالب کره، چهار قالب صابون
۳۱- «قبضه» برای اسلحه سبک: دو قبضه برنو، یک قبضه شمشیر
۳۲- «قرص» برای نان: دو قرص نان
۳۳- «قطعه» برای زمین و باغ، همچنین برای فرش، عکس، جواهر،جوجه، مرغ، خروس، ماهی و اسکناس،: دو قطعه زمین ، چند قطعه فرش، سه قطعه عکس، دو قطعه اسکناس
۳۴- «قلاده» برای سگ و شیر و ... دو قلاده سگ
۳۵- «قواره» برای زمین و برای پارچه ای که برای یک دست لباس کافی است: سه قواره زمین، چهار قواره پارچه
۳۶- «مجلد» برای کتاب و دفتر: چهار مجلد کتاب
۳۷- «نخ» برای سیگار: سه نخ سیگار بهمن
۳۸- «نفر» برای انسان و شتر: سه نفر راهزن، ده نفر شتر
برخی واحدهای شمارش ویژه یک اسم است مانند «اصله» برای درخت، ولی برخی ممکن است به طور مشترک به کار رود، مانند عدد
استاد علیرضا حیدری
#آیامیدانستید 💡
«مثل اکبر ندهد، خدای اکبر بدهد.» ریشه در این دارد که آدمی همیشه باید چشم امید نه به دست بنده ی خدا، بلکه خداوند متعال داشته باشد. این مثل از یک حکایت پندآموز آمده است که آنرا در اینجا برای شما بازگو می کنیم.
در روزگاران قدیم پادشاهی به نام #اکبر بود، که افراد چاپلوس را به دور خود جمع می کرد، اکبر شاه عادت داشت به افرادی که از او تعریف می کردند، پاداش دهد، از این رو در اطراف کاخ او همیشه گدایانی بودند که به طمع پاداش از او تعريف می کردند، در این میان دو گدا نابینا به اسمهای #بشیر و #قاسم بودن که یکبار شانس به آنها روی آورد و شاه از کنار آنها گذر کرد، بشیر برای اینکه اکبر شاه به او چیزی بدهد مرتب می گفت:«اکبر بدهد.» اما قاسم می گفت:«اکبر ندهد، خدای اکبر بدهد.»
شاه برحسب عادت از سخن بشیر خوشش آمد و تصمیم گرفت به او پاداشی دهد، در نتیجه دستور شکم مرغ بریانی را با زر پرکنند و آنرا به #بشیر دهند، بشیر بادیدن مرغ بریان طمع کرد و آنرا به #قاسم که آن روز مقداری پول از راه گدایی بدست آورده بود فروخت. قاسم از همه جا بی خبر، خوشحال مرغ بریان را به خانه برد تا با زن و بچه اش آنرا بخورند، اما آنها با نهایت تعجب دیدن که داخل شکم مرغ پر از زر است و شکر خدا را کردند.
فردای آن روز #بشیر طبق معمول برای گدایی به کنار قصر رفت و باز آن جمله معروف یعنی«اکبر بدهد.»را تکرار کرد شاه با شنیدن آوای بشیر خشمگین شد و گفت:«مردک! چرا هنوز گدایی می کنی؟ من داخل شکم مرغ دیروزی را از زر ناب پر کرده بودم.» بشیر بیچاره که فهمید به چه قیمت ناچیزی زرها را از دست داده است، شرح داستان با پادشاه گفت و شاه در حیرت فرو رفت و گفت: چقدر آن گدا درست گفته بود :«اکبر ندهد، خدای اکبر بدهد.»
آیا ميدانستید برخیها واژههاي زیر را که همگی فرانسوی هستند فارسی ميدانند؟
آسانسور، آلیاژ، آمپول، املت، باسن، بتون، بلیت، بیسکویت، پاکت، پالتو، پریز، پلاک، پماد، پوتین، پودر، پوره، پونز، پیک نیک، تابلو، تراس، تراخم، نمبر، تیراژ، تور، تیپ، خاویار، دکتر، دلیجان، دوجین، دوش، دبپلم، دیکته، رژ، رژیم، رفوزه، رگل، رله، روبان، زیگزاگ، ژن، ساردین، سالاد، سانسور، سرامیک، سرنگ، سرویس، سری، سزارین، سوس، سلول، سمینار، سودا، سوسیس، سیلو، سن، سنا، سندیکا، سیفون، سیمان، شانس، شوسه، شوفاژ، شیک، شیمی، صابون، فامیل، فر، فلاسک، فلش، فیله، فیبر، فیش، فیلسوف، فیوز، کائوچو، کابل، کادر، کادو، کارت، کارتن، کافه، کامیون، کاموا، کپسول، کت، کتلت، کراوات، کرست، کلاس، کلوب، کلیشه، کمپ، کمپرس، کمپوت، کمد، کمیته، کنتور، کنسرو، کنسول، کنکور، کنگره، کودتا، کوپن، کوپه، کوسن، گاراژ، گارد، گاز، گارسون، گریس، گیشه، گیومه، لاستیک، لامپ، لیسانس، لیست، لیموناد، مات، مارش، ماساژ، ماسک، مبل، مغازه، موکت، مامان، ماتیک، ماشین، مانتو، مایو، مبل، متر، مدال، مرسی، موزائیک، موزه، مین، مینیاتور، نفت، نمره، واریس، وازلین، وافور، واگن، ویترین، ویرگول، هاشور، هال، هالتر، هورا و بسیاری از واژههاي دیگر.
ارسالی نازنین زهرا کولیوند
این شعر زیبا اثر استاد طنز پردازمعاصر آقای «ناصر فیض» است. ایشان هفتاد بار واژه «من» را در یازده بیت تکرار کردهاند. و مثنوی هفتاد من را سرودند!
مثنوی هفتاد من
{مَن اگر با مَن نباشم میشَوَم تنهاترین
کیست با مَن گر شوم مَن باشد از مَن ما ترین
مَن نمیدانم کیام مَن، لیک یک مَن در مَن است
آن که تکلیف مَنَش با مَن مَنِ مَن، روشن است
مَن اگر از مَن بپرسم ای مَن ای همزاد مَن!
ای مَنِ غمگین مَن در لحظههای شاد مَن!
هر چه از مَن یا مَنِ مَن، در مَنِ مَن دیدهای
مثل مَن وقتی که با مَن میشوی خندیدهای
هیچ کس با مَن چنان مَن مردم آزاری نکرد
این مَنِ مَن هم نشست و مثل مَن کاری نکرد
ای مَنِ با مَن، که بی مَن، مَنتر از مَن میشوی
هر چه هم مَن مَن کنی، حاشا شوی چون مَن قوی
مَن مَنِ مَن، مَن مَنِ بیرنگ و بیتأثیر نیست
هیچ کس با مَن مَنِ مَن، مثل مَن درگیر نیست
کیست این مَن؟ این مَنِ با مَن ز مَن بیگانهتر
این مَنِ مَن مَن کُنِ از مَن کمی دیوانهتر؟
زیر باران مَن از مَن پر شدن دشوار نیست
ور نه مَن مَن کردن مَن، از مَن مَن عار نیست
راستی! این قدر مَن را از کجا آوردهام
بعد هر مَن بار دیگر مَن، چرا آوردهام؟
در دهان مَن نمیدانم چه شد افتاد مَن
مثنوی گفتم که آوردم در آن هفتاد مَن}
![]()

غلامرضا بکتاش ، شاعر معاصر و ملایری
غلامرضا بکتاش سال 1352 در روستای کسب ملایر بهدنیا لبخند زد و با دهانی که بوی شیر میداد خندید. توی گوشش قصههای زیادی خواندند اما گوش او به این قصهها بدهکار نبود.
سالها غزل، مثنوی و رباعی سرود تا اینکه 1370 پایش را در کفش بچهها کرد و برای آنها قصه نوشت و شعر سرود. او که شعر را از 14 سالگی آغاز کرده، درست مثل بچهها فکر میکند.
برخی عناوین کسبشدهی غلامرضا بکتاش در 1388 و 1389
- برگزیدهی جشنوارهی بینالمللی شعر فجر در بخش کودک و نوجوان،
- برگزیدهی هشتمین دورهی جایزهی کتاب فصل جمهوری اسلامی ایران بهخاطر با دعای باران،
- برگزیدهی نهمین جشنوارهی سراسری مطبوعات کودک و نوجوان با شعر «نوبت بهار»
- برگزیدهی هفدهمین جشنوارهی تولیدات تلویزیونی و رادیویی صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران در بخش تولید شعر برای ترانه، 1388
- داوری جشنوارهی سراسری کتاب رضوی در بخش کودک و نوجوان،
- برگزیدهی جشنوارهی دوسالانهی کتاب کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان بهخاطر با دعای باران، 1389
- رتبهی نخست بهترین کتاب سال دفاع مقدس در بخش کودک با تا رادیو

خسرو فرشید ورد
...

ماجرای ضرب المثل کوه به کوه نمی رسد
کوه به کوه نمی رسد، اما آدم به آدم می رسد!
در دامنه دو کوه بلند، دو آبادی بود که یکی «بالاکوه» و دیگری «پایین کوه» نام داشت؛ چشمه ای پر آب و خنک از دل کوه می جوشید و از آبادی بالاکوه می گذشت و به آبادی پایین کوه می رسید. این چشمه زمین های هر دو آبادی را سیراب می کرد. روزی ارباب بالا کوه به فکر افتاد که زمین های پایین کوه را صاحب شود.
پس به اهالی بالاکوه رو کرد و گفت: «چشمه آب در آبادی ماست، چرا باید آب را مجانی به پایین کوهی ها بدهیم؟ از امروز آب چشمه را بر ده پایین کوه می بندیم.» یکی دو روز گذشت و مردم پایین کوه از فکر شوم ارباب مطّلع شدند و همراه کدخدایشان به طرف بالا کوه به راه افتادند و التماس کردند که آب را برایشان باز کند. اما ارباب پیشنهاد کرد که یا رعیت او شوند یا تا ابد بی آب خواهند ماند و گفت: «بالاکوه مثل ارباب است و پایین کوه مثل رعیت. این دو کوه هرگز به هم نمی رسند. من ارباب هستم و شما رعیت!»
این پیشنهاد برای مردم پایین کوه سخت بود و قبول نکردند. چند روز گذشت تا اینکه کدخدای پایین ده فکری به ذهنش رسید و به مردم گفت: بیل و کلنگ تان را بردارید تا چندین چاه حفر کنیم و قنات درست کنیم. بعد از چند مدت قنات ها آماده شد و مردم پایین کوه دوباره آب را به مزارع و کشتزارهایشان روانه ساختند. زدن قنات ها باعث شد که چشمه بالاکوه خشک شود.
این خبر به گوش ارباب بالاکوه رسید و ناراحت شد اما چاره ای جز تسلیم شدن نداشت؛ به همین خاطر به سوی پایین کوه رفت و با التماس به آنها گفت: «شما با این کارتان چشمه ما را خشکاندید، اگر ممکن است سر یکی از قنات ها را به طرف ده ما برگردانید.» کدخدا با لبخند گفت: «اولاً؛ آب از پایین به بالا نمی رود، بعد هم یادت هست که گفتی: کوه به کوه نمی رسد. تو درست گفتی: کوه به کوه نمی رسد، اما آدم به آدم می رسد.»