





خوانش زیبای: فاطمه سما غیاثوند
...

عنوان: عهد
...

خوانش زیبای: مبینا جعفری
...
ویدیو اجرا

خوانش زیبای مبینا جعفری
خوانش زیبای حلما شکری


عنوان: سردار دلها
خوانش زیبای : حلما شکری
...
ویدیو اجرا














عنوان: قضاوتم نکن
خوانش و متن از :آیناز مهدیزاده
...
عنوان: بارانی از جنس مروارید
خوانش زیبای : نرگس بابایی
...

عنوان: حافظ خوانی
خوانش زیبای :مبینا جعفری
...

عنوان: مناجات با خدا
خوانش زیبای: مریم سهرابی
...

عنوان: کتاب
خوانش زیبای: تارا امیدی
...
ویدیو اجرا

عنوان : روز پرستار
خوانش زیبای: الناز مرادی
...
مدیر مدرسه

نوشته جلال آل احمد
بقیه قسمت ها طی روز های آینده قرار داده میشود

نوشته شارلوت برونته
بقیه قسمت ها طی روز های آینده قرار داده میشود![]()
شازده کوچولو
نوشته آنتوان دوسنت اگزوپری
ترجمه احمد شاملو
بقیه قسمت ها طی روز های آینده قرار داده میشود
















معرفی کتاب
تهیه شده توسط : غزل مصدقی، مهسا میرزایی و مبینا عبدلی
.
.
.








خانواده کامپسون یکی از چند خانواده مشهور و برجسته در شهر جفرسون در ایالت میسی سیپی هستند. اجداد آنها به شکلگیری منطقه مسکونی در آن محدوده و همچنین به دفاع از محدوده در جنگ داخلی کمک کردند. از زمان جنگ، کامپسونها به مرور دیدند که ثروت، زمین و جایگاه اجتماعیشان به مرور رو به اضمحلال است. آقای کامپسون مردی الکلی است. خانم کامپسون زنی خودخواه و مالیخولیایی است که برای بزرگ کردن فرزندانش کاملا به دیسلی وابسته است. کوئنتین، بزرگترین فرزند خانواده حساس و عصبی است. کدی، سرسخت، اما دوستداشتنی و دلسوز است. جیسون از بدو تولد آدم دشوار و پستفطرتی بود و با این حال بیشتر از بقیهی فرزندان خانواده مورد توجه قرار گرفته است. بنجی ناتوان ذهنی است، یک «احمق» که هیچ درکی از زمان و اخلاقیات ندارد. در غیاب خانم کامپسون خودخواه، کدی در جای مادر خانواده قرار میگیرد و به عنوان نماد محبت برای بنجی و کوئنتین میشود.
زمانی که بچهها بزرگتر میشوند، کدی شروع به رفتارهای بیبندوبارانه میکند و این موضوع باعث ناراحتی کوئنتین میشود و بنجی را به گریه و زاری میاندازد. کوئنتین در حال آماده شدن برای رفتن به هاروارد است و آقای کامپسون بخشی از زمینهایش را برای تامین هزینههای دانشگاه میفروشد. کدی بکارتش را از دست میدهد و باردار میشود. او نمیتواند یا نمیخواهد نام پدر فرزندش را بگوید، هر چند که احتمال میرود یک پسر شهری به اسم دالتون جیمز پدر فرزندش باشد.
بارداری کدی کوئنتین را از نظر عاطفی نابود میکند. او سعی میکند به دروغ مسئولیت بارداری را به عهده بگیرد و به پدرش به دروغ میگوید که پدر فرزند کدی خودش است. آقای کامپسون بیشتر تمایل دارد که پدر فرزند کدی ناشناس بماند و از کوئنتین میخواهد که زودتر دهکده را ترک کند. کدی برای پوشاندن خرابکاریهایش به سرعت با هربرت هد که یک کارمند بانک است ازدواج میکند.

رمان باباگوریو جز خواندنی ترین رمان های تاریخ است.این کتاب در مورد پیرمرد رشته فروش سابق، گوریو است که دو دخترش را از هرچیزی در این دنیا بیشتر دوست دارد و به معنای واقعی کلمه حاضر است برای آن ها بمیرد. گوریو یک پیرمرد با عزت و احترام است که همه ثروت خود را برای خوشبختی دخترانش خرج کرده و حالا خود در پانسیون خانم ووکر زندگی ساده ای دارد. در این پانسیون گوریو را بابا گوریو صدا می زنند.
بابا گوریو به خاطر علاقه بیش از خود به دخترانش، همه جور رنجی را تحمل می کند. از رنج تحقیر شدن توسط دامادهایش گرفته تا رنج گرسنگی و حتی نادیده گرفته شدن توسط دختران خودش. او فقط می خواد دخترانش در زندگی کمبودی نداشته باشند.....
این کتاب که به تناسب سالهای زندگی اولین امام شیعیان نوشته شده است، در 5 فصل به این شرح تدوین یافته است:
فصل داستانهایی از تولد امیرالمومنین علی علیهالسلام تا بعثت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم است و از آنجایی که ما در دوران قبل از بعث هیچ خبری از احوال پیامبر(ص) نداریم و هر خبری که هست از علی(ع) روایت شده، این فصل از کتاب را بسیار خواندنی و جذاب کرده است. در دورانی که پیامبر به بعثت نرسیده بود علی(ع) روایت میکند که مثل سایه و پا به پای پیامبر همه جا بوده است. حتی در غار حرا و این جاییی است حتی همسر با وفای پیامبر(ص) یعنی خدیجه (س) نیز با پیامبر نبوده است.
فصل دوم داستانهایی از بعثت تا رحلت رسول(ص) که شامل این دوره زمانی 23 ساله میشود. فصل سوم داستانهایی از دوران خانه نشینی حضرت علی علیهالسلام یعنی در دوران 25 سالهای دارد که عمر و ابوبکر و عثمان خلافت میکردند. فصل چهارم داستانهایی از دروان حکومت داری حضرت علی علیهالسلام است که شامل یک بازه زمانی 4 سال و اندی میشود در فصل ماجراهایی از جنگهای حضرت به همراه داستانهایی از حکومتداری علی(ع) آمده است. در فصل پنجم هم داستانهای متفرقه از زندگانی حضرت علی علیهالسلام آمده است که زمان وقوع آنها مشخص نیست.
داستانهای این کتاب همه کوتاه هستند و خواننده به راحتی میتواند هر صفحهای از کتاب را که بخواهد باز کند قصهای بخواند و بعد در زمان دیگر سراغ داستان دیگری برود.

نام شخصیت اصلی این کتاب مورسو است، یک فرانسوی-الجزایری بیتفاوت، شرح داده میشود: «شهروندی فرانسوی که مقیم شمال آفریقاست، یک مرد مدیترانه ای، کسی که به سختی در فرهنگ سنتی مدیترانه ای حضور پیدا میکند». او در مراسم تشیع جنازه مادرش شرکت میکند. چند روز بعد، او یک مرد را در الجزیره ی فرانسوی میکشد، کسی که در ستیز با دوستش دخیل بود. مورسو به اعدام محکوم شد....

کتاب زبان بدن
خلاصه داستان :
نوشته آلن پیز
آنچه مردم می گویند اغلب با آنچه که فکر یا احساس می کنند متفاوت است. با دانستن زبان بدن می توانید فکر آنان را با مشاهده حرکات و رفتارشان تعبیر و تفسیر نمایید. به نظر بعید می رسد اما یاد گرفتن زبان بدن راحت است و استفاده از آن لذت بخش.
افراد زیادی راز های زبان بدن را از آلن پیز متخصص بین المللی ارتباط غیر کلامی آموخته اند.
...

خلاصه داستان :
جک به تازهگی مادرش را از دست داده. پدرش، که تازه از جنگ برگشته، جک را در یک مدرسهی شبانهروزی در یک شهر ساحلی ثبتنام ميکند. جک توی مدرسه بدبیاریهای زیادی میآورد. در آستانهی غرقشدن قرار میگیرد، در قایقرانی ضعیف است و ... همین باعث میشود از نظر روحی بیش از پیش ضعیف شود. در همین حال با ارلی آشنا ميشود. پسری که عجیبترین شاگرد مدرسه است و عادتهای خیلی عجیبی دارد. به ارلی گفته شده که برادرش در جنگ مرده اما ارلی این حرف را باور نميکند و میخواهد او را پیدا کند. برای همین جک و ارلی سفر خود را آغاز میکنند. در طول سفر ماجراهای زیادی برایشان اتفاق میافتد. اما سرانجام موفق میشوند و ارلی به برادرش میرسد. جک که در طول سفر چیزهای زیادی از ارلی یاد گرفته مهارتهای بیشتری پیدا کرده و در طول سفر انگار آدم دیگری شده. بعد از سفر میبیند که روابطش با پدرش کاملا فرق کرده و باهم خوب هستند و او با غم از دست دادن مادرش کنار آمده است

موشها و آدمها عنوان یک رمان کوتاه از نویسنده برنده جایزه نوبل ادبیات، جان اشتاینبک بوده که در سال ۱۹۳۷ به چاپ رسیده است. نویسنده در این داستان از سرگذشت غمانگیز دو کارگر مزرعه مهاجر، جُرج میلتون و لِنی اسمال مینویسد که در رکود بزرگ آن روزگار در کالیفرنیا به دنبال یافتن کار به هر سمت و سویی روانه میشوند و در فكر دست و پا كردن مزرعه اي براي خودشان هستند . جان اشتاینبک به بهانه ي معرفي اين دو شخصيت تصويري روشن از زندگي كارگران فصلي و پاره وقت در مزارع و كشتزار ها در دهه ي١٩٣٠ايالات متحده به دست ميدهد ، تصويري كه در عين شفافيت در توده اي از كسالت و غبار فرو رفته است

خلاصه داستان :
رمان مردی به نام اوه عنوان اولین کتاب فردریک بک من است که به سی زبان دنیا ترجمه شده و به عنوان پرفروشترین کتاب سال سوئد معروف شده است. **داستان، مردی به نام اوه زندگی پیرمرد 59 ساله ای را به تصویر کشیده است که به علت کهولت سن از محل کارش اخراج شده و چند سالی است به عنوان مدیر محله تمام فعالیت های محله را زیر نظر دارد تا همه چیز به نحو احسن پیش برود. او بعد از فوت همسرش به فردی عبوس تبدیل شد و تا حد امکان از همسایه هایش دوری میکند. او چندین بار خودکشی ناکام را تجربه کرده است تا اینکه یک زن ایرانی با اون همسایه میشود و داستان های جالبی پیش میآید .
...
مثل یک ببر زندگی زندگی کن:#پائولو_کوئیلو
#رمان
👁🗨105صفحه
مثل یک ببر زندگی کن عنوان کتابی است از پائولو کوئیلو با ترجمهی موسی نامی.کتاب حاضر، مجموعهای از داستانهای کوتاه برزیلی است که با زبانی ساده و روان نگاشته شده است. نویسنده بهجز معدودی از حکایت ها که تجربه شخصی خودش است، سایر حکایت ها را از متون مختلفی که مطالعه کرده نقل میکند.
...
کتاب استاد عشق
بخشی از داستان :
در حدود ۲۲ سالم ﺑﻮد ﻛﻪ از داﻧﺸﮕﺎه آﻣﺮﻳﻜﺎیی ﺑﻴﺮوت ﻣﺪرک ﻣﻬﻨﺪسی راه و ﺳﺎﺧﺘﻤﺎن ﮔﺮﻓﺘﻢ و ﺑﺮای ﭘﻴﺪا ﻛﺮدن ﻛﺎر ﺑﻪ اﻳﻦ در و آن در زدم. ﺑﺎﻻﺧﺮه ﻣﺠﺒﻮر ﺷﺪم ﺑﺮای ﻳﺎﻓﺘﻦ شغلی ﻣﻄﺎﺑﻖ رﺷﺘﻪ ﺗﺤﺼﻴلیام به ﺷﺮﻛﺖﻫﺎی ﺧﺎرجی ﺑﺮوم ﻛﻪ ﭘﻴﻤﺎن ﻛﺎر ﺳﺎﺧﺘﻤﺎنی ﺑﻮدﻧﺪ. در ﻳک ﺷﺮﻛﺖ ﻓﺮاﻧﺴﻮی ﻛﺎر ﭘﻴﺪا کردم.
به ﺷﺮﻃﻲ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻛﺎر دادﻧﺪ ﻛﻪ ﻣﺴﺌﻮﻟﻴﺖﻫﺎیی را ﺑﭙﺬﻳﺮم ﻛﻪ ﺧﻮد ﻣﻬﻨﺪﺳﻴﻦ ﻓﺮاﻧﺴﻮی از ﭘﺬﻳﺮﻓﺘﻨﺶ ﺑﻪ دﻟﻴﻞ ﺳﺨتی زﻳﺎد دوری میﺟﺴﺘﻨﺪ. اﻳﻦ ﺷﺮﻛﺖ پیمانکار راه ﺳﺎزی ﻣﺮز ﺳﻮرﻳﻪ و ﻟﺒﻨﺎن را ﺑﻪ ﻋﻬﺪه داﺷﺖ.
اﻳﻦ ﻣﺴﻴﺮ ﺑﺴﻴﺎر ﺻﻌﺐاﻟﻌﺒﻮر ﺑﻮد و در ارﺗﻔﺎﻋﺎتی ﺑﻪ ﻧﺎم ﺣﻤﺎ ﺳﺎﺧﺘﻪ میشد . ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺻﻌﺐاﻟﻌﺒﻮر ﺑﻮدن ﻣﺎهی نمیشد ﻛﻪ ﻛﺎرﮔﺮی از ارﺗﻔﺎﻋﺎت ﭘﺮت ﻧﺸﻮد و ﻧﺘﻴﺠﻪاش زخمی ﺷﺪن ﻳﺎ ﻛﺸﺘﻪ شدن آنها بود.
...

خلاصه داستان :
رمان پرفروش نویسندهی آلمانی، هاینریش بل که توسط شریف لنکرانی به زیبایی ترجمه شده است.
عقاید یک دلقک روایت جوانی ساختارشکن و البته اصیلزاده به نام هانس شنیر پسر ارشد خانوادهی متمول شنیر است که به عقیدهی خود هیچگاه سهمی از ثروت عظیم خانواده نداشته و همواره به مانند یک فقیر زندگی کرده است.
هانس که به گفتهی خودش هنرمند است در همان ابتدای جوانی ساز مخالفت با عقاید مذهبی خانواده را کوک میکند و بعد از دل باختن به دختری به نام ماری، برای اجرای نمایشهای خود به شهرهای مختلف سفر میکند و همواره ماری را با خود همسفر میکند.
عقاید یک دلقک همانطور که از نام آن معلوم است دیدگاههای یک دلقک است که در شهر بن آلمان ساکن است و بعد از اینکه ماری او را به دلیل پایبند نبودن به اصول زناشویی مذهبی ترک میکند دچار مالیخولیای وحشتناکی میشود و دیگر نمیتواند نمایشهای درخشان سابق را تکرار کند و بیپول و درمانده میشود و به اجبار با پدر خود تماس میگیرد اما در مواجهه با پدرش دوباره بر سر اعتقاداتشان اختلاف پیدا میکنند و وضع به همان منوال باقی میماند.

خلاصه داستان :
یکی از کتابهای فلسفی و خودشناسی و چرایی زندگی که کتاب وب آن را پیشنهاد میدهد دنیای سوفی اثر گوردر میباشد.
نویسندگان اهل اسکاندیناوی به خلاقیت معروفاند. شاید پیش خود بگویید که همهی نویسندهها خلاقاند اما بازگو کردن یکی از پیچیدهترین علوم بشریت به زبان ساده نیازمند خلاقیت و نبوغ بالایی است که گوردرِ نروژی به زیبایی و سادگی هرچه تمامتر آن را بیان کرده است.
دنیای سوفی داستان یک دختر نوجوان پانزده ساله است که با نامههایی عجیب و غریب مواجه میشود که باعث تغییر نگرش و حتی روند زندگی او میشود.
نامههایی که متن آنها کوتاه است و حاوی سؤالاتی چون " تو کی هستی؟ و جهان چطور به وجود آمد؟" بود که باعث به هم ریختن افکار سوفی شد و بعدها با گشودن درس فلسفه به وسیلهی پرسیدن یک سؤال جدیتر به افکار درهمریختهی سوفی سمتوسو میدهد.
آن سوال این بود: " مهمترین چیز در زندگی چیست؟"
نویسنده نامهها و سؤالات را از طرف یک استاد فلسفه به نام آلبرتو ناکس برای سوفی میفرستد.
ناکس در ادامه به سوفی یاد میدهد که چطور باید به این سؤالات فکر کرد و به آنها پاسخ داد.
دراین بین گاهی اوقات نامهها و بستههایی به دست سوفی میرسد که میبایست به دست شخصی به نام هیلده میرسیده اما سوفی نمیداند که چرا این نامهها به دست او رسیده است و درصدد این برمیآید که بفهمد پدر هیلده کیست و از کجا آنقدر مطمئن است که نامهها به وسیلهی سوفی به دست هیلده خواهد رسید.
آلبرتو ناکس تاریخ فلسفه را به صورت ساده و در قالب قصهای شیرین شرح میدهد و در آن واحد شخصیتهای معروف جهان و اتفاقات مهم را به تصویر میکشد.
کتاب دنیای سوفی دو مزیت بزرگ دارد، یکی از مزایای اصلی آن این است که یک تصویر کلی از تاریخ جهان و تاریخ فلسفه در ذهن مخاطب ایجاد میکند و دیگری اینکه چند ماجرا اعم از آشنایی سوفی با دکتر ناکس، داستان نامههایی که باید به هیلده برسد، چگونگی آشنایی با هیلده و زندگی او و همچنین تاریخ جهان و فلسفه و اینکه نحوهی اندیشیدن فیلسوفان به مهمترین سؤالات جهان و پاسخ به آنها را در کنار هم و لابلای هم دیگر به طرز شیرینی پیش میبرد.
بهطورکلی خواندن کتاب دنیای سوفی اطلاعات کلی از فلسفه را در اختیار مخاطب قرار میدهد و به فرد کمک میکند تا به درستی به جهان هستی فکر کند و به دنبال پاسخ برای سؤالات خود باشد

خلاصه داستان :
بلندیهای بادگیر یا به عنوانی دیگر «عشق هرگز نمیمیرد» بارها به عنوان عاشقانهترین رمان انگلیس برگزیده شده است. این کتاب که شرح دلدادگی کاترین و هتکلیف را بیان میکند، تصویری واضح، دلنشین و در عین حال تلخی از این دلباختگی و سنگهاییست که بر سر راه آن دو افتاده است. رمان روایتی است عاشقانه که با لحنی شاعرانه تعریف شده است و به وضوح اوج تاثیر رفتارهای خوش و رفتارهای بد را در طی زمان به تصویر میکشد.
کتاب از ورود آقای لاکوود به عمارت وادرینگهایست آغاز میگردد. او که برای اجاره عمارتی دیگر از متعلقات آقای هتکلیف به آن منطقه آمده، رسم ادب را بر این میداند که به عمارت صاحبخانه خود سری بزند. او طی این دیدار با شخصیت نچسب و نچندان دوست داشتنی صاحتخانه خود آشنا شده و بعد از خدمتگزار خانه خود، الن، جویای گذشته او و جویای سرگذشت فردی به نام کاترین ارنشاو میشود. روایت الن این چنین آغاز میگردد که، کاترین کودکی بود که پدرش هتکلیف را به خانه شان آورد. با ورود هتکلیف به امارت وادرینگهایتس یا همان بلندی های بادگیر، سرنوشت دو خاندان به طور کل تغییر یافت و وارد مسیری سرشار از ناخوشی شد.
با ورود هتکلیف، هیندلی، فرزند ذکور و ارشد خانواده ارنشاو کمر بر تحقیر وی میبندد و بعد از مرگ پدرشان با او رفتاری بدتر از یک خدتمگزار را پیش میگیرد. این در حالی ست که کاترین با هتکلیف پیوند عمیقی پیدا کرده و ریسمانی از محبت در همان دوران کودکی در بین این دو کودک شکل گرفته است. هیندلی رفته رفته رفتاری مشمئز کنندهتر از خود نشان میدهد و هتکلیف که از همان دوران کودکی آثار واضحی از خشونت و بیرحمی از خود نشان داده، کینه عمیقی از وی به دل میگیرد. اوضاع تنها زمانی در مسیر نابودی قرار گرفته و تمامی شخصیتهای داستان را با خود همراه میسازد که هیندلی ملاقات و ارتباط بین خواهر خود و هتکلیف را غدقن اعلام میکند. در همین حین است که خانواده ارنشاو با خانواده لنیتون، خانوادهای ثروتمند و اشرافی آشنا میشوند و این آشنایی به ازدواج کاترین با ادگار لنیتون ختم میشود. و این سرآغازیست برای رشته انتقامهایی که هتکلیف سرخورده، با عزمی جزم، به گرفتنشان همت میگذارد.
داستان هتکلیف را سرتاسر از دید الن دین، خدمتگزاری که از کودکی وی را میشناخته و در کنار او بزرگ شده است میشنویم. این مساله چیزیست که باید بعد از اتمام کتاب، در ذهن خود به سراغش برویم و به این بیندیشیم که آیا الن، فردی که از هتکلیف از لحظه ورودش به خانه نفرت داشت و تا موقع مرگ او و حتی پس از آن این نفرت را با خود به همراه داشت، واقعا با دیدی بیطرفانه داستان را بازگو کرده است یا مثل همیشه و مثل تمام اوقاتی که برای هر کس پیش میآید، به تعصبات و احساسات خود اجازه داده افسار زبانش را در دست بگیرند؟ این از دید من جزء طنازیها و خصوصیات بسیار ماهرانه و ظریف امیلی برونته محسوب میشود. نویسندهای که در کنار پدر کشیش و دو خواهر نویسندهاش؛ قلم خود را برای نسلهای آینده به یادگار گذاشته است.
رمان بلندی های بادگیر گرچه در نگاه اول اثریست عاشقانه که به قلم دختری تنها و متکی بر تخیل خود نوشته شده، و گرچه فضا و ادبیات وی در زمان حال نمیگنجد و به نوعی باطل گردیده و جزو کلاسیکها محسوب میگردد، اما امیلی برونته با چنان خلاقیت و صراحتی تاثیرات رفتارهای ستیزهگرانه و خشن را بر روح و روان آدمی به تصویر کشیده است که گویی او در زمان حال زیسته و در زمینه این ناهنجاریها مدرکی دانشگاهی داشته است. افراد زیادی این کتاب و این داستان را در حد داستانی برجسته و اثری به یادماندنی نمیدانند اما از دید من، این داستان دامنه وسیعی برای اندیشیدن در مقابل انسان میگستراند. متاسفانه این کتاب هم از آن دسته کتابهاییست که پس از مرگ خالق خود، او راه به شهرتی جهانی رسانده است.

خلاصه داستان :
استاد ماکان نقاش بزرگ که یک مبارز سیاسی علیه دیکتاتوری رضا شاه است در تبعید درمیگذرد. یکی از آثار باقیمانده از او، پردهای است بهنام «چشمهایش»، چشمهای زنی که گویا رازی را در خود پنهان کردهاست. راوی داستان که ناظم مدرسه و مسئول نمایشگاه آثار استاد ماکان است، سخت کنجکاو است راز این چشمها را دریابد. بنا بر این سعی میکند زن در تصویر را بیابد و از ارتباط او با استاد ماکان بپرسد. پس از سالها ناظم زن مورد نظر را مییابد و در خانهٔ او با هم گفتگو میکنند. زن به او میگوید که او دختری از خاندانی ثروتمند بودهاست و به خاطر زیباییاش توجه مردان بسیاری را جلب خود میکرده اما آنها برای او سرگرمیای بیش نبودند و تنها استاد ماکان بود که توجهی به زیبایی و جاذبهاش نداشتهاست. زن برای جلب توجه استاد با تشکیلات مخفی سیاسی زیر نظر استاد همکاری میکند اما استاد نه فداکاری او را جدی میگیرد و نه احساسات و عشق او را درمییابد. در آخر استاد توسط پلیس دستگیر میشود و زن به درخواست ازدواج رئیس شهربانی که از خواستاران قدیمی او بودهاست به شرط نجات استاد از مرگ پاسخ مثبت میدهد. استاد به تبعید میرود و هرگز از فداکاری زن آگاه نمیشود. در تبعید پردهٔ چشمهایش را میکشد، چشمهایی که زنی مرموز اما هوسباز و خطرناک را نمایان میکند. زن میداند که استاد هرگز او را نشناخته است و این چشمها از آن او نیست.
...

خلاصه داستان :
پات سگ اسکاتلندی اصیل و نازپروردهای است. تشابه زیادی میان چشمهای او و چشمهای انسان وجود دارد. پات همچون موجودی که «در ته چشمهای او یک روح انسانی دیده میشود» توصیف شدهاست. او حتی به گوشتخواری اجدادش عادت نداشته و بوی شیربرنج و خاطرهٔ شیر مادرش را ترجیح میدهد. پات دلش برای گرما، آرامش، و امنیت دوران کودکی تنگ شدهاست.
...

خلاصه داستان :
داستان رمان از زبان دختری سفیدپوست و کم سنوسال به نام اسکاوت فینچ روایت میشود. دختری که در حال رشد است و دوست دارد همهچیز را تجربه کند. اسکاوت در ابتدای رمان شرح مفصلی از پیشینه خانوادگی و سپس شهر و محل زندگی ارائه میکند. از همسایههای عجیب و غریب و از جو حاکم بر شهر – میکمب – هم صحبت میکند و به طور کلی فضای جامعه را به سادهترین شکل ممکن و با زبانی شیرین بیان میکند.
...

خلاصه داستان :
رمانی نوشته چارلز دیکنز است که داستانش در لندن و پاریس، قبل و در طول انقلاب فرانسه رخ میدهد. این رمان با فروش ۲۰۰ میلیون نسخه در جهان، به همراه کتاب شازده کوچولو (به زبان فرانسوی)، پرفروشترین کتابهای تکجلدی جهان در تمام دورانها است. همچنین این کتاب پرفروشترین کتاب تکجلدی انگلیسیزبان دنیا و یکی از مشهورترین عناوین در ادبیات داستانی است.
این داستان جوانی کشاورززاده را تحت تعالیم اشرافیگرائیهای فرانسوی در سالهای منتهی به انقلاب، و خشونتهای انقلابیون را نسبت به اشراف سابق، در سالهای اول انقلاب فرانسه به تصویر میکشد. در این جریانات ماجرای چند نفر دنبال میشود، از همه مهمتر چارلز دارنه، اشرافی فرانسوی سابق که علیرغم ذات خوبش، قربانی هیجانات ضد تبعیض انقلاب میشود و سیدنی کارتن، وکیلی بریتانیایی که فراری است و تلاش میکند زندگی ناخوشایندش را با عشق به همسر دارنه، لوسی مانه نجات دهد. این رمان در چاپهای هفتگی و به تدریج منتشر شد.
...

خلاصه داستان :
دیر وقت بود که آرامیس وارد زندان باستیل شد. این زندان مشهور ترین زندان فرانسه بود و او برای ملاقات با یکی از زندانیان به آنجا رفته بود.
آرامیس گفت :می خواهم تنها با او حرف بزنم .
او فانوس نگهبان را گرفت و به داخل سلول زندانی قدم گذاشت
...

خلاص داستان:
سارا دختر کمرو و گوشه گیر ده ساله ای است که شاد و پرشوق نیست، او برادری دلآزار دارد که پیوسته اذیتش میکند، همکلاسیهای سارا بیرحم و بی احساس اند. سارا نسبت به انجام تکالیفش بی اعتناست. او حالی خوش میخواهد، اما وقتی به اطرافش مینگرد، چیزهای زیادی پیدا نمیکند که او را شاد کند. همة این حالتها وقتی تغییر میکند که او به «سلیمان» جغدی پیر و خردمند، برمیخورد. جغد به او می آموزد که چگونه با نگاهی سرشار از مهر و علاقه ای نامشروط، همه چیز را دیگرگونه ببیند. او به سارا می آموزد که چگونه در فضایی پاک و آکنده از انرژی مثبت قرار داشته باشد. سارا برای اولینبار میفهمد که به راستی چه کسی است و به توان نامحدودش پی میبرد. این کتاب روایت الهامشدة سفر تجربی دختری خردسال است در شناخت این مهم که، همه چیز زیبا، دوستداشتنی و نیکوست .
این کتاب سه جلد می باشد
مؤلفان:
استر هیکس، جری هیکس
ناشر: صورتگر
مترجم:
مینا اعظامی

کتاب قورباغه را قورت بده
«۲۱ روش عالی غلبه بر تنبلی و انجام بیشترین کار در کمترین زمان»
...

نام کتاب:بلندی های بادگیر (عشق هرگز نمی میرد)
خلاصه:
داستان کتاب بلندیهای بادگیر در سال 1081 میلادی اتفاق میافتد. چهار فصل ابتدایی کتاب از زبان شخصی به نام آقای لاکوود (Lockwood) روایت میشود. در این چهار فصل آقای لاکوود با شخصیتهای داستان آشنا میشود و حس شادی و نشاطش نسبت به بلندی های بادگیر به حس نفرت تبدیل میشود. با کنار رفتن آقای لاکوود، بخش اصلی داستان توسط راوی اصلی یعنی نلی دین (Nelly Dean) روایت میشود. نلی دختر خدمتکار خانواده ارنشا (Earnshaw) است که سابقه خدمت به سه نسل متفاوت از خانواده ارنشا و دو نسل از خانواده لینتن (Linton) را دارد. به همین دلیل نلی از تمام وقایعی که بر این دو خانواده گذشته آگاهی دارد و بهترین راوی برای نقل کردن داستان است.
نلی داستان را از جایی شروع میکند که آقای ارنشا کودکی خیابانی به نام هیتکلیف (Heathcliff) را پیدا کرده و تصمیم میگیرد او را بزرگ کند. آقای ارنشا دو فرزند به نامهای هیندلی (Hindley)، پسر بزرگ خانواده، و کاترین (Catherine)، دختر خانواده، دارد و در عمارتی باشکوه در وادرینگ هایتس زندگی میکند. هیتکلیف پس از ورود به وادرینگ هایتس به جمع خدمتکاران عمارت میپیوندد. او هم سن و سال کاترین است و از کودکی با او رابطهی دوستانه برقرار میکند. همین موضوع سبب میشود تا یک عشق عمق بین کاترین و هیتکلیف شکل بگیرد. زمان میگذرد و با فوت آقای ارنشا، مسئولیت اداره عمارت و خانواده به دست هیندلی میافتد. هیندلی نفرت زیادی نسبت به هیتکلیف دارد و همین موضوع سبب میشود تا او را از ملاقات با کاترین منع کند. سرانجام با ورود ادگار لینتن (Edgar Linton)، پسر دیگر خانواده اشرافی منطقه، و دیدار او با کاترین ماجرا به کلی تغییر میکند. کاترین در دو راهی عشق هیتکلیف و ثروت ادگار تصمیم میگیرد تا با ادگار ازدواج کند. اما این پایان ماجرا نیست؛ زیرا عشق عمیق هیتکلیف به کاترین باعث میشود تا او نفرتی عمیق نسبت به لینتنها و ارنشاها پیدا کند و برای انتقام همه را به سمت نابودی بکشاند …

قهوه سرد آقای نویسنده
نوشته روزبه معین
کتاب قهوه سرد آقای نویسنده ماجرای یک نویسنده به اسم آرمان روزبه و یک دختر روزنامهنگار را روایت می کند. اینکه شخصیت اول داستان، خود یک نویسنده باشد جذابیت یا بهطور دقیقتر پیچیدگیهای خاصی به داستان اضافه میکند. نویسندهی داستان ما (آرمان)، در کودکی عاشق دخترپیانو نوازی میشود که ۱۵ سال از خود بزرگتر است. دختر پیانو نواز برای یادگیری پیانو به خانهی پیرزنی در همسایگی آرمان میآمد. آرمان برای اینکه معشوقهاش بعد از یادگیری پیانو دیگر بهسراغ پیرزن نیاید و او را از دیدنش محروم سازد، نوتهای موسیقی دختر رویاهایش را جابجا میکند. بیست سال بعد آرمان در کنسرت همان دختری که در دوران کودکی معشوقهاش بود، متوجه میشود که شخصی با نام ابی، که زمانی از دوستان نزدیک آرمان بود، خاطرات کودکی اورا دزدیده و خود را بجای آرمان جا زده بود. آرمان تلاش میکند که نقشه های پلید ابی رو رسوا کند اما در این راه با مشکلات بزرگی مواجه میشود، تا جایی که کار نویسندهی داستان ما به تیمارستان کشیده میشود. در تیمارستان با شخصیتهای جالبی آشنا میشود که فضای داستان را با جذابیتهای جدیدی همراه میکند...

شازده کوچولو
نوشته آنتوان دو سنت اگزوپری
ترجمه احمد شاملو
معرفی داستان شازده کوچولو ممکن است کتاب شازده کوچولو را نخوانده باشید ، اما حتما یکی از انیمیشن های آن را دیده اید و یا در گوشه و کنارها نقل قول هایی از آن را خوانده اید . جالب است بدانید تا به امروز بیش از 200 میلیون نسخه از این کتاب فروخته شده و به بیش از صد زبان ترجمه شده است . اولین بار این کتاب به زبان انگلیسی منتشر شد و نویسنده آن آقای آنتون دوسنت اگزوپری هستند خلاصه داستان شازده کوچولو داستان کتاب شازده کوچولو درباره پسرکی است که در سیاره کوچکی به نام ب 612 با یک گل سرخ و دو آتشفشان خاموش زندگی می کند . پسرک عاشق گل شده اما گل با لحن مغرورانه با او حرف میزند . پسرک از دست گل ناراحت میشود و سفری طولانی را آغاز می کند . در این سفر به 7 سیاره دیگر می رود . در سیاره اول با یک پادشاه آشنا می شود . وقتی با پادشاه صحبت می کند میفهمد بعضی از آدم ها در زندگی فکر می کنند بیشتر از بقیه حق زندگی دارند . در سیاره دوم با یک خودشیفته آشنا می شود و میفهمد بعضی ها از خودشان رضایت کامل دارند . و از دیگران مدام ایراد می گیرند . در سیاره سوم ، با مِی خواره ای آشنا می شود...
برای دریافت فایل صوتی به همراه پی دی اف کتاب به بخش کتاب صوتی وبلاگ مراجعه کنید.![]()















تا علی هست با نسب تر نیست
صحبت از جانشین دیگر نیست
هیچ کس با علی برابر نیست
مرد میدان سخت خیبر نیست
دست بالای دست حیدر نیست
تکیه ی بر تخت کبریا داده
به جنون درس ابتلا داده
اذن افشایِ راز را داده
در ازل دست با خدا داده
دست بالای دست حیدر نیست
تیغِ طوفان سوار می گوید
قبضه ی کهنه کار می گوید
فاتح کارزار می گوید
تا ابد ذوالفقار می گوید
دست بالای دست حیدر نیست
نه فقط ذوالفقار می گوید
کعبه با افتخار می گوید
عاشقی روی دار می گوید
قنبر شهریار می گوید
دست بالای دست حیدر نیست
خسته از فتنه ها نشد جنگید
فارغ از روح و کالبد جنگید
تا که جان داشت،تاکه شد،جنگید
با نود زخم در اُحُد جنگید
دست بالای دست حیدر نیست
این مثل از زبان اغیار است
دست بالایِ دست بسیار است
شرح نقدش، هزار طومار است
شک نکن! عالمی خبر دار است
دست بالای دست حیدر نیست
در نجف، گبر و صوفی و هندو
مست از لا اله ألا هو
چه بگویم از آن خَم ابرو
می شود دست دشمنانش رو
دست بالای دست حیدر نیست
باغ در چنگ خاروخس افتاد
برق تیغش پیِ هرس افتاد
سر به سر، سر به پیش و پس افتاد
ملک الموت از نفس افتاد
دست بالای دست حیدر نیست
فارغ از قیل و قال می گویند
نطفه های حلال می گویند
مستند، با مثال می گویند
از «بحار» و «خصال» می گویند
دست بالای دست حیدر نیست
📿وحید قاسمی

به حباب نگران لب یک رود قسم، و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت،
غصه هم میگذرد،
آنچنانی که فقط خاطره ای خواهدماند..
لحظه ها عریانند.
به تن لحظه خود،جامه اندوه مـپوشان هرگز...!!
زندگی ذره كاهیست،
كه كوهش كردیم،
زندگی نام نکویی ست،
كه خارش كردیم،
زندگی نیست بجز نم نم باران بهار،
زندگی نیست بجزدیدن یار
زندگی نیست بجزعشق،
بجزحرف محبت به كسی،
ورنه هرخاروخسی،
زندگی كرده بسی،
زندگی تجربه تلخ فراوان دارد، دوسه تاكوچه وپس كوچه واندازه یك عمر بیابان دارد.
ما چه کردیم و چه خواهیم کرد در این فرصت کم ...
فائزه حسنوند

در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع
شب نشین کوی سربازان و رندانم چو شمع
روز و شب خوابم نمیآید به چشم غم پرست
بس که در بیماری هجر تو گریانم چو شمع
رشته صبرم به مقراض غمت ببریده شد
همچنان در آتش مهر تو سوزانم چو شمع
گر کمیت اشک گلگونم نبودی گرم رو
کی شدی روشن به گیتی راز پنهانم چو شمع
در میان آب و آتش همچنان سرگرم توست
این دل زار نزار اشک بارانم چو شمع
در شب هجران مرا پروانه وصلی فرست
ور نه از دردت جهانی را بسوزانم چو شمع
بی جمال عالم آرای تو روزم چون شب است
با کمال عشق تو در عین نقصانم چو شمع
کوه صبرم نرم شد چون موم در دست غمت
تا در آب و آتش عشقت گدازانم چو شمع
همچو صبحم یک نفس باقیست با دیدار تو
چهره بنما دلبرا تا جان برافشانم چو شمع
سرفرازم کن شبی از وصل خود ای نازنین
تا منور گردد از دیدارت ایوانم چو شمع
آتش مهر تو را حافظ عجب در سر گرفت
آتش دل کی به آب دیده بنشانم چو شمع
حافظ

عشق جانان در جهان هرگز نبودی کاشکی
یا چو بود اندر دلم کمتر فزودی کاشکی
آزمودم درد و داغ عشق باری صد هزار
همچو من معشوقه یک ره آزمودی کاشکی
نغنویدم زان خیالش را نمیبینم به خواب
دیده گریان من یک شب غنودی کاشکی
از چه ننماید به من دیدار خویش آن دلفروز
راضیم راضی چنان روی ار نمودی کاشکی
هر زمان گویم ز داغ عشق و تیمار فراق
دل ربود از من نگارم جان ربودی کاشکی
نالههای زار من شاید که گر کس نشنود
لابههای زار من یک شب شنودی کاشکی
سعدی از جان میخورد سوگند و میگوید به دل
وعدههایش را وفا باری نمودی کاشکی
سعدی

سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی
دل ز تنهایی به جان آمد خدا را همدمی
چشم آسایش که دارد از سپهر تیزرو
ساقیا جامی به من ده تا بیاسایم دمی
زیرکی را گفتم این احوال بین خندید و گفت
صعب روزی بوالعجب کاری پریشان عالمی
سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چگل
شاه ترکان فارغ است از حال ما کو رستمی
در طریق عشقبازی امن و آسایش بلاست
ریش باد آن دل که با درد تو خواهد مرهمی
اهل کام و ناز را در کوی رندی راه نیست
رهروی باید جهان سوزی نه خامی بیغمی
آدمی در عالم خاکی نمیآید به دست
عالمی دیگر بباید ساخت و از نو آدمی
خیز تا خاطر بدان ترک سمرقندی دهیم
کز نسیمش بوی جوی مولیان آید همی
گریه حافظ چه سنجد پیش استغنای عشق
کاندر این دریا نماید هفت دریا شبنمی
حافظ

خوشا دردی!که درمانش تو باشی
خوشا راهی! که پایانش تو باشی
خوشا چشمی!که رخسار تو بیند
خوشا ملکی! که سلطانش تو باشی
خوشا آن دل! که دلدارش تو گردی
خوشا جانی! که جانانش تو باشی
خوشی و خرمی و کامرانی
کسی دارد که خواهانش تو باشی
چه خوش باشد دل امیدواری
که امید دل و جانش تو باشی!
همه شادی و عشرت باشد، ای دوست
در آن خانه که مهمانش تو باشی
گل و گلزار خوش آید کسی را
که گلزار و گلستانش تو باشی
چه باک آید ز کس؟ آن را که او را
نگهدار و نگهبانش تو باشی
مپرس از کفر و ایمان بیدلی را
که هم کفر و هم ایمانش تو باشی
مشو پنهان از آن عاشق که پیوست
همه پیدا و پنهانش تو باشی
برای آن به ترک جان بگوید
دل بیچاره، تا جانش تو باشی
عراقی طالب درد است دایم
به بوی آنکه درمانش تو باشی
عراقی

دوش بیماری چشم تو ببرد از دستم
لیکن از لطف لبت صورت جان میبستم
عشق من با خط مشکین تو امروزی نیست
دیرگاه است کز این جام هلالی مستم
از ثبات خودم این نکته خوش آمد که به جور
در سر کوی تو از پای طلب ننشستم
عافیت چشم مدار از من میخانه نشین
که دم از خدمت رندان زدهام تا هستم
در ره عشق از آن سوی فنا صد خطر است
تا نگویی که چو عمرم به سر آمد رستم
بعد از اینم چه غم از تیر کج انداز حسود
چون به محبوب کمان ابروی خود پیوستم
بوسه بر درج عقیق تو حلال است مرا
که به افسوس و جفا مهر وفا نشکستم
صنمی لشکریم غارت دل کرد و برفت
آه اگر عاطفت شاه نگیرد دستم
رتبت دانش حافظ به فلک بر شده بود
کرد غمخواری شمشاد بلندت پستم
حافظ

بیرخت جانا، دلم غمگین مکن
رخ مگردان از من مسکین، مکن
خود ز عشقت سینهام خون کردهای
از فراقت دیدهام خونین مکن
بر من مسکین ستم تا کی کنی؟
خستگی و عجز من میبین، مکن
چند نالم از جفا و جور تو؟
بس کن و بر من جفا چندین مکن
هر چه میخواهی بکن، بر من رواست
بی نصیبم زان لب شیرین مکن
بر من خسته، که رنجور توام
گر نمیگویی دعا، نفرین مکن
در همه عالم مرا دین و دلی است
دل فدای توست، قصد دین مکن
خواه با من لطف کن، خواهی جفا
من نیارم گفت: کان کن، این مکن
با عراقی گر عتابی میکنی
از طریق مهر کن، وز کین مکن
عراقی

عنوان : نقاش اصلی
ای عشق !کجایی؟
حواس هجران تو را تازگی ها دوخته زدهاند باهنر پرده....
روبروی روی دیدگان بی قرارم...
میکشند با رنگ خوش برق...
سکوت، بی صدایی، تیرگی...
وچه دشوار قلم میشکنم؛ هر غروب جمعه از ترس نقاشان تازه...
تا نگردد روزگار زلالم؛ سرخ....
گریه های رنگارنگ خود در میان چلچراغ ماه میخوابانم...
و رخ روح هستی میشود پر از سخت سیاه...
شاید به قول هم دوره ای هایم دلربا میشود...
نقاشان تازه به رهسپاران می آموزند سیاه تنها رنگ است...
سیاه زیباترین رنگ است...
دگر آبی دل ،سبز چمن، نیلی رویانیست...
من روزی بند از پای جان می گشایم ....
مجرمانه فریاد میزنم در چشم جهان امروزی...
نقاش اصلی کیست...
رنگ های خوش سرش همه در بر او هستند...
هم عنصر نایاب نقاشی؛ گلاب نرگسی...
میروم...
میشوم پرنده ای سبکبال...
اما قدیمیشوند نقاشان تازه.....
🖋️فائزه حسنوند کلاس 902

عيب رندان مکن اي زاهد پاکيزه سرشت
که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت
من اگر نيکم و گر بد تو برو خود را باش
هر کسي آن درود عاقبت کار که کشت
همه کس طالب يارند چه هشيار و چه مست
همه جا خانه عشق است چه مسجد چه کنشت
سر تسليم من و خشت در ميکده ها
مدعي گر نکند فهم سخن گو سر و خشت
نااميدم مکن از سابقه لطف ازل
تو پس پرده چه داني که که خوب است و که زشت
نه من از پرده تقوا به درافتادم و بس
پدرم نيز بهشت ابد از دست بهشت
حافظا روز اجل گر به کف آري جامي
يک سر از کوي خرابات برندت به بهشت

بشنو این نکته که خود را ز غم آزاده کنی
خون خوری گر طلب روزی ننهاده کنی
آخرالامر گل کوزه گران خواهی شد
حالیا فکر سبو کن که پر از باده کنی
گر از آن آدمیانی که بهشتت هوس است
عیش با آدمی ای چند پری زاده کنی
تکیه بر جای بزرگان نتوان زد به گزاف
مگر اسباب بزرگی همه آماده کنی
اجرها باشدت ای خسرو شیرین دهنان
گر نگاهی سوی فرهاد دل افتاده کنی
خاطرت کی رقم فیض پذیرد هیهات
مگر از نقش پراگنده ورق ساده کنی
کار خود گر به کرم بازگذاری حافظ
ای بسا عیش که با بخت خداداده کنی
ای صبا بندگی خواجه جلال الدین کن
که جهان پرسمن و سوسن آزاده کنی

مراکز عشق به ناید شعاری
مبادا تا زیم جز عشق کاری
فلک جز عشق محرابی ندارد
جهان بیخاک عشق آبی ندارد
غلام عشق شو کاندیشه این است
همه صاحب دلان را پیشه این است
جهان عشقست و دیگر زرق سازی
همه بازیست الا عشقبازی
اگر بیعشق بودی جان عالم
که بودی زنده در دوران عالم
کسی کز عشق خالی شد فسردست
کرش صد جان بود بیعشق مردست
اگر خود عشق هیچ افسون نداند
نه از سودای خویشت وارهاند
مشو چون خر بخورد و خواب خرسند
اگر خود گربه باشد دل در و بند
به عشق گربه گر خود چیرباشی
از آن بهتر که با خود شیرباشی
نروید تخم کس بیدانه عشق
کس ایمن نیست جز در خانه عشق
ز سوز عشق بهتر در جهان چیست
که بی او گل نخندید ابر نگریست
شنیدم عاشقی را بود مستی
و از آنجا خاست اول بتپرستی
همان گبران که بر آتش نشستند
ز عشق آفتاب آتش پرستند
مبین در دل که او سلطان جانست
قدم در عشق نه کو جان جانست
هم از قبله سخن گوید هم از لات
همش کعبه خزینه هم خرابات
اگر عشق اوفتد در سینه سنگ
به معشوقی زند در گوهری چنگ
که مغناطیس اگر عاشق نبودی
بدان شوق آهنی را چون ربودی
و گر عشقی نبودی بر گذرگاه
نبودی کهربا جوینده کاه
بسی سنگ و بسی گوهر بجایند
نه آهن را نه که را میربایند
هران جوهر که هستند از عدد بیش
همه دارند میل مرکز خویش
گر آتش در زمین منفذ نیابد
زمین بشکافد و بالا شتابد
و گر آبی بماند در هوا دیر
به میل طبع هم راجع شود زیر
طبایع جز کشش کاری ندانند
حکیمان این کشش را عشق خوانند
گر اندیشه کنی از راه بینش
به عشق است ایستاده آفرینش
گر از عشق آسمان آزاد بودی
کجا هرگز زمین آباد بودی
چو من بیعشق خود را جان ندیدم
دلی بفروختم جانی خریدم
ز عشق آفاق را پردود کردم
خرد را دیده خوابآلود کردم
کمر بستم به عشق این داستان را
صلای عشق در دادم جهان را
مبادا بهرهمند از وی خسیسی
به جز خوشخوانی و زیبانویسی
ز من نیک آمد این اربد نویسند
به مزد من گناه خود نویسند

هواخواه توام جانا و میدانم که میدانی
که هم نادیده میبینی و هم ننوشته میخوانی
ملامتگو چه دریابد میان عاشق و معشوق
نبیند چشم نابینا خصوص اسرار پنهانی
بیفشان زلف و صوفی را به پابازی و رقص آور
که از هر رقعه دلقش هزاران بت بیفشانی
گشاد کار مشتاقان در آن ابروی دلبند است
خدا را یک نفس بنشین گره بگشا ز پیشانی
ملک در سجده آدم زمین بوس تو نیت کرد
که در حسن تو لطفی دید بیش از حد انسانی
چراغ افروز چشم ما نسیم زلف جانان است
مباد این جمع را یا رب غم از باد پریشانی
دریغا عیش شبگیری که در خواب سحر بگذشت
ندانی قدر وقت ای دل مگر وقتی که درمانی
ملول از همرهان بودن طریق کاردانی نیست
بکش دشواری منزل به یاد عهد آسانی
خیال چنبر زلفش فریبت میدهد حافظ
نگر تا حلقه اقبال ناممکن نجنبانی

ساقی بیا که یار ز رخ پرده برگرفت
کار چراغ خلوتیان باز درگرفت
آن شمع سرگرفته دگر چهره برفروخت
وین پیر سالخورده جوانی ز سر گرفت
آن عشوه داد عشق که مفتی ز ره برفت
وان لطف کرد دوست که دشمن حذر گرفت
زنهار از آن عبارت شیرین دلفریب
گویی که پسته تو سخن در شکر گرفت
بار غمی که خاطر ما خسته کرده بود
عیسی دمی خدا بفرستاد و برگرفت
هر سروقد که بر مه و خور حسن میفروخت
چون تو درآمدی پی کاری دگر گرفت
زین قصه هفت گنبد افلاک پرصداست
کوته نظر ببین که سخن مختصر گرفت
حافظ تو این سخن ز که آموختی که بخت
تعویذ کرد شعر تو را و به زر گرفت

دزدیده چون جان می روی اندر میان جان من
سرو خرامان منی ای رونق بستان من
چون می روی بیمن مرو ای جان جان بیتن مرو
وز چشم من بیرون مشو ای شعله تابان من
هفت آسمان را بردرم وز هفت دریا بگذرم
چون دلبرانه بنگری در جان سرگردان من
تا آمدی اندر برم شد کفر و ایمان چاکرم
ای دیدن تو دین من وی روی تو ایمان من
بیپا و سر کردی مرا بیخواب و خور کردی مرا
سرمست و خندان اندرآ ای یوسف کنعان من
از لطف تو چو جان شدم وز خویشتن پنهان شدم
ای هست تو پنهان شده در هستی پنهان من
گل جامه در از دست تو ای چشم نرگس مست تو
ای شاخها آبست تو ای باغ بیپایان من
یک لحظه داغم می کشی یک دم به باغم می کشی
پیش چراغم می کشی تا وا شود چشمان من
ای جان پیش از جانها وی کان پیش از کانها
ای آن پیش از آنها ای آن من ای آن من
منزلگه ما خاک نی گر تن بریزد باک نی
اندیشهام افلاک نی ای وصل تو کیوان من
مر اهل کشتی را لحد در بحر باشد تا ابد
در آب حیوان مرگ کو ای بحر من عمان من
ای بوی تو در آه من وی آه تو همراه من
بر بوی شاهنشاه من شد رنگ و بو حیران من
جانم چو ذره در هوا چون شد ز هر ثقلی جدا
بیتو چرا باشد چرا ای اصل چار ارکان من
ای شه صلاح الدین من ره دان من ره بین من
ای فارغ از تمکین من ای برتر از امکان من
نام زندگی
به نام انکه خورشید را فزون است
هوای اسمش از جنس بلور است
خداوندی که در اعماق این چاه
یاد نابش ریسمان برق و نور است
پای همین پهنه کوه
من اینجایم هنوز
چشم در چشم گرگ حریص
گم کرده راهم
سرگردانم هنوز
پرسه های خلوت باد بهار را
سالیان سال از حفظم هنوز
کوچهء بن بست این شهر
دل تنگ من است
قلب شیشه ترک برداشت
تقصیر من است
دست افتاب رها می سازد
ریشه شهر شما را
تقصیر من است
لااقل ابر سفید ، اندکی
معرفت داشت
حفره های ظلمات شب را
با قطره قطره بوسه های اشکش
پر می کرد
وچه افسونگر است این شب های خیال الود
نبض گمراه مرا
می کشاند
می رباید
می برد
کجا
ینجا
من کجا ا
باز سر می زند از شرق نفس های نسیم
و نسیم می پرسد
خانه عشق کجاست ؟
تو کجایی انقلاب برگ ها ؟
تو کجایی انفجار کلمات ؟
ایینه چشم انتظارت خانه را کوچ می کند
پنجره از شوق نگاهت وسعت شهر را طی می کند
زود می رود نسیم ، بی تاب است
کاش لحظه ای را مهمانم بود
تا در گوش درخت ، در گوش نسیم
زمزمه می کردم
خانه عشق اینجاست
در میان من و تو
در همین پهنه کوه
و صدا می زند از غار سکوت
کسی نام مرا
بی مهابا می جهد تپش های قلبم
شعله های شمع غزل می خواند
تنها خدا می داند
که زندگی نیز
نامی دارد .
سبا صالحی _ کلاس 802

لالهای با نرگس پژمرده گفت
بین که ما رخساره چون افروختیم
گفت ما نیز آن متاع بی بدل
شب خریدیم و سحر بفروختیم
آسمان، روزی بیاموزد ترا
نکتههائی را که ما آموختیم
خرمی کردیم وقت خرمی
چون زمان سوختن شد سوختیم
تا سفر کردیم بر ملک وجود
توشهٔ پژمردگی اندوختیم
درزی ایام زان ره میشکافت
آنچه را زین راه، ما میدوختیم
《 پروین اعتصامی 》

دوست دارم که بپوشی رخ همچون قمرت
تا چو خورشید نبینند به هر بام و درت
جرم بیگانه نباشد که تو خود صورت خویش
گر در آیینه ببینی برود دل ز برت
جای خندهست سخن گفتن شیرین پیشت
کآب شیرین چو بخندی برود از شکرت
سعدی

خزان
وزیدن گرفتهست باد خزان
به گوش آید از دور داد خزان
گل و سبزه و برگهاي قشنگ
مباشید غافل ز یاد خزان
نخواهد ز بین شما هیچ یک
برد جان بدر از جهاد خزان
به سویی فتد هر یک از جمعتان
ز توفان تند ز یاد خزان
کنونی که هستید بر شاخهها
به دور از گزند و عناد خزان
از این بزم جانبخش سودی برید
که محوش کند انجماد خزان
مهدی رستادمهر

ساغر هستی🌹
ساقیا،در ساغر هستی شراب ناب نیست
و آنچه در جام شفق بینی،به جز خوناب نیست
زندگی خوشتر بود در پرده وهم و خیال
صبح روشن را صفای سایه مهتاب نیست
شب ز آه آتشین،یکدم نیاسایم چو شمع
در میان آتش سوزنده،جای خواب نیست
مردم چشمم،فرومانده است در دریای اشک
مور را،پای رهایی از دل گرداب نیست
خاطر دانا ،ز طوفان حوادث فارغ است
کوه گردون سای را ،اندیشه از سیلاب نیست
ما به آن گل،از وفای خویشتن دل بسته ایم
ورنه این صحرا،تهی از لاله سیراب نیست
آنچه نایاب است در عالم ،وفا و مهر ماست
ورنه در گلزار هستی ،سرد و گل نایاب نیست
گر ترا با ما تعلق نیست ،ما را شوق هست
ور ترابی ما صبوری هست ،ما را تاب نیست
گفتی اندر خواب بینی بعد ازین روی مرا
ماه من ،در چشم عاشق آب هست و خواب نیست
جلوه صبح و شکر خند گل و آوای چنگ
دلگشا باشد ،ولی چون صحبت احباب نیست
جای آسایش چه می جویی رهی در ملک عشق؟
موج را آسودگی در بحر بی پایان نیست
رهی معیری

شعر زیبای :سبا صالحی

حجاب چهره جان میشود غبار تنم
خوشا دمی که از آن چهره پرده برفکنم
چنین قفس نه سزای چو من خوش الحانیست
روم به گلشن رضوان که مرغ آن چمنم
عیان نشد که چرا آمدم کجا رفتم
دریغ و درد که غافل ز کار خویشتنم
چگونه طوف کنم در فضای عالم قدس
که در سراچه ترکیب تخته بند تنم
اگر ز خون دلم بوی شوق میآید
عجب مدار که همدرد نافه ختنم
طراز پیرهن زرکشم مبین چون شمع
که سوزهاست نهانی درون پیرهنم
بیا و هستی حافظ ز پیش او بردار
که با وجود تو کس نشنود ز من که منم
حافظ

ماه سفر کرده
ماها تو سفر کردی و شب ماند و سیاهی
نه مرغ شب از ناله ی من خفت و نه ماهی
شد آه منت بدرقه ی راه و خطا شد
کز بعد مسافر نفرستند سیاهی
آهسته که تا کوکبه ی اشک دل افروز
سازم به قطار از عقب قافله راهی
آه لحظه که ریزم چو فلک از مژه کوکب
بیدار کسی نیست که گیرم یه گواهی
چشمی به رهت دوخته ام باز که شاید
بازآئی و برهانیم از چشم به راهی
دل گرچه مدامم هوس خط تو دارد
لیک از تو خوشم با کرم گاه به گاهی
تقدیرالهی چو پی سوختن ماست
ما نیز بسازیم به تقدیر الهی
تا خواب عدم کی رسد ای عمر شنیدیم
افسانه ی این بی سر و ته قصه ی واهی
شهریار

بیم فرو ریختن
بی قرار تو ام و در دل تنگم گله هاست
آه!بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست
مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب
در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست
آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد؟
بال وقتی قفس پر زدن چلچله هاست
بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است
مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست
باز می پرسمت از مسئله ی دوری و عشق
و سکوت تو جواب همه ی مسئله هاست
فاضل نظری

خسته
از زندگی از این همه تکرار خسته ام
از های و هوی کوچه و بازار خسته ام
تن خسته سوی خانه دل خسته می کشم
وایا ! از این حصار دل آزار خسته ام
دلگیرم از خموشی تقویم روی میز
از دنگ دنگ ساعت دیواری خسته ام
از او که گفت یار تو هستم ولی نبود
از خود که زخم خورده ام از یار خسته ام
با خویش در ستیزم و از دوست در گریز
از حال من مپرس که بیار خسته ام
محمد علی بهمنی

سالها دل طلب جام جم از ما میکرد
وان چه خود داشت ز بیگانه تمنا میکرد
گوهری کز صدف کون و مکان بیرون است
طلب از گمشدگان لب دریا میکرد
مشکل خویش بر پیر مغان بردم دوش
کو به تأیید نظر حل معما میکرد
دیدمش خرم و خندان قدح باده به دست
و اندر آن آینه صد گونه تماشا میکرد
گفتم این جام جهان بین به تو کی داد حکیم
گفت آن روز که این گنبد مینا میکرد
بی دلی در همه احوال خدا با او بود
او نمیدیدش و از دور خدا را میکرد
این همه شعبده خویش که میکرد این جا
سامری پیش عصا و ید بیضا میکرد
گفت آن یار کز او گشت سر دار بلند
جرمش این بود که اسرار هویدا میکرد
فیض روح القدس ار باز مدد فرماید
دیگران هم بکنند آن چه مسیحا میکرد
گفتمش سلسله زلف بتان از پی چیست
گفت حافظ گلهای از دل شیدا میکرد
حافظ

ماه و ماهی
تو ماهی و من ماهی این برکه کاشی
اندوه بزرگی ست زمانی که نباشی!
آه از نفس پاک تو و صبح نشابور
از چشم تو و حجره فیروزه تراشی
پلکی بزن ای مخزن اسرار که هر بار
فیروزه و الماس به آفاق بپاشی
ای باد سبک سار!مرا بگذر و بگذار!
هشدار که آرامش ما را نخراشی
هرگز به تو دستم نرسد ماه بلندم
اندوه بزرگی ست چه باشی..چه نباشی..
علیرضا بدیع

در خویش سفر کردم ، ویرانه به ویرانه
از خواب به بیداری ، افسانه به افسانه
با مختصری از عقل ، خوش بودم و حالم را
با خنده نشان می داد ، دیوانه به دیوانه
در خواب یقین بودم ،سرمست شعور خود
هوشیار ترم اکنون ، میخانه به میخانه
هر لحظه که می ماندم ، یک فرصت رفتن بود
تا دوست خطر کردم ، بیگانهه به بیگانه
افشین یداللهی

توحید
من و جام می و معشوق ،الباقی اضافات است
اگر هستی که بسم الله !در تاخیر آفات است
مرا محتاج رحم این و آن کردی ،ملالی نیست
تو هم محتاج خواهی شد ،جهان دار مکافات است
ز من ، اقرار با اجبار می گیرند باور کن
شکایت های من ای عشق از این دست اعترافات است
میان خضر و موسی چون فراق افتاد فهمیدم
که گاهی واقعیت با حقیقت در منافات است
اگر در اصل دین حب است و حب در اصل دین،بی شک
به جز دلدادگی هر مذهبی مشتی خرافات است

در دیاری که در او نیست کسی یار کسی
کاش یارب که نیفتد به کسی کار کسی
هر کس آزار من زار پسندید ولی
نپسندید دل زار من آزار کسی
آخرش محنت جانکاه به چاه اندازد
هر که چون ماه برافروخت شب تار کسی
سودش این بس که بهیچش بفروشند چو من
هر که با قیمت جان بود خریدار کسی
سود بازار محبت همه آه سرد است
تا نکوشید پی گرمی بازار کسی
من به بیداری از این خواب چه سنجم که بود
بخت خوابیدهٔ کس دولت بیدار کسی
غیر آزار ندیدم چو گرفتارم دید
کس مبادا چو من زار گرفتار کسی
تا شدم خوار تو رشگم به عزیزان آید
بارالها که عزیزی نشود خوار کسی
آن که خاطر هوس عشق و وفا دارد از او
به هوس هر دو سه روزیست هوادار کسی
لطف حق یار کسی باد که در دورهٔ ما
نشود یار کسی تا نشود بار کسی
گر کسی را نفکندیم به سر سایه چو گل
شکر ایزد که نبودیم به پا خار کسی
شهریارا سر من زیر پی کاخ ستم
به که بر سر فتدم سایه دیوار کسی

کجایی؟
ماه در پستوی آسمان طلوع میکند:عشق را کشتند.
در ورای ستارگان،کهکشان مویه میکند:جان را کشتند.
سایه در خفای چاه غروب میکند:خورشید را کشتند.
آسمان می بارد،باران دروازه های شهر را خواب میکند. لالایی میخواند:عشق بوی خون می دهد.
برگ ها میخوانند،طنین سبز علف ها خانه را مست میکند. خار می روید:عشق بوی مرگ می دهد.
شمع ها می تابند،می چرخند و می رقصند و به آتش می کشند خنجر را:عشق،بوی مرگ خونبار تو را می دهد.
ساعت را دزدیده اند. باران ریگ می ریزد بر ابر ها،صدا طبل می زند بر گوش کوی ها،سکوت،خنجر می زند بر جان خورشید.
ساعت را دزیده اند. عقربه ها کجایند؟چشمانم تشنه ی دریاییست که نمی بارد. لب ها برده ی حرف هایی که نمیخوانند. درد ها،زمزمه ها، صداها،صدا بستر حرف هاییست که روزی فریاد می زدند سکوت عاشقان را .محتاج توست نوایم. سرد است؛به خود می لرزم. دستانم راببین!در آغوش بگیر مرا.(تنهایی و تاریکی آغاز کدورت هاست)می ترسم جان من .مرا به آب نسپار.
کجایی؟
بی گاه شد، بیگاه شد
خورشید اندر چاه شد
خیزید ای دیوانگان
وقت طلوع ماه شد
خورشید شب من،کجایی؟
![]()
![]()
![]()





معرفی ساز های ایرانی
قسمت اول
کمانچه
کاری از شبنم حمیدی
.
.
مشاهده ویدیو

سنتور زنی
کاری از مهتا مرادی
.
.
مشاهده ویدیو

قطعه سلطان قلب ها
تهیه شده توسط بهار ونایی
.
.
مشاهده ویدیو

اجرای قطعه ی گل سنگم توسط مریم شفیعی پور
...
مشاهده ویدئو

نوروز از همایون شجریان و سهراب پورناظری

سووشون از همایون شجریان

داغ نهان از محمد اصفهانی

بت چین از استاد محمدرضا شجریان

باران از وحید تاج

آه باران از راغب

ایران من از همایون شجریان
مائده صادقی فر : درآمد آواز افشاری از ردیف میرزا عبدالله
مائده صادقی فر :رنگ افشاری از درویش خان

ایرانم از محمد معتمدی
audio controls autoplay preload="none" style="width:100%;cursor:pointer;">

علی (ع) از محسن چاوشی

برف از چارتار

شاپرک از فرزاد فرخ

ابر بهار از همایون شجریان

جانان از مهدی یغمایی

عطر خاطره از علی زند وکیلی



دانلود بیا تا گل برافشانیم
علیرضا افتخاری

برگزیدگان فراخوان موسیقی

رقص ژاله
آهنگساز : حسینعلی ملاح
ویدئو اجرا

به زندان
آهنگساز : ابوالحسن صبا
ویدئو اجرا

careles whisper
آهنگساز :george michael

غوغای ستارگان
آهنگساز :همایون خرم

سه گدار
آهنگساز : بیژن مرتضوی

بهار دلنشین
آهنگساز :روح الله خالقی

خزان
آهنگساز :پرویز مشکاتیان

بیداد زمان
آهنگساز:پرویز یاحقی

ای ایران
آهنگساز : روح الله خالقی

سرگشته

چهرمضراب مقدماتی

نامه ای به مادرم











محمد معتمدی


"هفت"
داستان دنباله دار : بخش دوم ( ژربرا )
روز دوم: ژربرا
اکنون غروب روز یکشنبه است و قطرات باران با خشونت تمام تن ظریف خود را بر شیشه های پنجرهی بزرگ اتاق میکوبند، انگار در تلاشند که با شکستن پنجره وارد جایی بشوند که اجازهی ورود به آنجا ازشان سلب شده. انقدر هم در این امر مصمماند که چیزی نمانده موفق شوند. به نظرت اگر پنجره را باز کنم چه میشود؟ سرما که نمیخورم...
خب باید بگویم پنجره را باز کردم و قطرهها که گویی انتظار این حرکت را نداشتند بدون توقف صورتم را مورد نوازش قرار دادند. سرد بودند. و حقیقتش برای جلوگیری از سردرد، در معرض هجوم قطرات ماندن زیاد طول نکشید، بعد از بستن پنجره، دست هایم را گرم کردم و دوباره نشستم تا اول بنویسم باز کردن پنجره وقتی باران میبارد چه حسی دارد و بگویم "امروز صبح ژربرا خریدم"
آنقدر در الان غرق شدم که فراموش کردم اصلا چرا این نوشتن را شروع کردم. من امروز صبح دوباره همان مسیر دیروز را طی کردم اما این بار برای خریدن ژربرا. درست به خاطر دارم یکشنبهی سال پیش بود که با او برای خریدن گل رفته بودیم و در راه با اشاره به گلبرگ های ژربرا برایم توضیح میداد:
_نمیدانی من چقدر رنگشان را دوست دارم! راستش را بخواهی تا ۱۹ سالگی از یکشنبه ها بدم میآمد. همیشه برایم روز ملالآوری بود و من حتی دلیلی برایش نداشتم. از روزی که شروع به خریدن گل ها کردم و برایشان روز تعیین کردم همه چیز فرق کرد. ژربرا برای یکشنبه گذاشتم چون به معنای مثبت نگری و تحسین است.
اگر من هم میتوانستم همان تلاشی که او برای رفع تنفر از یکشنبه ها داشت را برای کنار آمدن با غم دوریاش به کار بگیرم، عالی میشد. از آن به بعد یکشنبه ها او بعد از هر غر غری که میکردم ضربهی ارامی به شانهام میزد و میگفت:"امروز یکشنبه است و من ژربرا خریدم!"
و من میفهمیدم حتی اگر کل هفته را بخواهم با غر غر کردن به پایان برسانم استثنائا یکشنبه ها را باید با شمردن دلایل خوشحالی ام برای او، تمام کنم.
ژربرایی که امروز کنار آلالهمان گذاشتم گلدان را از آنچه بود، خالی تر نشان میداد. احساس غمی گنگ و دلتنگی واضحی بر من چیره شده بود. من از او عکسی نداشتم، نه حداقل در قاب عکس در خانهام. اما هنوز نگاهش خاطرم را گردگیری میکرد. خلاصه بگویم، من میدانستم رفته و میدانستم غمگینم، در مرحلهی سخت پذیرش دست و پا میزدم و خودش... همانی که رفته بود به کمکم شتافته بود. ظهر نسبتا روشنی بود و من کم کم در می یافتم چقدر دلتنگ خانوادهام هستم... میدانی آنها مرا رها کرده بودند تا بدون مداخله دیگران اشک بریزم، بی قراری کنم و خوشحالیام را بازیابم. فکر میکنم برای همین بود که امروز هم، نامهای نبود.

"هفت"
داستان دنباله دار : بخش اول ( الاله )
فکر میکنم هرگز قرار نیست دلیل اصرار بی مورد او قبل از مرگش را درک کنم. همان موقعی که با چشمهای نیمهباز و خستهاش در حالی که درد امان به لبخندش نمیداد مجبورم کرد گلهای "پرندهی بهشتی"اش که برای آخرین روز هفتههایش بود را آب دهم. صدایش آنقدر ضعیف بود که برای شنیدنش باید سرم را به صورتش نزدیک میکردم.
_امروز جمعهاست که من میروم... شنبهام جای دیگری بیدار خواهم شد. گل هایی که آب دادی یعنی وفاداری... یعنی آرزوهای زیبا.
لبخند بیجانی زد که زود رنگ باخت. حرفش را زده بود. میدانست میرود و از ارزوهای زیبا و وفاداریاش برایم میگفت. اینکه چگونه آن روزها را پشت سر گذاشتم را نمیدانم... او زیباترین اتفاق که نه... زیبا ترین خاطرهی مبهم من است که هماکنون حضورش در عین محو شدن رو به پایدار ماندن میرود. همانطور که هرروز احساس کردنش، رو به رنگ باختن میرود؛ وجودش در وجودِ گذشتهام بیشتر تنیده میشود. هرروز دلم تنگتر و خاطراتش زیباتر میشود.
امروز که بعد از ماهها قلم به دست گرفتهام -آن هم به خاطر او البته- قرار است خودم را در برگشتن به زندگی بعد از او به همراه خاطراتش یاری کنم. آه امروز هم هیچ نامهای ندارم.
روز اول: آلاله
دیروز قرار بود از یکی از دوستانم بخواهم وقتی از گل
فروشی سر راهش بر میگردد برایم آلاله بیاورد -که اگر درست به خاطر داشته باشم Eternity به معنای جاودانگی نام داشت- اما هفت ماه از آن رفتنِ غمناک گذشته بود و من آخرین بار پنج ماه پیش برای ملاقات قبرش از خانه بیرون رفته بودم. هیچوقت فکرش را هم نمیکردم بعد از او داستان زندگیام اینگونه تغییر کند.
میان راه با وجود سردی هوا، آسمان چندان ابری و دلگیر نبود. شاید هم بود. نمیدانم اما با سلیقهی من آنقدری جور بود که پالتوی قهوهای رنگم را بردارم و موهای نیمهبلندم را زیر کلاه بافتنی پنهان کنم و پس از پنج ماه پا به دنیای زندگی بگذارم.
به رسمِ شنبه های "او" گل آلاله از گلفروشی که حدس میزنم مرا میشناخت گرفتم. در راه برگشت، همانطور که سرم را به قصد نگاه کردنِ قدم هایم پایین گرفته بودم، قطرهی بی رنگی از چشمانم روی گلبرگ آلالهی نارنجیرنگ چکید.
آن زمان که "او" بود. به یاد دارم هر شنبه یک شاخه آلاله به گلدانش اضافه میکرد و به یاد دارم حتی یک بار برایم توضیح داد آلاله نماد شروع دوباره و دوستی است. فکر میکنم برعکس این عادت های به ظاهر کوچکش که کم کم تاثیرات ژرف و شگرفی در وجودم میگذاشت، رفتنش تا ابد قرار از برایم ناگهانی بماند.
شیشهی آبی رنگ بزرگی را برای "گلهایمان" کنار گذاشتم.
موقع گذاشتن شاخهی سرحال آلاله در شیشه، فهمیدم هنوز لبخندش را به خاطر دارم. میتوانستم ساعت ها آنجا بنشینم و همراه نگاه به یک شاخه گل و با خیال لبخندهای آدمِ رفتهای که هنوز کنارم بود عمرم را تلف کنم. مثل هفت ماه ناقابلی که نادانسته بر باد داده بودمش.
این بار او و آلالهاش را اینجا داشتم. او و آلاله اش و خودم را. و قرار بود این داستان هم مثل داستان های بعدی پشت سر گذاشته شود.
امروز هم نامهای نبود.
ادامه دارد....
نویسنده : ریحانه زندپور


نویسنده: الناز مرادی
ب مثل بی بی
ساعت سه بعد از ظهر بود . هنوز در فکر اتفاقات صبح بودم به جواب امتحانم که بیست بود فکر می کردم.
در را که باز کردم یک قاب عکس با نوار مشکی در کنارش نظرم را به خود جلب کرد بیشتر که دقت کردم دیدم عکس ، عکس بی بی است دیگر کاملا یادم رفته بود کجا بودم فقط دستم را روی چشمانم گذاشتم آرزو می کردم که در یک کابوس باشم اما انگار فایده ای نداشت بی بی رفته بود .
کمی که حالم بهتر شد با مادر تماس گرفتم با صدایی بغض آلود گفت :<< سلام عزیزم زود یک تاکسی بگیر بیا خانه ی بی بی >>. نگذاشت چیزی بپرسم و قطع کرد سریع لباس هایم را عوض کردم و راه افتادم به سمت خانه بی بی .
...

افق نقره ای
نویسنده: سرکار خانم مهتاب افشاری
دبیر ادبیات دبیرستان فرزانگان
هی این پا وآن پا کرد،تا وقتی که تقریباً دیگر صدای مش رحیم و میرزا نبی که در مورد نوبت گلّه با هم صحبتمی کردند،به گوش نمی رسید.آن وقت با بی حوصلگی دالان بلند وتاریک را پشت سر گذاشت و لنگۀ سنگین درچوبی را باز کرد.منظرۀ زیبای تپّه های دور تا دور روستا و صدای قات قات مرغابی هایی که در برکۀ پایین ده شنا می کردند و جنب وجوش اهالی، هیچ کدامشان حس خاصی در وجودش برنمی انگیختند.
...

نویسنده: زهرا کاظمی
پاک کن
-اوه خدای من! سی و شش تا ،عزیزم ایندفعه هم املایت مثل دفعه ی پیش شده سی شش تا غلط املایی داری!.
در حالی که دستانش را از پشت به هم قفل کرده بود و پای راستش را روی زمین فرش شده ی اتاق غذا خوری میکشید گفت:دفعه قبل سی هفت تا بود .
-دست خطت هم که چندان تغییری نکرده، فکر میکنم نصف غلط املایی هایی که نوشتی به خاطر دست خطت باشه.
...

نویسنده: شیدا فراهانی
انشا های کودکانه![]()
تحصیلی
خب خب!!!! فک کنم حدود سه ماه از سال
میگذره هرکاری هم می کنی خوش نمیگذره!!!!!
بچه ها خیلی سماجت دارن اه اه!!!
تصوری که از معلمی داشتم همش نقش بر آب شد؛
نه
راستی! نگفتم من معلم کلاس اول مدرسه پسرو
هستم
...

صدای زندگی
شاید بگید زندگی صدا نداره،اما باید خدمتتون عرض کنم که زندگی پر از صداست پر از صداهای مختلفی که بستگی به شما داره که با چه گوشی اون صداها رو بشنوید.
آدمها با نوجه به نوع صدایی که می شنوند و گوشی که برای شنیدنشون انتخاب میکنن،در دسته بندی های مختلف قرار می گیرند:
دسته اول آدمهایی هستند که گوششون رو روی صداهای منفی ،صداهایی که باعث میشه آدم از زندگی ناامید بشه باز کردن این آدم ها سرشار از انرژی منفی هستند و در زندگی افراد موفقی نیستند؛چون از نظر این آدمها در زندگی موفقیت وجود نداره و فقط سرشار از بدی ها و چیزهای منفیه.
دسته دوم آدمهایی هستند که فقط به صدای مثبت زندگی گوش میدهن و گوششون رو فقط به صداهای مثبت و انرژی های خوب باز میکنن،شاید تعجب کنید ولی این افراد هم آدم های موفقی نیستند،چون این افراد اصلاً از باختن و امثال اینها که گاه برای ما مفید هستند دور هستند و برای موفقیت تلاشی نمیکنند چون از نظر اونها جز موفقیت چیزی در زندگی نیست و نمی دانند که در زندگی یک گزینه باخت هم وجود داره.
دسته سوم آدمهایی هستند که گوششون رو روی هر دو صدای زندگی باز کردن یعنی هم صداهای مثبت و هم صداهای منفی و شنیدن و چشیدن. این آدم ها موفق ترین آدم ها هستند،چون میدونن در زندگی علاوه بر برد و پیروزی یک باخت هم وجود داره و تجربه کردند که انرژی های منفی چه حس بدی داره و انرژی های مثبت و صداهای خوب و زیبا چه حس خوبی داره با تلاش و اراده زیاد خودشون رو به حس مثبت میرسونن؛ چون میدونم اگه به اندازه کافی تلاش نکنند باز هم گوشی که صداهای منفی را با آن می شنیدند،صداهای منفی را با خود می شنود و احساس می کند در واقع این آدم ها با واقع گرایی و با تلاش بیشتر برای رسیدن به صدا های مثبت و خوشبختی در زندگی موفق میشوند.
![]()
![]()
![]()

نویسنده: فاطمه باقری
صدایی که آسمان می شنود🌅
خوش به حالت که هرروز از صبح تا شب🌃 تمام صداهای جهان را میشنوی. از صدای سحری خروس های روستا گرفته تا صدای کارخانه ها که به محض طلوع خورشید شروع به کار میکنند🏭. از صدای بچه هایی که با هزار شوق و ذوق به مدرسه می روند🎒 تا صدای مادربزرگ ها و پدربزرگ هایی که با آب پاش کوچک و قرمز خود به گل های شمعدانی زیبای روی ایوان آب میدهند🎍.حتی صدای گرگ میش سحر را هم میشنوی.🌅
نمیدانم چه حسی دارد که تمام این صداها را باهم بشنوی. صدای ۷ میلیارد انسان روی زمین که هر دقیقه بیش از ۱۰۰ کلمه حرف میزنند و صدای شیرها و شغال هایی که آهوان بیگناه و مظلوم را شکار میکنند و صدای ماهی هایی که زیر اب از ترس حمله ی کوسه به پشت صخره ای پناه میبرند🐡🐠. و همچنین آتشفشان هایی که هر چه در خود دارند بیرون میریزند.🌋
و ناگهان همه جا سکوت میشود. تمام انسان ها و شیرها و شغال ها و ماهی ها.... به خواب میروند. 🌌و تنها صدای جهان، صدای تاریکی و جیر جیر جیرجیرک هاست.
دوست دارم یک روز، فقط یک روز جای تو باشم تا تمام صداهای جهان را همزمان بشنوم. صدای امواج دریا🌊، صدای سنجاب کوچکی که بالای درختان جنگل لانه دارد ، صدای رودی که از بالای کوه به پایین جاریست و صدای بادی که علف ها را تکان میدهد 🌾.دوست دارم صدای قطرات باران و غرش رعد پاییزیو صدای لطیف برف سفید زمستان را باهم بشنوم. دوست دارم صدای شکوفه های بهاری🌸 و صدای گرمای تابستان را 🔥باهم بشنوم. و دوست دارم صدای ده ها متر زیر زمین و در عمق اقیانوس ها را بشنوم.
خوش به حالت ای آسمان که تمام این صداهای زیبای جهان را هر روز میشنوی.
![]()
![]()
![]()

نویسنده: آریانا هرمزدی
نور امید
اتاق تاریک بود. به علت تاریکی اندازه اش را نمی شد تشخیص داد.تنها منبع نوراتاق،شمعی در روی میز وسط اتاق بود و دراطراف نور شمع ،صورت فردی دیده می شد. چهره فرد به سردی سرمای کولاک شدید و زوزه باد وحشی بود.سرمایی که هر کس را به تاریک ترین و خراب ترین کوچه های شهر می کشاند. چشمان فرد مدت زیادی روی شمع ایستاده بود و .ذهنش در جهانی دیگر سیر می کرد و هیچ چیز را متوجه نمی شد
...

نویسنده: مهشید شاملو
صدای ذهن
خیلی شلوغ است.همه صندلی ها پر شده و جای سوزن انداختن نیست!حتی عده ای ایستاده اند. یکی خواب است،یکی سر به زیر انداخته و فکر می کند، یکی به جلو خیره شده و ...کودکی از پنجره به بیرون نگاه می کند و لبخند می زند.شاید بخاطر این باشد که او به هیچ مشکلی فکر نمی کند. شاید بخاطر این باشد که او هیچ کس را نمی شناسد.شاید بخاطر این باشد که او به هیچ کس وهیچ جا فکر نمی کند.او به حقوقش فکر نمی کند. به شامی که هنوز نپخته است فکر نمی کند.به طلبکاری که پاشنه در را از جا کنده فکر نمی کند.او فقط و فقط به دنیای اطراف نگاه می کند و لبخند می زند. نگاه می کند و یاد می گیرد. او فقط و فقط به آرامش آغوش مادرش فکر می کند. به صدای گرم مادرش که سیاهی شب را از یادش می برد و درخشش ستارگان را یادآور می شود. او به آسمان آبی نگاه می کند و لبخند می زند.آرزو دارد روزی ابر شیرین آرزوهایش را در آغوش بگیرد.
...

نویسنده: دینا شاملو
خانه بزرگ و اتاق تاریک
:(وای از دست اینا.آخه پدر من،من به تو چی بگم ها چی بگم؟آخه این چه کاریه.هیچکس نمیاد با بچش همچین کاری بکنه.
عه عه عه نگاه کن توروخدا مامانم چه ازش طرفداری می کنه.می گه:بله دیگه دخترم تو دیگه بزرگ شدی باید بتونی مستقل زندگی کنی.
اصلا اگر من نخوام مستقل بشم باید کیو ببینم؟؟بابا ولم کنید توروخدا.)
...

نویسنده: موژان ترکمن
وجدان خاموش
شالم را محکم تر از همیشه دور گردنم پیچیدم . به اطراف نگاه کردم و سپس به ارامی به داخل کوچه ی خلوت و ساکت قدم گذاشتم.هیچ صدایی به جز صدای پایکوبی قطره های باران بر روی گودال های کوچک و بزرگ اب به گوش نمی رسید.قدم هایم را بلندتر کردم وحواسم را جمع کردم تا پایم را در اقیانوس های کوچک روی زمین نگذارم.در انتهای کوچه درست جایی که بعد از پیچش به خیابان اصلی می رسیدم صدای شخصی را شنیدم.صدای کودکی که چیزه نامفهومی را مدام زمزمه میکرد.
...

نویسنده :فاطمه کاظمی
گربه راه راه
پدرم در حالی که پای چپش در کچ بود، روی مبل سبز جلوی تلویزیون نشسته بود و یک کوسن زرد رنگ زیر پایش گذاشته بود و اخبار کا در رابطه با حوادث هولناکی بود را با دقت نگاه می کرد، ولی بسیار عصبانی و ناراحت به نظر می آمد و می توانستی اخم روی پیشانی اش را ببینی. مادرم هم در آشپز خانه در حالی که باند دور سرش را مرتب تر می کرد، با عصبانیت کلوچه ها را در ظرف می چید طوری که بعضی از کلوچه از شدت عصبانیت زیر دستانش خرد می شدند. خواهرم که چون دست چپش شکسته بود از انجام تکالیف مدرسه سر باز زده بود و در اتاقش مشغول حرف زدن با دوستش پشت تلفن بود، و با خوشحالی از ماجرای دیروز چیز هایی می گفت. و من هم مشغول عوض کردن پانسمان گوش گربه مان بودم که درسبدش لم داده بود و خمیازه می کشید و گاهی از درد صدایش در می آمد و چشم غره ای به من می رفت.
...
ادامه مطلب

نویسنده: لیزان احمدوند
صدای کودک کار
📿داستان فوقالعاده زیبا از حضرت علی (ع) 📿
مردى خدمت على عليه السلام آمد و عرض كرد:
يا اميرالمؤمنين من حاجتى دارم .
حضرت فرمود:
حاجتت را روى زمين بنويس ! زيرا كه من گرفتارى تو را آشكارا در چهره تو مى بين و لازم نیست بیانش کنی!
مرد روى زمين نوشت .
” انا فقير محتاج ” من فقيرى نيازمندم .
على عليه السلام به قنبر فرمود:
با دو جامه ارزشمند او را بپوشان .
مرد فقير پس از آن ، با چند بيت شعر از اميرالمؤمنين عليه السلام تشكر نمود.
حضرت فرمود: يكصد دينار نيز به او بدهيد!
بعضى گفتند:
يا اميرالمؤمنين او را ثروتمند كردى !
على عليه السلام فرمود:
من از پيغمبر خدا صلى الله عليه و آله شنيدم كه فرمود:
مردم را در جايگاه خود قرار دهيد و به شخصيتشان احترام بگذاريد. آنگاه فرمود:
من براستى تعجب مى كنم از بعضى مردم ، آنان بردگان را با پول مى خرند ولى آزادگان را با نيكى هاى خود نمى خرند.
نيكى ها انسان را برده و بنده مى كند.
🧿داستانی زیبا از علی (ع)🧿
روزى حضرت على (ع ) از درب دكان قصابى مى گذشت .
قصاب به آن حضرت عرض كرد:
يا اميرالمؤ منين ! گوشتهاى بسيار خوبى آورده ام . اگر ميخواهيد ببريد.
فرمود: الا ن پول ندارم كه بخرم .
عرض كرد من صبر مى كنم پولش را بعدا بدهيد.
فرمود: من به شكم خود مى كويم كه صبر كند اگر نمى توانستم به شكم خود بگويم از تو مى خواستم كه صبر كنى ولى حالا كه ميتوانم به شكم خود مى گويم كه صبر كند.
آرى ، خاصيت نفس اماره اين است كه اگر تو او را وادار و مطيع خود نكنى او تو را مشغول و مطيع خود خواهد ساخت .
ولى على (ع ) كه در ميدان جنگ مغلوب عمرو بن عبدودها و مرحب ها نمى شود، به طريق اولى و صد چندان بيشتر هرگز بر خود نمى پسندد كه مغلوب يك ميل و هواى نفس گردد
دیروز رمز وای فای رو عوض کردم
دیگه تو کوچه جواب سلامم هم نمیدن
داشتم رد می شدم این یکی همسایه داشت به اون می گفت
خاک تو سر گدا ش کنن نذاشت اون فیلم رو دانلود کنم 😂😂😂
ﺍﺯ ﺷﯿﻄﻮﻥ ﭘﺮﺳﯿﺪﻥ : ﻃﻮﻝ ﻫﻔﺘﻪ ﭼﮑﺎﺭ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ؟
ﮔﻔﺖ: ﺩﻭ ﺭﻭﺯ ﺁﻣﺮﯾﮑﺎ ﺩﺭﺱ ﻣﯿﺪﻡ ....
ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﺍﻧﮕﻠﯿﺲ ﺩﺭﺱ ﻣﯿﺪﻡ .....
ﭼﻬﺎﺭ ﺭﻭﺯ ﺩﯾﮕﻪ ﻣﯿﺮﻡ ﺍﯾﺮﺍﻥ برا ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺗﺤﺼﯿﻞ😜😜😜😜😜 😂😂😂
😊 ﺗﻔﺎﻭﺕ ﺻﺤﺒﺖ ﮐﺮﺩﻥ ﺁﻗﺎﯾﻮﻥ ﻭ ﺧﺎﻧﻢ ﻫﺎ ﺑﺎ ﻫﻤﺴﺮﺷﻮﻥ :
ﺧﺎﻧﻢ ﻫﺎ ﺗﻠﻔﻨﯽ ﺗﻮﯼ ﺟﻤﻊ :
ﺳﻼﻡ ﻋﺸﻘﻢ، ﺧﻮﺑﯽ ﻋﺰﯾﺰ ﺩﻟﻢ؟
ﻫﺮ ﮐﺎﺭﯼ ﮐﻪ ﺧﻮﺩﺕ ﺻﻼﺡ ﻣﯿﺪﻭﻧﯽ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺑﺪﻩ ﻗﺮﺑﻮﻧﺖ ﺑﺮﻡ ﻣﻦ ...
ﺧﺪﺍﻓﻆ ﻋﺰﯾﺰﻡ ..
ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻗﻄﻊ ﮐﺮﺩﻥ ﺗﻠﻔﻦ ﺍﺱ ﻣﯿﺪﻥ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﻣﻀﻤﻮﻥ :
ﻫﯿﭻ کارﯽ ﻧﻤﯿﮑﻨﯽ ﺗﺎ ﺑﺮﮔﺮﺩﻣﺎ ..
ﺣﺎﻻ ﺁﻗﺎﯾﻮﻥ ﺗﻠﻔﻨﯽ ﺗﻮﯼ ﺟﻤﻊ :
ﺳﻼﻡ .ﻧﻪ ﻻﺯﻡ ﻧﮑﺮﺩﻩ ... ﺧﻮﺩﻡ ﻣﯿﺎﻡ ﻣﯿﮕﻢ ﭼﯿﮑﺎﺭ ﮐﻨﯽ ..
ﻣﻦ ﮐﺎﺭ ﺩﺍﺭﻡ ﺍﻻﻥ ﺑﻌﺪﺍ ﺑﺰﻧﮓ .ﺧﺪﺍﻓﻆ
ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻗﻄﻊ ﮐﺮﺩﻥ ﺗﻠﻔﻦ ﺍﺱ ﻣﯿﺪﻥ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﻣﻀﻤﻮﻥ :
ﻏﻠﻂ ﮐﺮﺩﻡ ﻧﻔﺴﻢ ..
ﻫﺮ ﺟﻮﺭ ﺧﻮﺩﺕ ﺻﻼﺡ ﻣﯿﺪﻭﻧﯽ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺑﺪﻩ ..
ﻗﺮﺑﻮﻥ ﺯﻥ ﺧﻮﺷﮕﻠﻢ ﺑﺮﻡ😂😂😳
دو ساعت کولرو شستم و سرویس کردم و پوشال نو انداختم و ...
بعد داد زدم گفتم روشن کنید
کولر خونه همسایه روشن شد :/![]()
به بابام گفتم
چرا بعد پنجاه سال زندگی مشترک
هنوز با مامانم
توی یه بشقاب باهم غذا میخورید؟ 😒
یعنی انقد عاشق همید؟🤨
گفت نه اگه زه.ر ریخته باشه تو غذام
بزار خودشم بخوره😳😬
به شیرازیه میگن کدوم یکی از اعضای بدنتو بیشتر دوست داری؟
میگه کاکو گوشام👂👂😳😳
میگن چرا
میگه گوش خود به خود میشنوه نه میخواد بازش کنی نه حرکت بدی نه تلاش کنی😂😂
رفتم خاستگاری:
دختره گفت ماشین دارین؟؟
گفتم آره دوتا
یکی مال خودمه
یکی مال مادرمه که اونم بیشتر اوقات من استفاده میکنم
دختره چشاش گرد شد گفت ماشینتون چیه؟؟
گفتم مال خودم ریش تراش
مال مادرم لباسشویی...
خانوادگی تا در خونه دنبالمون کردن :😜😜
چند سالت بود فهمیدی
صدای شمارش پول عابر بانک ساختگیه
و فقط برای ذوق زده کردن شماست😒
سوپری محلمون "پوست پسته" میفروشه کیلویی 10هزار تومن! 😳🙄😐
ازش پرسیدم پوست پسته چه صیغهایه دیگه؟
میگه: یکی اینکه قاطی پسته ها کنی بزاری جلو مهمون که زیاد نشون بده
دوم اینکه بزاری جلو در خونه قاطی آشغالا که مردم فکرکنن پسته خوردین
منم دیدم راس میگه 7-8کیلو خریدم 😁
ولی نسبتهای فامیلی خیلی عجیبه،
این شوهر عمه که انقدر برای ما بینمک و لوسه، برای خواهرزاده هاش یه دایی معرکه و بامزهاست.![]()
داداشم کلاس سوم دبستانه ساعت ۷ صبح بیدارش کردم،
با جدیت تمام سر همه خونواده داد میزنه :
ای بابا ولم کنید ، ۳ ساله درس میخونم به کجا رسیدم ؟😂
مورد داشتیم طرف لقمهی آخر سحری رو اینقدر نزدیک اذان صبح خورده
که فرشته ها از خدا تقاضا ویدئو چک کردن😁😂😂😂😂
وقتی بچه بودم زنگ یه خونه رو که میزدم در نمیرفتم،
وامیستادم تا صاحبخونه در رو باز کنه بعد قدم زنان از جلوش رد میشدم❗️
اونم محاسبه میکرد با خودش میگفت کسی که زنگ رو زده الان رسیده سر کوچه پس این نیست❗️
از همون طفولیت علم فیزیکم خوب بود ‼️😉😂
اینایی که میگن «خوشحال شدم زیارتتون کردم»
کاش پول هم بندازن تو ضریحمون مام خوشحال بشیم😹![]()
اصفهانیه ﺑﻪ ﺩﻭﺳﺘﺶ ﺁﺩﺭﺱ ﺧﻮﻧﻪﺷﻮ ﻣﯿﺪﺍﺩ : ﺩﺍﺧﻞ ﺳﺎﺧﺘﻤﻮﻥﮐﻪ ﺷﺪﯼ ؛ ﺭﻭﺑﺮﻭﺕ ﺁﺳﺎﻧﺴﻮﺭﻩ ﺑﺎ ﺁﺭﻧﺠﺖ ﻃﺒﻘﻪ ۴ ﺭﻭ ﻣﯿﺰﻧﯽ ﭘﯿﺎﺩﻩ ﺷﺪﯼ؛ ﺩﺭ ﺳﻤﺖ ﺭﺍﺳﺘﻮ ﺑﺎ ﺁﺭﻧﺠﺖ ﻣﯿﺰﻧﯽ.
ﺑﻌﺪ...
ﺩﻭﺳﺘﺶ ﻣﯿﮕﻪ : ﻧﻤﯿﺸﻪ ﺁﺳﺎﻧﺴﻮﺭ ُ ﺩﺭُ ﺑﺎ ﺩﺳﺘﻢ ﺑﺰﻧﻢ ﺑﺎ ﺁﺭﻧﺞ ﻧﺰﻧﻢ؟
یارو ﻣﯿﮕﻪ : مردِحسابی مگه میخوای ﺩﺳﺖ خالی بیای؟؟😂
دختــره هیکلِش مثله پاندای کونگفو کاره...🦬
اونوقت تو پروفایلش نوشته : "آنقدر ظریفم که با یک نگاه سرد میشکنم..."
یکی نیست بهش بگه : عزیزم شما با تبر نادرشاه افشار هم از پا در نمیای!
برو با خیال راحت به زندگیت برس
لطیفه![]()
برا بابام اینستاگرام ریختم اوضاع بهتر شه کمتر بهم گیر بده ،
نصف شبی منو با لگد بیدار کرده میگه اصلا لایک نمیکنیا هویج ،
من اون رفیقات نیستم بلاکت کنما ،
از ارث محرومت میکنم .
بنظرتون پاکش کنم اینستا رو🙄😂
زﻧﮓ ﺯﺩﻡ ﻣﺪﺭﺳﺎﻥ ﺷﺮﯾﻒ
ﮔﻮﺷﯿﻮ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﮔﻔﺖ : ﺑﻠﻪ
ﮔﻔﺘﻢ : ﻣﺪﺭﺳﺎﻥ ﺷﺮﯾﻒ😊
ﮔﻔﺖ :ﺑﻠﻪ ﺑﻔﺮﻣﺎﯾﯿﺪ
ﮔﻔﺘﻢ : ﻣﺪﺭﺳﺎﻥ ﺷﺮﯾﻒ😊
ﮔﻔﺖ :ﺩﺭﺳﺖ ﺗﻤﺎﺱ ﮔﺮﻓﺘﯿﺪ ﺍﻣﺮﺗﻮﻥ
ﮔﻔﺘﻢ : ﻣﺪﺭﺳﺎﻥ ﺷﺮﯾﻒ
ﮔﻔﺖ :ﺣﺎﻟﺘﻮﻥ ﺧﻮﺑﻪ ﺷﻤﺎ؟
ﮔﻔﺘﻢ : ﻣﺪﺭﺳﺎﻥ ﺷﺮﯾﻒ
ﮔﻔﺖ : ﺑﻨﺎﻝ دیگه
ﮔﻔﺘﻢ : ﻣﺪﺭﺳﺎﻥ ﺷﺮﯾﻒ
ﮐﺎﺭ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻓﺤﺶ ﺭﺳﯿﺪ ﮔﻔﺘﻢ : ﺣﺎﻻ ﻓﻬﻤﯿﺪﯼ ﻣﺎ ﺟﻠﻮ ﺗﻠﻮﯾﺰﯾﻮﻥ ﭼﯽ ﻣﯿﮑﺸﯿﻢ؟
ﮔﻔﺖ : ﺁﺭﻩ ﺍﻣﺮ ﺩﯾﮕﻪ ﺍﯼ ﻧﺪﺍﺭﯼ
ﮔﻔﺘﻢ : ﻣﺪﺭﺳﺎﻥ ﺷﺮﯾﻒ😄😄😄😄
بابام از در که اومد داخل گفت پسر خاک بر سرت کنم
گفتم چرا پدر؟
گفت ۱۰ میلیون دادی دماغ عمل کردی کُلش رفت زیر یه ماسک ۵ تومنی؟ 😐😂😂
یه هو برنامه دیوارو باز کرد
فک کنم میخواد دماغمو بفروشه😐😂
من یه معذرت خواهی به همتون بدهکارم 😐
.
یادتونه بچه بودید پدر و مادراتون
هی بهتون سرکوفت می زدند از بچه ی مردم یاد بگیر!!!
اون بچه من بودم
واقعا شرمنده😂😂
رفتم به بابا بزرگم گفتم میخام باهات یه کم مشورت کنم ،
سمعکشو در آورد گذاشت رو میز گفت میشنوم پسرم 😅☹️🤣
جعفر خفاش می بینه...
غش میکنه از خنده!!!
میگن چته؟؟؟!!!
میگه تا حالا تو عمرم، گنجشک با چادر ملی ندیده بودم... 😂😂😂😂😂😂
ايرانيها در پاسخ به سوال “چی شد؟”
حدود %۹۹ میگن “هیچی”
اون %۱درصد هم میگن “چی ، چی شد؟”😂😂
فاطی : کامپيوتر من مشکل پيدا کرده
علی : چه مشکلی؟
فاطی : هر وقت رمزشو ميزنم به شکل ستاره مياد
علی : خب اون واسه امنيته که اگه کسی تو اتاق بود رمزتو نبينه..
فاطی : نه خب آخه وقتی تنهام هستم بازم به شکل ستاره مياد😐
میگن علی رو تو افریقا دیدن با چماق داره شیر شکار میکنه 😂😂😂
دختر خاله ام ٦سالشه
يك كيلو تخمه گذاشته جلوش داره ميخوره
ميگم بذارشون اينور باهم بخوريم
ی دونه گذاشته تو دسم ميگه:
اینو بخور بقيه هم همين مزه رو ميده :|
نسل جديد اژدها شدن😂
امروز داشتم دو ساعت به دخترخالم تنظیمات یه برنامه رو بهش میگفتم...
برگشته میگه حالا ساوه رو بزنم؟
بعد کلی بحث فهمیدم منظورشsave بوده!!😑
ای اهله حرم پیر علمدار نیامد...
سنگین بزن😂😂
حیف که ثروت ندارم…
وگرنه مشتمو میکوبیدم به دیوار و میگفتم:
حاضرم همه ثروتم رو بدم فقط یه لحظه آرامش داشته باشم.
لامصب خیلی باکلاسه😂
به بابام میگم این ماسک طوسی رو از کجا خریدی؟ ما ماسک طوسی نداشتیم که
میگه پسرم این سفیده انقدر استفاده کردم این رنگی شده
یک لحظه زمان ایستاد😂😭
حیف نون میره باشگاه بدنسازی !
مربی باشگاه به حیف نون میگه :
وقتی بیایی ماه اول بدنت درد میگیره !
حیف نون میگه : قربون معرفتت ! پس من میرم از ماه دوم میام !😂😁😂😂😂😂
یه روز رفتم گزینش ...
هرچی سوال دینی پرسیدن بلد نبودم 😔
طرف عصبانی شد گفت: فاتحه که بلدی بخونی؟ 😡
گفتم: بععله ما ۵شنبه ها میریم سر مزار 😊
طرف گفت: خدارو شکر بخون...
با صدای یواش گفتم : پسپسپس خدا بیامرزش
باور کنین هنوز دنبالمه، میگه باید اسم مسلمون رو از شناسنامت درارم 😂😂😂😂😂
سوار هواپیما شدم بغل دستیم گفت بار اولته سوار میشی؟
گفتم آره از استرسم فهمیدی؟
گفت نه این چهلمین عکسیه که داری میگیری😂

ﺑﻪ ﻋﻤﻪ ﺍﻡ ﮐﻪ ﺗﻮ انگلیس ﺯﻧﺪگی
ﻣﯽ ﮐﻨﻪ ﺑﺎ ﮐﻠﯽ ﺫﻭﻕ ﻭ ﺷﻮﻕ ﮔﻔﺘﻢ :
ﻋﻤﻪ ! ﻣﻦ ﺧﯿﻠﯽ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﺑﯿﺎﻡ ﺍﻭﻥ ﺟﺎ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻨﻢ
ﺑﺮﮔﺸﺘﻪ ﻣﯿﮕﻪ : ﺧﻮﺏ ﺍﯾﻦ ﺟﺎ ﮐﺴﯽ ﺭﻭ ﺩﺍﺭﯼ ﺑﺮﯼ ﭘﯿﺸﺶ؟
ﺍﯾﻨﺠﺎﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﯿﻔﻬﻤﻢ ﻓﺤﺶ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﻬﺶ ﻣﯿﺪﻥ ﺑﯽ ﺩﻟﯿﻞ ﻧﯿﺴﺖ😂😂😂😂😂😂😂😂
بچه ی فامیلمون اومده برای بابابزرگش اینستاگرام نصب کنه صدو پنجاه هزارتومن حق نصب گرفته، ماهانه هم برای تمدید صد تومن میگیره، میریزه به حساب خودش😐
در واقع واسه خودش درآمد درست کرده😂
خواستم بگم مواظب بچه ها باشید، خیلی زرنگ شدن😂😂😂
حیف نون رفيقش فوت ميشه نميدونه چطور خبرو به زن رفيقش بگه
بهش ميگه شوهرت رفته يه زن ديگه گرفته!😢😳
زن رفيقش: الهي جنازشو بيارن خونه!
حیف نون: بچه ها جنازه رو بیارید 😂😂
به یکی میگن:
تاحالا کسی رو از مرگ نجات دادی؟ّ
میگه:
آره، هزار تومن به یه فقیر دادم،
داشت از خوشحالی میمرد، منم چون راضی به مرگش نبودم
ازش گرفـــتم 😑😂
رﻓﺘﻢ ﻫﻤﺒﺮﮔﺮ ﺧﺮﻳﺪﻡ ﺭﻭﺵ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ 100 ٪ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪی🐑✔️
ﻭقتی ﺧﻮﺭﺩﻡ ﻓﻬﻤﻴﺪﻡ ﻣﻨﻈﻮﺭﺵ ﺑﺎ ﻣﻦ ﺑﻮﺩﻩ![]()
ماشين ميزنه به حیف نون پاش قطع ميشه.
قاضي براش ۱۰۰ميليون دیـّه ميـبُره.
صاحب ماشين ميگه: مگه من ميلياردرم؟😢😳
حیف نون ميگه: په فکر کردي من هزار پام😒😐😂😂

خبرنگار : چرا اومدی بیرون ؟
کارگر : من مجبورم درامد دیگه ای ندارم
خبرنگار : سلامتی مهم تر از پوله باید تو خونه بمونید
کارگر : پس شما الان تو خیابون چیکار میکنید😂😂 ؟!!
قشنگ معلومه هوا داره تمام تلاششو میکنه تا تمامی افراد رو از خودش راضی نگه داره!
۵_۶ صبح که میخوام برم سرکار قشنگ زمستونه!😕
ساعت ۱۰ صبح هوا بهاریه🍃
سر ظهر هوا تابستونی میشه!
دم غروب میریم تو پاییز!
باز شب که میشه وارد زمستون میشیم!
هیچکس هم ناراضی نیست هر کی هر چی حال کرد میپوشه!😒😂
حیف نون دوستشو ناجور زده بود.
کار به دادگاه کشید!
قاضی میپرسه چرا زدیش؟😐🤔
میگه 10 سال پیش بهم گفته بود اسب آبی
قاضی : 10 سال پیش گفته الان زدیش؟!! 😐
حیف نون :دیشب تازه اسب آبی رو تو تلوزیون دیدم 😕😐😂😂
یخچال دیگه اصلا کمتر از 20تومن پیدا نمیشه، ❄️😕
آدم بره کوه های آلپ زندگی کنه هزینهاش کمتر درمیاد🗻🤣😂😅
همیشه دوس داشتم بعد از غذا بگم صورت حساب لطفا ،
ولی خب تو فلافلیه عبدالجاسم تا اولش پول ندی بهت ساندویج نمیدن😑
دارم با دوست مجازیم چت می کنم...
ازش می پرسم چشات چه رنگیه؟
جواب میده: cc
میگم خب این یعنی چی؟!!!
میگه:همون 2c دیگه
میگم یعنی چی؟!!
میگه:احمق جان...طوسی!!!
مملکت که نیس !! مهد نبوغ و تفکراته لامصب . . .😂😂
دختره ﺯﺑﻮﻧﺶ ﺗﻮ ﺩﺳﺘﮕﺎﻩ ﻋﺎﺑﺮ ﺑﺎﻧﻚ ﮔﻴﺮ ﻣﻴﻜﻨﻪ، ﻣﻴﺒﺮﻧﺶ ﺑﻴﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﺍﺯﺵ ﻣﻴﭙﺮﺳﻦ: ﺯﺑﻮﻧﺖ ﺗﻮ ﺩﺳﺘﮕﺎﻩ ﻋﺎﺑﺮﺑﺎﻧﻚ ﭼﻜﺎﺭ ﻣﻴﻜﺮد؟ 🙄😑
ﻣﻴﮕﻪ : ﻛﺎﺭﺗﻢ ﺭﻭ ﻛﻪ ﻭﺍﺭﺩ ﻛﺮﺩﻡ ﮔﻔﺖ ﺯﺑﺎﻥ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﻭﺍﺭﺩ ﻧﻤﺎﻳﻴد 😑
ﭘﯿﮑﺮ ﻣﻄﻬﺮ ﭘﺮﺳﺘﺎﺭﺍﻥ ﻭ ﺩﮐﺘﺮﺍﻥ ﺁﻥ ﺑﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﻓﺮﺩﺍ ﺍﺯ ﺟﻠﻮﯼ ﺗﺎﻻﺭ ﻭﺣﺪﺕ ﺑﻪ ﻃﺮﻑ ﻗﻄﻌﻪ ﻣﺮﮒ ﻣﻐﺰﯾﻬﺎﯼ ﺑﻬﺸﺖ ﺯﻫﺮﺍ ﺗﺸﯿﻊ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺷﺪ 😅😂
شما وقتی شامپو تموم میشه آبش نمیکنید دوباره مصرف کنید؟
من که آب معدنی رو هم دوباره توش آب میریزم
که یهو مواد معدنیش نچسبیده باشه به بطری !!!😂
بابام هر موقع منو میبینی از خنده ریسه میره
ازش پرسیدم :آخه چرا میخندی
گفت:شکسپیر گفته خندیدن به اشتباهتان میتونه عمرتو طولانی کنه 😐😂
یه نفر ﺷﺐ ﺩﺍﺷﺘﻪ TV ﻣﯿﺪﯾﺪﻩ ، ﺍﺧﺒﺎﺭ ﺍﻋﻼﻡ ﻣﯿﮑﻨﻪ ﺁﺏ دیگه ﺳﻤﯽ ﺷﺪﻩ ﻧﺨﻮﺭﯾﺪ ❌
ﺯﻧﺶ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﻣﯿﺸﻪ ﻣﯽ ﭘﺮﺳﻪ ﭼﻪ ﺷﺪﻩ؟
ﻣﯿﮕﻪ : ﻫﯿﭽﯽ عزیزم ﺑﻠﻨﺪ ﺷﻮ ﯾﻪ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﺁﺏ ﺑﺨﻮﺭ ﺑﺨﻮﺍﺏ😂😁🙈
نمیفهمم چرا وقتی زبونتو تصادفی گاز میگیری درد میگیره، ولی وقتی عمدی گاز میگیری درد نمیگیره؛
حتی نمیفهمم چرا الان شما دارین زبونتونو گاز میگیرین!😐
معلم :هرکی سوال بعدی منو جواب بده میتونه بره خونه . . .
شاگرد کیفشو از پنجره میندازه بیرون !
معلم با عصبانیت : کی اون کیفو انداخت بیرون ؟
من بودم آقا ، خداحافظ ![]()
طرف میره وام بگیره دو تا سوال ازش میپرسن:
۱) وقت شام که گرسنه هستی سفره رو تو میندازی یا خانمت؟میگه: خودم!
۲) تموم که میشه کی جمع میکنه؟میگه: خودش!
متأسفانه وام به شما تعلق نمیگیره
چون خرت که از پل بگذره قسطاتو نمیدی!!! ![]()
کشاورزی مشغول پاشیدن بذر بود، ثروتمندی مغروری به او رسید و با تکبر گفت:
بکار، که از تو کاشتن است و از ما خوردن!
کشاورز نگاه معنا داری ب او انداخت و گفت:دارم یونجه میکارم
ﻧﺎﻣﻪ یک بچه پس از پایان امتحانات نیمسال اول به ﻣﻌﻠﻤﺶ:
ﻣﻮﻋﻠﻢ ﺍﺿﯿﻀﻢ ﻋﺾ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﻤﻦ ﺧﺎﻧﺪﻥ ﻭ ﻧﻮﺷﻄﻦ ﻋﺎﻣﻮﺧﻄﯽ ﺣﻀﺎﺭ ﺑﺎﺭ ﻣﻤﻨﻮﻧﻢ.ﺷﺎﮔﺮﺩﺕ الی اسقر
اینم نتیجه آموزش غیر حضوری کروناییٌ
برادرزادمو گذاشتم رو كمرم اسب بازي ميكنیم يهو گفت ممد شيهه بكش ، مامانش ميگه عههه پسرم مؤدب باش چه طرز صحبت كردنه؟ بگو عمو ممد لطفا شيهه بكشيد![]()
گوشیم دست یکی از بچه های فامیل بود که از دستش افتاد و صفحه اش شکست الان میخوام بفروشمش کسی اگه میخواد بیاد پی ۷ سالشه لاغره دندوناشم سالمن...
مرد در حالی که داشت روزنامه می خواند، رو به همسرش کردو گفت:"در روزنامه نوشته نتیجه بررسی هایی که به عمل آمده نشان می دهد زن ها روزانه ۳۰,۰۰۰ کلمه حرف می زنند، در حالی که این میزان در مورد مردها فقط ۱۵,۰۰۰ کلمه است!
زن گفت:"علتش این است که ما باید هر چیز را دوبار تکرار کنیم تا مردها بفهمند."مرد گفت:"چی؟"![]()
لطیفه ![]()
تو نانوایی یه کارتن کوچیک گذاشته بود روش نوشته بود عیدی یادت نره
هیچی دیگه منم از توش ده تومن عیدی برداشتم برا خودم. دمش گرم به یادمون بود.😂
روزی بهلول به حمام رفت ولی خدمة حمام به او بی اعتنایی نمودند و آن قسم که دلخواه بهلول بود او را کیسه ننمودند. با این حال وقت خروج از حمام بهلول ده دینار که همراه داشت را به استاد حمام داد و کارگران چون این بذل و بخشش را دیدند همگی پشیمان شدند که چرا نسبت به او بی اعتنایی کردند.بهلول باز هفتة دیگر به حمام رفت ولی این دفعه تمام کارگران با کمال احترام او را شست و شو نموده و مواظبت بسیار نمودند، ولی با این همه سعی و کوشش کارگران موقع خروج از حمام بهلول فقط یک دینار به آنها داد، حمامی ها متغیر گردیده پرسیدند سبب بخشش بی جهت هفتة قبل و رفتار امروزت چیست؟بهلول گفت: مزد امروز حمام را هفتة قبل که حمام آمدم پرداخت نمودم و مزد آن روز حمام را امروز می پردازم تا شماها ادب شوید و رعایت مشتری های خود را بنمایید.![]()
سرگرمی![]()
با یک محاسبه ریاضی شگفت انگیز نشان داده می شود که خلق و خوی شما به انتخاب مکانی مناسب برای سفر ربط دارد.
برای پیدا کردن بهترین مکان برای سفر شما در عید نوروز 1400، محاسبه زیر را انجام دهید.
در ذهن خود عددی بین (1 و 9) قرار دهید. آن را در 3 ضرب کنید. به آن 3 اضافه کنید. آن را در 3 ضرب کنید.
در مجموع دو رقم تولید میشود، آنها را با هم جمع کنید. عدد به دست آمده شماره بهترین مکان برای مسافرت شما است !!!
* شماره مکان ها:
1. سرعین
2. اردبیل
3. سنندج
4. همدان
5- کلیبر
6. تهران
7. جلفا
8. تبریز
9. در خانه بمانید ![]()
10. کاشان
11. قم
12. بندرعباس
13. قشم
14. شیراز
15. اصفهان
16. مشهد
17. بابلسر
18. گردنه حیران
19. انزلی
20. گیسوم
نتیجه خارق العاده بدست میاید!![]()
لطیفه
مهمونی بودیمیه گوشت بزرگ تو خورشت بودروم نشد وردارمیهو برقا رفت سریع گذاشتمش دهنم!
بعد فهمیدم لیمو بوده!من دیگه هیچوقت اون آدم قبل نشدم ☹️
کاش این ماسک زدن همینجوری ادامه داشته باشه دماغمو نبینن ،
قبل کرونا هر وقت شیشهی ماشین بابام رو میدادم پایین پلیس پشت بلندگو میگفت پراید مشکی در جریانی پسرت زانوشو از ماشین آورده بیرون ، خطرناکه آقا
🍃🍃
روزی بهلول به حمام رفت ولی خدمة حمام به او بی اعتنایی نمودند و آن قسم که دلخواه بهلول بود او را کیسه ننمودند. با این حال وقت خروج از حمام بهلول ده دینار که همراه داشت را به استاد حمام داد و کارگران چون این بذل و بخشش را دیدند همگی پشیمان شدند که چرا نسبت به او بی اعتنایی کردند.
بهلول باز هفتة دیگر به حمام رفت ولی این دفعه تمام کارگران با کمال احترام او را شست و شو نموده و مواظبت بسیار نمودند، ولی با این همه سعی و کوشش کارگران موقع خروج از حمام بهلول فقط یک دینار به آنها داد، حمامی ها متغیر گردیده پرسیدند سبب بخشش بی جهت هفتة قبل و رفتار امروزت چیست؟بهلول گفت: مزد امروز حمام را هفتة قبل که حمام آمدم پرداخت نمودم و مزد آن روز حمام را امروز می پردازم تا شماها ادب شوید و رعایت مشتری های خود را بنمایید.
عربی به حج شد و پیش از دیگر مردم داخل خانهی کعبه شد و بر پردهی کعبه آویخت و گفت: بار خدایا! پیش از آن که دیگران دررسند و زحمت افزایند، مرا بیامرز.
زشترویی در آیینه به زشتی خود مینگریست و میگفت: سپاس خدای را که مرا صورتی نیکو بیافرید. غلامش ایستاده بود و این سخن میشنید و چون از نزد او به درآمد، کسی بر درِ خانه از حالِ صاحبش پرسید. غلام گفت: در خانه نشسته است و بر خدا دروغ میبندد.
گرانجانی به دیدن بیماری شد و درنگ بسیار کرد. بیمار گفت: چندان که به دیدن من می آیند آزرده شدم . گرانجان گفت: خواهی که برخیزم و در را ببندم ؟ گفت: آری! لیکن از بیرون ببند
مردی از زنِ خویش شکایت به ابوالعینا بُرد. ابوالعینا گفت: خوش داری که زنت بمیرد. گفت: نه به خدا. گفت: وای بر تو، مگر نه تو از وجود او در رنجی؟ گفت: آری، ولی ترسم که از شادیِ درگذشتِ او خود نیز درگذرم.
عربی به سفر شد و زیان دیده بازگشت. او را گفتند: چه سود بردی؟ گفت: ما را از این سفر سودی جز شکستن نماز نبو
مردی از کسی چیزی بخواست. او را دشنام داد. گفت: مرا که رد می کنی، از چه رو دشنامم می دهی؟ گفت: خوش ندارم که دست تهی روانه ات سازم.
🍃🍃
مجموعه ای از مشهورترین انسان های تاریخ ✨
❄️اگر ده نفر از آنها را بشناسید تنها پیگیر اخبار هستید.
❄️اگر بیست نفر از آنها را می شناسید ، اهل مطالعه هستید.
❄️اگر بیست و پنج نفر از آن ها رو می شناسید ، شما یک کتاب خوان حرفه ای هستید. تبریک میگم ✨
طعم شما چيست!؟![]()
متولدين هر ماه طعم چه خوراكى هستن:
فروردين : آدامس خرسى نترس و راحت و خواستنى، ![]()
ارديبهشت : لى لى پوت رويايى و باحال خود ساخته ![]()
خرداد : بادوم زمينىمنطقى و منضبط ![]()
تير : بستنى قيفى لذت بخش و حساس،![]()
مرداد : پاستيل نوشابه اى وسوسه انگيز و پرانرژى،![]()
شهريور : آبنبات چوبىبى شيله پيله و بامحبت، ![]()
مهر :مسقطى دوست داشتنى و صاف و ساده، ![]()
آبان : آلبالو خشكدلرباو جدى،![]()
آذر : كرانچى فلفلى جسور و مقاوم،![]()
دى : پشمك دست نيافتنى و راستگو، ![]()
بهمن : بستنى زمستونى شيك وباهوش ![]()
اسفند : شكلات تلخ دانا و دلسوز.![]()
لطیفه ![]()
ﺩﯾروز ﺭﻓﺘﻢ ﻋﺎﺑﺮ ﺑﺎﻧﮏ ﭘﻮﻝ ﺑﮕﯿﺮﻡ.ﺩﮐﻤﻪ ﯼ ﺩﺭﯾﺎﻓﺖ ﺭﻭ ﮐﻪ ﺯﺩﻡ ﻋﮑﺲ ﯾﻪ ﻗﺒﺮ ﺭﻭ ﺻﻔﺤﻪ ﯼ ﻋﺎﺑﺮ ﺑﺎﻧﮏ ﻧﺸﻮﻥ ﺩﺍﺩ!!!
ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺭﻓﺘﻢ ﺑﻪ ﺭﯾﯿﺲ ﺑﺎﻧﮏ ﻣﯿﮕﻢ :ﺁﺧﻪ ﺍﯾﻦ ﭼﻪ ﻭﺿﻌﯿﻪ!!! ﻋﮑﺲ ﻗﺒﺮ ﻣﯿﺎﺩ ﺭﻭ ﻋﺎﺑﺮ ﺑﺎﻧﮏ.
ﻣﯿﮕﻪ: ﻣﻨﻈﻮﺭ عابر بانک اینه وقتی پول تو حسابت نیست از سرقبرت بیارم؟!
عابربانکا چه فهمیده شدن...😐😂😜😜😜😜😜
روزی چوپانی از گوسفند خود پرسید :
چه چیز باعث شده که از گرگ تا این حد بترسی و سگ را همچون خانواده خود ببینی؟
گوسفند گفت :
بعععععع 😐
نه واقعا انتظار داشتی گوسفند چی بگه؟!😐😂😜😜😜
آیا میدونستین:
دور از جو نتون
اگه تو قطب جنوب بمیرین، شب اول قبرتون میفته حداقل شش ماه بعد؟😂😂😂😂😂
برای ماشینای ظرفشویی هم دعا کنیدیه بسته قرصشون شده ۳۶۰ هزار تومن😑
خیلیاشون این روزا به دلیل شرایط بد اقتصادی و تحریمها توانایی خرید قرص و داروهاشونو ندارن و از کار افتادن😞😂😂😜😜
اگه گفتین وقتی برنج با آب میخورین چی بهش میگن؟😐
میگن… واترپلوخداییش از این همه اطلاعاتی که در اختیارتون میزارم استفاده کنین بدردتون می خوره😜😜😜😜😜
♨️ روش های کاهش وزن در کشور های مختلف
▪️تایلند : خوردن غذاهای تند▫️انگلستان : غذا در پرس های کوچک▪️اندونزی : روزه گرفتن▫️آلمان : خوردن صبحانه کامل
👈 ایران : از شنبه انشالله
سه تا تنبل شب میخواستن بخوابن، میگن یکی پاشه چراغ رو خاموش کنه کسی بلند نمیشه.
باهم شرط میبندن که هرکی حرف بزنه باید بلند شه چراغ رو خاموش کنه...چند روزی شد ازشون خبری نبود تا اینکه همسایه ها در خونشون رو شکوندن سه تاشونو مرده پیدا کردن
اولی رو غسل دادن و کفن کردن...دومی رو هم غسل و کفن کردن...سومی رو تا غسلش دادن گفت من زنده ام،
یهو اون دوتا گفتن هورااااا باختي پاشو چراغ رو خاموش کن.😂😂😜😜😜
یارو میره دماغشو عمل کنه دکتره یه نگا کرد و گفت: داداش شما صبرکن یکم دیگه علم پیشرفت کنه کُلا سرتو عوض کن!مشکل تو فقط با عمل دماغ حل نمیشه😂😂😜😜😜
میگن صبحونهرو با دوستت بخور شام رو با دشمنت. اون ساعتی که ما میریم سر کار, اگه دوستمون رو بیدار کنیم بگیم :بیا صبحونه بخوریم یقینا به دشمنامون میپیونده.😂😭😄😜😜
هر سال حاجی فیروز داشتیم
امسال حاجی ویروس 😭😫😂😜😜
داستان واقعی 😁
یکی میگفت : ما 4 تا دوست صمیمی بودیم. وقتی امتحانات دبیرستان را دادیم ، من و دو تا از دوستام قبول شدیم. اما دوست چهارم رد شد من و دوستام که قبول شده بودیم وارد دانشگاه شدیم و تلاش کردیم و فارغ التحصيل شدیم
و خدا رو شکر پیش اون دوستمون که رد شده بود مشغول به کار شدیم! خدا خیرش بده 😂😂😂😂😜
یارو میره نونوایی میبینه صف مردونه شلوغه،صف زنونه خلوتهمیره تو صف زنونه میگه:
خانومم گفته دو تا نون بده😂😂😜😜😜
یه ماجرای خیلی عجیب!!!
اتومبیل مردی که به تنهایی سفر می کرد در نزدیکی تیمچه ای خراب شد.مرد به سمت تیمچه حرکت کرد و به رئیس تیمچه گفت : «ماشین من خراب شده، آیا می توانم شب را اینجا بمانم؟»
رئیس تیمچه بلافاصله او را دعوت کرد. شب به او شام دادند و حتی ماشین او را تعمیر کردند.هنگام شب، وقتی مرد می خواست بخوابد صدای عجیبی شنید!!! صدایی که تا قبل از آن هرگز نشنیده بود.!!
صبح فردا از مردمان تیمچه پرسید که صدای دیشب چه بوده...اما آن ها به وی گفتند:
«ما نمی توانیم این را به تو بگوییم، چون تو یکی از اعضای تیمچه نیستی»!
مرد با ناامیدی از آن ها تشکر کرد و آنجا را ترک کرد....
چند سال بعد ماشین همان مرد باز هم در مقابل همان تیمچه خراب شد.!!مردمان تیمچه باز هم وی را به تیمچه دعوت کردند و از وی پذیرایی کردند و ماشینش را تعمیر کردند.آن شب باز هم او آن صدای مبهوت کننده و عجیب را که چند سال قبل شنیده بود، شنید.!صبح فردا پرسید که آن صدای چیست؟!اما مردمان تیمچه باز هم گفتند:
«ما نمی توانیم این را به تو بگوییم. چون تو از اعضای تیمچه نیستی».
این بار مرد گفت: «بسیار خوب، بسیار خوب، من حاضرم حتی زندگی ام را برای دانستن فدا کنم.اگر تنها راهی که من می توانم پاسخ این سوال را بدانم این است که عضو تیمچه باشم، من حاضرم. بگویید چگونه می توانم عضو بشوم؟»
مردمان تیمچه پاسخ دادند: «تو باید به تمام نقاط کره زمین سفر کنی و به ما بگویی چه تعداد برگ گیاه روی زمین وجود دارد و همینطور باید تعداد دقیق سنگ های روی زمین را به ما بگویی. وقتی توانستی پاسخ این دو سوال را بدهی، تو یکی از ما خواهی شد.»
مرد تصمیمش را گرفته بود. او رفت و ۴۵ سال بعد برگشت و درب تیمچه را زد.مرد گفت : «من به تمام نقاط کره زمین سفر کردم و عمر خودم را وقف کاری که از من خواسته بودید کردم. تعداد برگ های گیاهان در روی زمین 371,145,236, 284,232 عدد است! و 231,281,219, 999,129,382 سنگ روی زمین وجود دارد».
مردمان تیمچه پاسخ دادند: «تبریک می گوییم. پاسخ های تو کاملا صحیح است. اکنون تو یکی از ما هستی.ما اکنون می توانیم منبع آن صدا را به تو نشان بدهیم...»
رئیس تیمچه مرد را به سمت یک در چوبی راهنمایی کرد و به مرد گفت: «صدا از پشت آن در بود».مرد دستگیره در را چرخاند ولی در قفل بود.!مرد گفت: «ممکن است کلید این در را به من بدهید؟»مردمان کلید را به او دادند و او در را باز کرد.پشت در چوبی یک در سنگی بود.مرد درخواست کرد تا کلید در سنگی را هم به او بدهند.مردمان کلید را به او دادند و او در سنگی را هم باز کرد.پشت در سنگی هم دری از یاقوت سرخ قرار داشت. او باز هم درخواست کلید کرد.پشت آن در نیز در دیگری از جنس یاقوت کبود قرار داشت. و همینطور پشت هر دری در دیگری از جنس زمرد سبز، نقره، یاقوت زرد و لعل بنفش قرار داشت.در نهایت رئیس تیمچه گفت: «این کلید آخرین در است».مرد که از درهای بی پایان خلاص شده بود قدری تسلی یافت. او قفل در را باز کرد.دستگیره را چرخاند و در را باز کرد. وقتی پشت در را دید و متوجه شد که منبع صدا چه بوده است متحیر شد. چیزی که او دید واقعا شگفت انگیز و باور نکردنی بود...!
اما من نمی توانم بگویم او چه چیزی پشت در دید، چون شما از اعضای تیمچه نیستید!
لطیفه ![]()
![]()
💎 آقای فراموشکار میره دکتر میگه آقای دکترمن فراموشی گرفته ام.دکتر میگه:چندوقته این بیماری رو دارین؟آقای فراموشکار میگه:کدوم بیماری؟
💎 ﺍﻭﻣﺪﻡ ﮐﺎﺭ ﺍﻣﺮﻭﺯﻣﻮ ﺑﻨﺪﺍﺯﻡ ﺑﺮﺍ ﻓﺮﺩﺍ..ﺑﻠﻨﺪ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻢ ﺍﻓﺘﺎﺩ ﭘﺲ ﻓﺮﺩﺍﺍﻧﻘﺪ ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﻢ ﺍﻻﻥ
💎 مسافر تاکسی به راننده گفت:«آقای راننده، شما می توانید اسم چندتا از شاعران مهم ایران بگویید؟»راننده گفت:«بله قربان... حافظ، سعدی، فردوسی، مولوی، عطار، خاقانی...» مسافر حرف راننده را قطع کرده گفت:«خیلی ممنون... می خواستم سر خاقانی پیاده شوم، اسمش را یادم رفته!
💎 معلم:امیر جان با حمید یک جمله بساز.امیر:شما چه قدرشبیه همید.
💎 معلم از دانش آموز خواسته که انشا درباره یک مسابقه فوتبال بنویسد. همه مشغول نوشتن شدند جز یک نفر.
معلم از او پرسید:چرا نمی نویسی؟
دانش آموز جواب داد :نوشته ام.
معلم دفتر او را گرفت و نگاه کرد نوشته بود به علت بارندگی فوتبال برگزار نخواهد شد.
نمره تک📝
پدر : پسرم بگو ببینم چند تا نمره تک داری ؟ پسر گریه کنان پاسخ داد : بابا جون فقط 2 تا . پدر می پرسه : در کدام درس ها آوردی ؟ پسر گریه اش شدید تر شد و گفت : از شفاهی و کتبی !
دوربین👓👓
دکتر: متاسفانه چشم شما دوربین شده است.بیمار: آخ جون. پس یک حلقه فیلم بدهید، داخلش بیندازم وچندتا عکس بگیرم.
ماشین🚙🚕
اولی : ماشینی که به تازگی اونو خریدی ازش رضایت داری ؟
دومی : خودم که نه ولی مکانیک سر کوچمون خیلی راضیه !
هواپیما✈️✈️
بچه : بابایی چطور هواپیمایی که به این بزرگی هست رو می دزدن؟
بابا : اول منتظر می مونن بالا بره، هر موقع که کوچک شد بعد از آن می دزدنش
ما در ایران،افتخار داشتن بزرگترین فروشگاه متحرک جهان (متروى تهران) رو داریم!
اما دیده شده برخى افراد سود جو ازش به عنوان وسیله نقلیه استفاده میکنن!!!
ته چین چیست؟ به آخرین منطقه ی کشور چین «ته چین»میگویند
من برم دانشگاه شریف سمینار دارم!!
اولین فردی که صفر رو اختراع کرد و وارد اعداد کرد خوارزمی بود،
منم با نمره هایی که در طول زمان تحصیل گرفتم،
به گسترش این اختراع کمک شایانی کردم😌😂😂😍😍
در کلاس زیست شناسی
معلم:سعید! دو تا حیوان دوزیست نام ببر.
سعید: قورباغه و برادرش.🐸
نسخه دکتر
بیمار:آقای دکتر! انگشتم هنوز به شدت درد می کند!😩
دکتر: مگر نسخه دیروز را نپیچیدی؟🧐
بیمار: چرا پیچیدم دور انگشتم ولی اثر نداشت😖
معلم از دانش آموزان خواست که انشاء درباره یک مسابقه فوتبال بنویسند. همه مشغول نوشتن شدند جز یک نفر، معلم از او پرسید: تو چرا نمی نویسی؟
دانش آموز جواب داد:نوشته ام🖋️!
معلم دفتر او را گرفت و نگاه کرد. نوشته بود: به علت بارندگی فوتبال برگزار نخواهد شد!![]()
حالت چشــــــــــــم......هنگام درس دادن استاد سر کلاس :(-.-) (-.-) (-.-) (-.-) (-.-) (-.-) (-.-) (-.-)وقتی استاد خبر امتحان رو میده :(o.O) (o.O) (o.O) (o.O) (o.O) (o.O)موقع امتحان:(←.←) (→.→) (←.←) (→.→) (←.←) (→.→)وقتی استاد موقع امتحان حواسش جمع میکنه واسه مچ گیری:(↓.↓) (↓.↓) (↓.↓) (↓.↓) (↓.↓)وقتی که نمره ها رو میزنن :(͡๏̯͡๏) (͡๏̯͡๏) (͡๏̯͡๏) (͡๏̯͡๏) (͡๏̯͡๏) (͡๏̯͡๏)
یادمه یه روز ﺩﺑﯿﺮ ﺭﯾﺎﺿﯿﻤﻮﻥ ﺍﻭﻣﺪ گفت :ﺷﻤﺎﻫﺎﻡ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﻧﻤﺮﻩ ﻫﺎﺗﻮﻥ ﮔﻞ ﮐﺎﺷﺘﯿﺪ ، ﺩﻓﻌﻪ ﺩﯾﮕﻪ …ﻣﻦ ﮔﻔﺘﻢ :ﺩﺭﺧﺖ ﻣﯿﮑﺎﺭﯾﻢ !ﺗﻌﺮﯾﻒ ﮐﺮﺩﻥ ﻧﺪﺍﺭﻩ ﺩﯾﮕﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﺑﺎ ﺍﻋﺘﻤﺎﺩ به نفس ﮐﺎﻣﻞ ﺭﻓﺘﻢ بیرون !
دوستایی که آیفون دارن منو راهنمایی کنن...هر کاری میکنم با آیفون به اینترنت وصل بشم نمیشه ...دکمشو که میزنم در حیاط باز میشه 😕
تحقیقات پزشکی نشان داده است میان سرعت طپش قلب زنان و شنیدن نام مکان مورد علاقه شان رابطه مستقیمی وجود دارد :
آشپزخانه :بدون طپشمحل کار:بدون طپش بازار:طپ طپ طپ رستوران:طپطپ طپطپمسافرت:ططپ طپ ططپ طپ طلا فروشی:طاق طوپ شتلق طاق طوپ شتلق طاق طوپ شتلق
به مامانم میگم:شام چی داریم؟میگه:آنچه گذشت.....میگم:غذای جدیده؟میگه:عارع......میگم:خو حالا چیا داره توش؟واسه سلامتی خوبه؟میگه:هرچی تو این هفته پختم و کوفت نکردی قاطی کردم دوتا تخم مرغم زدم و مث کتلت سرخش کردم![]()
سن من بستگی به خواست مامانم داره ...ی وقتا میگه تو دیگه بچه نیستی ،این کارا چیه ؟از تو بعیده...ی وقتا هم میگهتو هیچی حالیت نیست ..بچه ای هنوز !این چیزا رو نمیفهمی
پسرک توی تاکسی ی شکلات درآورد و خورد ...بعد یکی دیگه پشت بندش یکی دیگه.....مردی که کنارش نشسته بود گفت:این همه شکلات برای دندونات مضره پسرک جواب داد:بابا بزرگم 135سال عمر کرد مرد گفت:با شکلات !!!!پسرک گفت :نهبابا بزرگم فقط سرش تو کار خودش بود نه کار دیگران ![]()
اتوبوس محفل مهتاب این هفته می خواد بره آذربایجان شرقی و یه سری به روستای کندوان بزنه برای سوار شدن بر اتوبوس از اینجا بلیت بگیر !
اتوبوس محفل مهتاب این هفته می خواد بره شیراز و یه سری به شاهچراغ بزنه برای سوار شدن بر اتوبوس از اینجا بلیت بگیر !
گر معلم کلاس مجازی در درس ... باشم
-هااااااام چقد خوابم میاد ، دیگه برم بخوابم ، چشمام درومدن انقد سرم تو گوشی بود😵-مگه مجبور بودی؟😐-زهراتو دیگه چرا ؟تو که بهتر از همه میدونی چقد درس و مشق دارم.-باشه بابا نكشم 🔪 شوخی کردم 😁-من الان خیلی خوابم میاد از این شوخیا باهام نکن که اعصاب ندارم
-حنانه حنانه-بله؟چکارم داری نصف شبی؟-یه سوالی داشتم ازت.-هههههه...😰تو کی هستی ؟-تو رو خدا جیغ نزنالان میگم.-سریع باش بگو که من خیلی ترسوام-من مولی ام 👽 اهل زحل-😱مگه آدم فضایی ها وجود دارن؟-فعلا که ما وجود داریمحالا بگذریم من فقط چند تا سوال دارم زود میرم.-باشه بفرما-تو سیاره ما میگن که اینجا شما یه جایی به اسم مدرسه🏢 دارين كه از زندان های ما بد تره😒 راست میگن؟ درکل یه اطلاعاتی راجع به مدرسه میخوام تحقیقم راجع به اینه. میتونی مدرسه رو نشونم بدی ؟ منو ببر مدرسه-راست گفتن والا😏 الان که نمیتونم مدرسه رو نشونت بدم -چرا؟-چون یه بیماری اومده به اسم کرونا که به خاطر اون قرنطینه ایم و تدريسا مجازی شدن.-خب پس راجع به تدریساتون بگو برام اصلا مدرسه چجوریه؟-هیچ جوری😒یه جایه پر از سختی-مثلا؟-هر روز یه تن تدریسسیصد تا امتحان و سه تن تکلیف -یه تن خیلی زیاده؟-نه اصلا-خب پس چرا انقد جزع و فزع می کنی؟-چون یه تن خیلیییییی زیاده-اها...کیا تدریس میکنن و امتحان میگیرن؟-معلمامون-چون تدریس مجازیه انقد سختتونه؟-در حالت عادی که حضوری بود کلی سخت بود، الان که مجازیه سخت تر شده-خب تو اگه خودت معلم کلاس مجازی بودی چیکار میکردی؟-بستگی داره چه درسی باشه-هر درسی که دوست داری .-خب پس بشین تابرات بگم که دلم پره حسابی😖-بگو-مثلا اگه معلم کلاس مجازیه ادبیات می بودم......-خب ؟ اگه می بودی؟-ببخشد یه لحظه رفتم تو فکر اولش بگم که اگه معلم هر درسی می بودم کلاسا رو تو واتساپ برگزار می کردم😁ولی حالا ادبیات، یکم حجم تدریس تو هر جلسه رو کم می کردم😌همین جوری که معلممون پیش میرن هم امتحان می گرفتم ...منظورم اینه یه ذره رحم میکردم😂
گه معلم ریاضی بودم به دانش آموزام یه ذره کمتر تو هر جلسه درس می دادم، به بد بختا یه ذره کمتر مشق می دادم یه رحمی هم می کردم یه ذره راحت تر امتحان می گرفتم
اگه معلم فیزیک بودم وقت بیشتری رو روی تدریس میذاشتم و یه ذره راحت تر امتحان می گرفتم😫
اگه معلم زیست بودم یه کوچولو به دانش آموزام آوانس می دادم و خیلی ریز و سخت پرسش نمیکردم
اگه معلم شيمي بودم به همين روال عالی که معلممون پیش میرن پیش می رفتم
اگه معلم مطالعات بودم مثل معلممون پیش میرفتم
اگه معلم عربی بودم هم همین جوریه همین جوری که معلممون بودن پیش می رفتم
دینی و قرآن رو که اصلا نگووووووووووهمییییییین جوووووریییییییی
بقیه ی درسامونم که همینجوری که معلمامون پیش میرن پیش می رفتم-خب پس یه چیزایی اومد دستم اینجوری که فهمیدم اون قدرام مدرسه سخت نیست فقط هر روز کلی امتحان و تدریس و تکلیف دارین ،درسته؟-بعد این هم حرفی که زدم این دستگیرت شد؟😳البته واسه کسی که خودش مدرسه رو تجربه نکرده اونقدرام بد نیست... حالا برو ديگه میخوام بخوابمحرفایی هم که زدم به کسی نگو-الان میخوای بخوابی؟الان که صبحه دیگه-ای وااااااای 😫دیگه هیچ چی بهت نمیگمبرو دیگه که خیلی عصبانیم از دستت -اوه اوه باشه رفتم خداحافظ👽-خدااااافظ
نویسنده : حنانه صفری
عنوان:فرار مغز ها
چرا این چشای این عقابه همش منو نگا میکنه؟!!ولکن تروخدا بخدا من غذا ی تو رو نخوردم بذار. برم؟!!چشم شهلاتو بنازم من!! الکیجواب نمیده بیخیالش میشم بذار مامان و صدا کنم ببینم میتونه ی کاری کنه این به من نگاه نکنه بخدا دیگه دارم زهر ترک میشم- مامان !!مامان بیا یه لحظه - جانم کاری داری ؟- یه لحظه میای!؟- بگو عزیزم !- مامان!این چرا انقد به من زل زده؟ - .عزیزم دست خودش نیست - چرا ؟مگه زنده نیست؟- خب اگه زنده بود که شما اینجا نبودی هممون گوشه ی قبرستون بودیم - واقعا!!!؟ چه جالب منم از اینا میخوام.- نه عزیزم فروشی نیست فقط باید نگاه کنی!- چقد بد شد آبجی نیومد؟!!- اره منم دوست داشتم بیاداما خب از اینجور جاها خوشش نمیاد- چرا؟- خودت رفتیم خونه ازش بپرس - باشه💫خب دیگه بعد از کلی ذوق و شوق و دیدن یک عده آدم که خودمم جزشون بودم وقتی که اونا رو میدیدیم خیلی جالب بود و انگار خیلی چیز هیجان انگیزی می دیدیم اومدیم خونه و با کلی اشتیاق نشستمو بدون اینکه لباسمو در بیارم آبجیمو صدا کردم 😍- آبجی !آبجی! بیا ببین چه عکسایی گرفتم با این حیوونا ولی خدا وکیلی آدمایی که اینارو درست میکنن خیلی شجاع هستن منم میخوام مثل اونا باشم- سلام عزیز دلم!!😘 چطوری؟مثل اینکه خیلی خوشگذشته بهت نه؟- خوبمخیلی خوشگذشت خیلی!!- خب حالا چی دیدی؟- وایی آبجی آدم وقتی بهشون نگاه میکرد دندوناش میریخت😟ولی خیلی باحال بود- عااو !!حالا که انقدر دوسشون داری میدونی چطوری اونارو میذارن اونجا؟؟- نه نمیدونم ولی خیلی دوست دارم انجام بدم- تاکسی درمی میکنن- عه چه باحال!- میدونی یعنی چی؟- آره بابا میدونم- چیه؟!- خب تاکسی دیگه 🚕 حیوونا رو سوار ماشین میکنن بعد بهشون میگن :هرکی شکلک دراره شکل عروسک داراره ۱،۲،۳ ولی عجب عروسکایی میشن من بزور تونستم یه دقیقه دووم بیارم اینا حتما پول خوبی بهشون میدن💰💰💵- ماشالا کجاها رفتی!!!! نه این نیست بذار بگم چطوری؟- چطوری ؟- خب ببین برای اینکه گرمشون نشه پوستشون و میکندن ولی تا میان پوستشونو بذارن سر جاش حیوونا فرار میکنند- - داداش جونم فهمیدی؟- - داداشی زنده ای ؟؟- اونایی که اینکارا رو انجام میدن کجا هستن؟؟؟- چمیدونم- یالا بگو اونا جایی برای زندگی کردن ندارند- چراا؟- هرچه سریع تر باید تاکسی درمیشونو بذارم توی تاکسی ببرنشون-
نویسنده: مائده عطشان
خليفه خون و خنجر و مهرباني؛ البغدادی
ما امسال خیلی تابستان خوبی داشتیم.خیلی بهمان خوش گذشت. جایتان خالي رفته بوديم با اين پسرخاله مان و آن پسردايي مان و اين يكي داداشمان عراق و الشام. 🚶♂آخه گفته بودند مرداني كه مي توانند اسلحه دست بگيرند بيايند جهاد جدي !⚔.🔫
ديديم كه اينجا عجب جاي داغانيست. همه مشغول بودند. يا داشتند مي بريدند،🔪 يا مي دريدند، ⚡️يا مي بلعيدند، 👀يا مي ... يك عده هم ميگرخيدند! 💪مثل من با اين پسرخاله مان و آن پسردايي مان و اين يكي داداشمان.
الهويج البستني فرمانده خيلي مهربان ما بود و هميشه به ما مي گفت گوووسسساله!🐑 و ما خيلي خوشمان مي آمديم است.
يك روز با اين پسرخاله مان و آن پسردايي مان و اين يكي داداشمان رفتيم يك روستا را بغارتيم. الهويج البستني به ما گفته بود زنانشان را زنده نگه داريد و بقيه را بِبُر!👩👨
داداش مان از نظر هوشي خيلي خسته است واسه همين زنان را بريد و مردان را آورد!🚶♂
هيچي ديگر آقا، هنگامي كه با 400 تا مرد برگشتيم، الهويج هي به ما ميگفت: گوساله، بدبختمان كردي. گوساله ...!🐑 خيلي با ما شوخي داشت هميشه و ما را با كمر بند سياه و كبود مي كرد.☄ ناگهان الهويج بازي اش گرفت، چون او خيلي دوست داشت با ما بازي كند. براي همين يك چيز خيلي بزرگ و تيز درآورد و افتاد دنبال من! من هم كم نياوردم و يكي از اين چيزهايي را كه يك چيزي شبيه ضامن دارد درآوردم💣 فقط نمي دانم چرا يهو همه از اين سو به آن سو مي دويدند و مي گفتند:بنداز اونور ... .
ما خيلي حرف گوش كن هستيم، آنقدر حرف گوش كن هستيم كه پرتش كرديم يك صداي داغان و بلندي آمد. بعدش همه گفتند: الهويج! الهويج! ...لا هويج! الهويجآب هویج شد!
يكهويي بعد از آنكه دود ها خوابيد آن اسير ها ديگر اسير نبودند و من را هي بالا و پايين مي انداختند و مي گفتند: القهرمان! القهرمان!💪
خيلي ناراحت شده بوديم واسه همين چون خيلي زرنگ هستيم با اين پسرخاله و آن پسردايي و اين يكي داداشمان گريختيم.🏃♂🏃♂
نویسنده: نازنین زهرا زندیه
تلفن همراه
گاهی با خود فکر میکنم اگر تلفن همراه نبود چه میشد؟!😱 خب معلوم است من هم نبودم!نتنها من بلکه هیچ کس نبود!!!!😳 همانگونه که از اسمش پیداست همراه و یاور همیشگی آدمیزاد است. گاه بقدری تلفنم را محکم در دست میفشارم که گویی پتکی را برای نابودی دشمن در دست گرفته ام احساس میکنم هر چیزی را درک میکند و میفهمد 😳 چه درد دل هایی که در حضورش نکردم☺️🙈 خداوند منان را هزاران سپاس که تلفن گویا وجود ندارد تلفن من هر آن چیزی را که دستور میدهم انجام میدهد. گویی فرشته ای است که به اذن الهی از کارخانه ای به سوی من روانه شده است.☺️ جالب است!!😱تلفن همراه من حتی فرق بین زشتی و زیبایی را هم تشخیص میدهد.😂همین دیروز قصد کردم سلفیای از خود بجای گذارم فکر میکنید چشد؟😢 خوب معلوم است تلفن من به مدت ۲۴ ساعت از کار افتاد.😭 تلفن من در کنار فهمیدگی و کمالات،شیطنت هایی هم دارد😂برای مثال در زمان های پرسش کلاسی تلفن من به مدت پنج دقیقه بعد از غیبت خوردن به طور خودکار خاموش میشودو دربین جلسات مهم کلاسی به صورت خودکار و ناگهانی ویس ارسال میکند😭جالب است بدانید در هنگام ویدیوکال با عزیزانم زشت ترین تصویر را از من نمایان میکند😩و در هنگام عکاسی چشمان تو را ریز لبان تو را کوچک👄 و بینی تو را نمایان میکندباشد که رستگار شویم.....اما بازهم تلفن همراه من بهترین دوست من است چراکه دوستان من این روزها در تلفن من هستند
نویسنده: ستایش جباری
موضوع :املا
در کلاس نشسته بودیم و معلم هنوز نیامده بود همه از استرس یخ کرده بودیم نگاهی به بغل دستی ام انداختم چشمانش از از ترس درشت شده بود و انگار داشت از حدقه در می امد😳 جالب اینجا بود که کلاس برخلاف همیشه که از شدت جیغ و داد و شیطنت بچه ها منفجر میشد حال ساکت ساکت بود فضای خوفناکی بود که ناگهان معلم ادبیات در را باز کرد و وارد کلاس شد سلام داد و روی صندلی اش نشستمعلم :خب بچه ها امروز برناممون چیه ؟من:خانم هیچی بخدا😅 میخواستید درس بدید اگه دوست دارید میتونیم ایندفعه بریم نپتون و همه بچه ها حرف مرا تایید کردندمعلم:نچ نچ😒😠 فکر کردید من الزایمر دارم درسته که 90 سالمه اماحافظه خوبی دارمامروز.....املا داشتید زود باشید دفتراتون رو در بیارید هر کی هم که غلطاش زیاد باشه میفرستمش سفر بی بازگشت به مریخ ☄️همه با دستهای لرزان دفترهایمان را دراوردیم نگاهی به دفتر مسخره خودم کردم که جلدش بچه گانه بودخب شروع کنید ببینم ..............😱😱املا تمام شد📃 دفترهایمان را برای تصحیح به یکدیگر دادیم علاوه اینکه برای برگه خودمان که میدانستیم طبق معمول پر از غلط است گریه میکردیم برای ان بدبختی هم که داشتیم تصحیحش میکردیم گریه میکردیم 😭😖برگه ای که دست من بود اسم نداشت و گمنام بود. دلم برایش سوخت نوشته بود :نحج البلاقه .اسفحان. مطغابل و.......😂برگه ها تصحیح شد📃❌❌ برگه خودم را گرفتم رویش یک صفر 0️⃣کله گنده حکاکی شده بود😔خانم افشار به اقای فضا نورد زنگ زد 📱و گفت تعدادزیادی دانش اموز داریم که میخواهند سفر به بی بازگشت مریخ بروندهمه خیلی خوشحال شدیم😃 چون دیگر لازم نبود به پدر و مادرمان برای نمره کم جواب پس بدهیمسوار سفینه شدیم 🚀......به مریخ که رسیدیم همه پیاده شدیم ناگهان عده ای دانش اموز مریخی و معلم مریخی دیدیم مریخی ها رنگ سبز داشتند👽👽 و چشمان بزرگ و مشکی برای رضا خدا یکدانه مو هم نداشتند. 😁😆کچلِ کچل.... دانش اموزان مریخی داشتند ازمون املا میدادند😱 یاد املای خودمان افتادیم و اشک در چشمانمان حلقه زد😢 املای انها تمام شد و معلم مریخی جواب امتحان انهارا داد همه بیست بیست✅✅✅ بیست ........ناگهان فکری در مغز تیزهوش من جرقه زد رفتیم جلو پیش انها لوازم تحریر نداشتند📕📗📘📙 اخه داخل مریخ درختی نبود که بخواهند با انها کاغذ درست بکنند به خاطر همین باهم به مذاکره رسیدیم و قرار شد ما به انها کاغذ بدهیم📙 و انها به ما املا یاد بدهند پس دست بکار شدیم و از انجایی که تیزهوش بودیم همه را زود و بدون دغ دادن انها یاد گرفتیم حالا وقت باز گشت بود حنانه فریاد: عابدیییییی کجایییییی میخواست از عابدی به عنوان نردبان استفاده کند😂 اما هرچه گشتیم عابدی نبود که نبود در همین زمان مهشید گفت باهوشا عابدی جا نشد😆 تو سفینه موند روی زمینمن:حالا چه خاکی بریزیم توی سرمون بریزیم😱 ناگهان صدای موشک 🚀خانم افشار امده بود سراغمان یقینا دلش برایمان تنگ شده بود خلاصه به زمین بازگشتیمو دوبا ره املا دادیم و همه بیست شدیم و خانم فشار هم بیش از پیش به ما دانش انوزان تیزهوش بالید
نویسنده: هستی روستایی
کنکور کنکور یعنی انقدر بخونی که چشمانت را کور کنی .کنکور یعنی کور که شدی و سپس به دانشگاه رفتی آنوقت چشم رقیبانت را هم کور کنی .😎اصلا بزار خیالت را راحت کنم تا کور نشوی نمی توانی این هفت خوان رستم را بگذرانی .کل زندگی جوانان با ذکاوتمان شده فکر کنکور .👨👩انقدر استرسش را میگیرند که موهایشان مانند دندان هایشان سفید،صورتشان پژمرده و زیر چشم هایشان گود میشود. 👴👵کنکور که نیست بلای جان است .البته فکر نکنم بدتر از کرونا باشد چون حداقل یه چیزایی از آدم را باقی می گذارد برای زندگی دوباره. 👀👂👐باید چهار صد تا کتاب بچینی دور و برت و خانه را مثل طویله شلوغ کنی اما دریغ از اینکه یکی از نمونه سوال هایش در آزمون بیاید.📃✏📝تازه بدتر از همه این است که وقتی نمونه سوالات سال های قبل را نگاه می کنی پر از سوال های مشابه با کنکور های قبل تر است ،اما وقتی نوبت به تو که میرسد ،طراحان محترم یا عوض می شوند یا نبوغشان بالا می زند و سوالات جدیدی کشف می کنند .👨⚖📃📑انگار هر کدام سوال تازه تری طرح کند جایزه بین المللی ساخت سوال مختص کنکوری ها را می گیرد .🏆🎉این ها فقط به فکر خودشان هستند نمی دانند که چند نفر طفل معصوم نشسته اند سر جلسه آزمون و قبل از هر سوال خدایشان را بیش از هر وقتی یاد می کنند و بعد از هر سوال درودی بر روح پر فتوح طراحان می فرستند .اما بخش جالب داستان هنگام ثبت نام است. هنگام ثبت نام برای کنکور خودت را در اتاق عمل هنگام جراحی تصور میکنی ،با دستانی خون آلود،بالای سر بیمار ،که صدای ضربان قلبش از دستگاه شنیده می شود به آن لحظه فکر می کنی که از اتاق عمل بیرون می آیی و خانواده بیمار با گریه به دنبالت می افتند و میگویند حال بچه ام چطور است ؟😭👩⚕️👨⚕️♥️شما هم همان طور که کلاه جراحی را از سرتان در می آورید ،نفسی عمیق می کشید و با صدایی آرام میگویید 🌸خوشبختانه خطر رفع شد.🌸سپس با غرور سالن را ترک می کنید .🏥یک ماه مانده به کنکور که مشغول تست زدن هستی و کمی به ستوه آمدی خود را در روپوش سفید پرستاری تصور می کنی ،که گوشی پزشکی در گوش مشغول گرفتن تعداد نبض و ضربان قلب بیمار هستی. 👩⚕️👨⚕️اما امان از سر جلسه کنکور که تمام آرزوهای نازنینت را که سال ها داشتی بر باد می دهد .بر سر صندلی می نشینی ،در همان هول و ولای ده بیست سی چهل کردن پاسخ دادن به سوالات ناچار هستی خود را منشی بیمارستانی که قبلا جراحش بودی تصور کنی .👱♀️👱♂️جوانان !زحمتکشان!شب زنده داران!از من به شما نصیحت اگر می خواهید به دانشگاه مورد علاقه تان بروید سه حالت بیشتر وجود ندارد :یا باید خیلییییی خوب بخوانید و خیلییی خوب هم پول داشته با�
نویسنده: صبا گلشیری
تقلب
این شب امتحان من ،دست بسر نمیشود
توپ شدم شوت شدم ، شاعر مشروط شدم
صدای زیبا و دلنشینِ آلارم موبایل بلند شدفقط خواستم موبایلم را به خلوتی برده و با آن با ملایمت رفتار کنم، امّا یادم آمد که ای داد بیداد که عصبانیت خوب نیست و انسان باید در این مواقع سه بار نفس عمیق بِکشد و اصلاً فکرَش هم نکنید که بخاطر گران بودن موبایل این حرف را زدم.اصلاً....وقتی به آیینه نگاه کردم و تصویرم را دیدم، تازه فهمیدم چرا مادرم آنگونه با تاسف به دخترش که باید الگویی برای خواهرش می بود نگاه می کرد😅🙂.....بعد از برداشتن جوراب هایم از روی لوستر ها و آماده شدنم، کتاب ریاضیِ خوشگلم را برداشتم.یکی از پرکاربرد ترین زمان درس خواندن، از محل خانه تا مدرسه است که با سرویس مدرسه طی می کنی، در راه تمام تلاشم را کردم تا بتوانم با صورت بسیار بسیارِ😊🙊😂 اشکال هندسی کنار بیایم و قراردادی با فرمول های کتاب ببندم تا بلکه بتوانم این درس را پاس کنم و تجدیدی نیارم، وگرنه ایندفعه مادرم مرا به جایی خلوت می بُرد و با ملایمت با هم صحبت می کردیم و اصلاً فکر نکنید که آخرش کار به گرفتن موبایل عزیزم و یک هفته محروم شدن از تماشای تلویزیون میشد.😢😁امّا خب برای همه ی این مواقع راه حلی وجود دارد، این شما و این برگه های تقلب.مراقب جلسه که برگه ها را پخش کرد، شروع کردم.سوالاتِ شیک و مجلسی همچون ستاره ای به من چشمک می زدند و من هم به آنها با لبخندی کج و معوج و مغزی ارور داده نگاه می کردم.😌مراقب هم که قربانش رَوَم، چهار چشمی همه را زیر نظر داشت.و آنگاه نور امیدی در من درخشید😳🤩 بله یکی از بچه ها که صندلی اش آن عقب ها بود، مراقب را صدا کرد.آرام برگه های تقلب را زیر و رو کردم تا شاید راه حلی برای مسائل پیدا کنم.امّا نمی دانم چرا وقتی صدای قدم های مراقب را که شنیدم به قولی قلبم هُری ریخت پایین و برگه ها از دستم رها شدند، حالا این هیچی مگر در کلاس باد می وزد که هر کدام دو متر جابهجا شدند.😐😭بله دیگر.... و برگه ی امتحان من خونین و یک صفر گنده آن بالا در چشمانم روانه شد.و دقیقاً این به استعداد و توانایی تو در تقلب کردن بستگی دارد
نویسنده: نسترن معافی
چیستان![]()
۱ _ یک نفر با تفنگ به سوی پرنده ای تیری انداخت و او را نقش بر زمین ساخت . پرنده بلافاصله در گذشت . حالا از کجا بدانیم بچه ای که در شکم دارد حلال است یا حرام ؟؟؟ ![]()
۲ _ سخت است سنگ نیست ، چهار پا دارد شتر نیست ، تخم میگذارد پرنده نیست .![]()
۳ _ ان چیست که دوپا دارد و دو پای دیگر هم قرض میکند و می رود و کسی هم به گردش نمی رسد ؟؟![]()
۴ _ اون چیه که وقتی میبینیش نمیخریش .اگه هم بخریش نمیپوشیشاگه هم بپوشیش نمیبینیش ![]()
لطیفه![]()
به لقمان گفتند :ادب از که آموختی؟فرمود:از اپلیکیشن خود آموز ادبیات_نسخه اندروید
می دونید چرا طرفدار های حافظ از سعدی بیشترن!چون سعدی میگوید:برو کار کن مگو چیست کار ولی حافظ میگوید :بر لب جوی بنشین و گذر عمر ببین خیلیییی آقایی حافظ
خمیازه چیست؟حرکت نمایشی ایرانیان برای بیرون کردن مهمان !اینا رو یاد بگیرید به دردتون میخوره
شخصی از ملا پرسید: میدانی جنگ چگونه اتفاق می افتد؟ملا بلافاصله کشیده ای محکم در گوش آن مرد زد و گفت این طوری!!![]()
![]()
یکی در باغ خود رفت دزدی را پشتواره ی پیاز در بسته دید گفت: در این باغ چه کار داری؟ گفت بر راه می گذشتم ناگاه باد مرا در باغ انداخت گفت چرا پیاز برکندی؟ گفت :باد مرا میربود دست در به پیاز میزدم از زمین بر میآمد .گفت:این هم قبول ولی چه کسی جمع کرد و پشتواره بست؟ گفت:والله من نیز در این فکر بودم که آمدی
اول ابتدایی بودم ی بار معلممون داشت ی موردی رو توضیح میداد بعد گفت: کی میتونه بگه چرا؟بهش گفتم ما بگیم...!!!گفت بگو عزیزم منم گفتم چراااا!نیم ساعت کتکم زد هنوزم نمیدونم چرا !!! ![]()
مردی از زنِ خویش شکایت به ابوالعینا بُرد. ابوالعینا گفت: خوش داری که زنت بمیرد. گفت: نه به خدا. گفت: وای بر تو، مگر نه تو از وجود او در رنجی؟ گفت: آری، ولی ترسم که از شادیِ درگذشتِ او خود نیز درگذرم.![]()
شاعری غزلی بی معنا و بی قافیه سروده بود . آن را نزد جامی برد . پس از خواندن آن گفت : (( همان طوری که دیدید ، در این غزل از حرف الف استفاده نشده است )) . جامی گفت : (( بهتر بود از سایر حروف هم استفاده نمی کردید ! ))![]()
گرانجانی به دیدن بیماری شد و درنگ بسیار کرد. بیمار گفت: چندان که به دیدن من می آیند آزرده شدم . گرانجان گفت: خواهی که برخیزم و در را ببندم ؟ گفت: آری! لیکن از بیرون.![]()
سلام خدمت همگی![]()
این وبلاگ مجموعه ای از فعالیت های انجمن ادبی دبیرستان فرزانگان دوره اول شهرستان ملایر است.
تمام تلاش خودمان را خواهیم کرد که شما لحظات خوشی را در این وبلاگ بگذرانید.
در صورت بروز هر گونه مشکل از جمله مشکل در لینک های دانلود در قسمت نظرات به ما اطلاع دهید.
سپاس![]()
![]()
منتظر نظرات شما هستیم.![]()
پذیرفته شدگان مسابقه شماره 1
پذیرفته شدگان مسابقه شماره 2
پذیرفته شدگان مسابقه شماره 3
پذیرفته شدگان مسابقه شماره 4

فراخوان مسابقه ی اول
امیدواریم شما برنده ی این مسابقه باشید![]()

🔹اطلاعات عمومی 🔹چهار حقیقت در رابطه با سعدی
شناسنامه نامشخص
در منابع مختلف سال تولد سعدی در حوالی سال 563 ذکر شده و مشخص نیست که دقیقا در همین سال بوده یا چند سال جلوتر و عقب تر. همچنین در این منابع به او دو نام مختلف نسب داده شده که این دو اسم مصلح الدین عبدالله و مشرف الدین عبدالله ست. سبک اشعار
از اونجایی که ایشون همیشه در احتماع مردم کشورهای مختلف بود و کمتر گوشه نشینی میکرد، اشعارش بر مبنای اجتماعی اخلاقی سروده شده. آثار سعدی
بوستان، گلستان، قصیده ها، دیوان اشعار، صاحبیه، مرائی سعدی، مفردات، کتاب نصیحه الملوک، رساله در عقل و عشق، هزلیات سعدی، مجالس پنجگانه. به اوج رسیدن شیخ اجل در کهنسالی
این شاعر بزرگ با اینکه اشعار زیادی در طول عمرش سروده بود، هیچکدوم اونجوری که باید باعث مشهور شدنش نشد. اما در طی دو سال بوستان و گلستان رو سرود و باعث مشهور شدن سعدی شد. امروزه گلستان و بوستان سعدی رو کمتر کسیه که نخونده باشه و بسیاری از حکایات و اشعارش نقل محفل های ادبی و آموزشیه.
واحدهای شمارشی
۱- «اصله» برای درخت: پنج اصله درخت
۲- «باب» برای خانه و دکان و کاروانسرا و ... دو باب خانه، پنج باب مغازه
۳- «برگ» برای کاغذ جلد نشده: پنج برگ کاغذ
۴- «بند» برای کاغذ که شامل 500 برگ در ابعاد معین است: سه بند کاغذ
۵- «پرده» برای تابلو نقاشی: سه پرده تابلو نفیس استاد فرشچیان
۶- «تخته» برای فرش و پتو و جز آن: دو تخته فرش، سه تخته پتو
۷- «تن» برای انسان (به جای نفر): ده تن سرباز
۸- «توپ» برای پارچه: سه توپ فاستونی
۹- «جام» برای قطعات شیشه ساختمانی و آینه های بزرگ: دو جام شیشه
۱۰- «جلد» برای کتاب و دفتر: دو جلد کتاب
۱۱- «جفت» برای کفش و جوراب و جز آن ها: دو جفت کفش، دو جفت جوراب
۱۲- «حلقه» برای چاه و قنات و فیلم و نوار و لوح فشرده: سه حلقه چاه، چهارفیلم
۱۳- «دانه» برای برخی اشیاء: دو دانه سیب، 5 دانه آب نبات
۱۴- «دست» برای شش عدد ظرف و قاشق و غیره و همچنین لباس: یک دست قاشق
۱۵- «دستگاه» برای اتومبیل و رادیو و تلویزیون و موتور و جز آن: دو دستگاه اتومبیل
۱۶- «دو جین» برای هر دسته یا بسته دوازده تایی: یک دو جین جوراب
۱۷- «دهنه» برای دکان: یک دهنه دکان نانوایی
۱۸- «رأس» برای گاو و گوسفند و بز و امثال آن ها: سه رأس گاو
۱۹- «رشته» برای گردن بند و دست بند، نیز برای قنات : دو رشته قنات، سه رشته گردن بند
۲۰- «زنجیر» برای فیل: دو زنجیر فیل
۲۱- «سر» برای انسان (به جای نفر در عائله): پنج سر عائله
۲۲- «سنگ» برای آب آبیاری و آسیا: سه سنگ آب
۲۳- «شاخه» برای سیم و لوستر و تیر آهن و جز آن: سه شاخه سیم، دو شاخه لوستر
۲۴- «شعله» برای وسایل روشنایی مانند چراغ و شمع: دو شعله چراغ
۲۵- «طاقه» برای شال و پتو و پارچه: دو طاقه شال، چهار طاقه پتو
۲۶- «عدد» برای برخی اشیا : 4 عدد بستنی
۲۷- «عراده» برای توپ: سه عراده توپ
۲۸- «فروند» برای کشتی و هواپیما و بالگرد: سه فروند هواپیما
۲۹- «فقره» برای نامه، سند، چک و مانند آن ها: سه فقره نامه
۳۰- «قالب» برای قطعات بریده شده و جدا از هم: دو قالب کره، چهار قالب صابون
۳۱- «قبضه» برای اسلحه سبک: دو قبضه برنو، یک قبضه شمشیر
۳۲- «قرص» برای نان: دو قرص نان
۳۳- «قطعه» برای زمین و باغ، همچنین برای فرش، عکس، جواهر،جوجه، مرغ، خروس، ماهی و اسکناس،: دو قطعه زمین ، چند قطعه فرش، سه قطعه عکس، دو قطعه اسکناس
۳۴- «قلاده» برای سگ و شیر و ... دو قلاده سگ
۳۵- «قواره» برای زمین و برای پارچه ای که برای یک دست لباس کافی است: سه قواره زمین، چهار قواره پارچه
۳۶- «مجلد» برای کتاب و دفتر: چهار مجلد کتاب
۳۷- «نخ» برای سیگار: سه نخ سیگار بهمن
۳۸- «نفر» برای انسان و شتر: سه نفر راهزن، ده نفر شتر
برخی واحدهای شمارش ویژه یک اسم است مانند «اصله» برای درخت، ولی برخی ممکن است به طور مشترک به کار رود، مانند عدد
استاد علیرضا حیدری
#آیامیدانستید 💡
«مثل اکبر ندهد، خدای اکبر بدهد.» ریشه در این دارد که آدمی همیشه باید چشم امید نه به دست بنده ی خدا، بلکه خداوند متعال داشته باشد. این مثل از یک حکایت پندآموز آمده است که آنرا در اینجا برای شما بازگو می کنیم.
در روزگاران قدیم پادشاهی به نام #اکبر بود، که افراد چاپلوس را به دور خود جمع می کرد، اکبر شاه عادت داشت به افرادی که از او تعریف می کردند، پاداش دهد، از این رو در اطراف کاخ او همیشه گدایانی بودند که به طمع پاداش از او تعريف می کردند، در این میان دو گدا نابینا به اسمهای #بشیر و #قاسم بودن که یکبار شانس به آنها روی آورد و شاه از کنار آنها گذر کرد، بشیر برای اینکه اکبر شاه به او چیزی بدهد مرتب می گفت:«اکبر بدهد.» اما قاسم می گفت:«اکبر ندهد، خدای اکبر بدهد.»
شاه برحسب عادت از سخن بشیر خوشش آمد و تصمیم گرفت به او پاداشی دهد، در نتیجه دستور شکم مرغ بریانی را با زر پرکنند و آنرا به #بشیر دهند، بشیر بادیدن مرغ بریان طمع کرد و آنرا به #قاسم که آن روز مقداری پول از راه گدایی بدست آورده بود فروخت. قاسم از همه جا بی خبر، خوشحال مرغ بریان را به خانه برد تا با زن و بچه اش آنرا بخورند، اما آنها با نهایت تعجب دیدن که داخل شکم مرغ پر از زر است و شکر خدا را کردند.
فردای آن روز #بشیر طبق معمول برای گدایی به کنار قصر رفت و باز آن جمله معروف یعنی«اکبر بدهد.»را تکرار کرد شاه با شنیدن آوای بشیر خشمگین شد و گفت:«مردک! چرا هنوز گدایی می کنی؟ من داخل شکم مرغ دیروزی را از زر ناب پر کرده بودم.» بشیر بیچاره که فهمید به چه قیمت ناچیزی زرها را از دست داده است، شرح داستان با پادشاه گفت و شاه در حیرت فرو رفت و گفت: چقدر آن گدا درست گفته بود :«اکبر ندهد، خدای اکبر بدهد.»
آیا ميدانستید برخیها واژههاي زیر را که همگی فرانسوی هستند فارسی ميدانند؟
آسانسور، آلیاژ، آمپول، املت، باسن، بتون، بلیت، بیسکویت، پاکت، پالتو، پریز، پلاک، پماد، پوتین، پودر، پوره، پونز، پیک نیک، تابلو، تراس، تراخم، نمبر، تیراژ، تور، تیپ، خاویار، دکتر، دلیجان، دوجین، دوش، دبپلم، دیکته، رژ، رژیم، رفوزه، رگل، رله، روبان، زیگزاگ، ژن، ساردین، سالاد، سانسور، سرامیک، سرنگ، سرویس، سری، سزارین، سوس، سلول، سمینار، سودا، سوسیس، سیلو، سن، سنا، سندیکا، سیفون، سیمان، شانس، شوسه، شوفاژ، شیک، شیمی، صابون، فامیل، فر، فلاسک، فلش، فیله، فیبر، فیش، فیلسوف، فیوز، کائوچو، کابل، کادر، کادو، کارت، کارتن، کافه، کامیون، کاموا، کپسول، کت، کتلت، کراوات، کرست، کلاس، کلوب، کلیشه، کمپ، کمپرس، کمپوت، کمد، کمیته، کنتور، کنسرو، کنسول، کنکور، کنگره، کودتا، کوپن، کوپه، کوسن، گاراژ، گارد، گاز، گارسون، گریس، گیشه، گیومه، لاستیک، لامپ، لیسانس، لیست، لیموناد، مات، مارش، ماساژ، ماسک، مبل، مغازه، موکت، مامان، ماتیک، ماشین، مانتو، مایو، مبل، متر، مدال، مرسی، موزائیک، موزه، مین، مینیاتور، نفت، نمره، واریس، وازلین، وافور، واگن، ویترین، ویرگول، هاشور، هال، هالتر، هورا و بسیاری از واژههاي دیگر.
ارسالی نازنین زهرا کولیوند
این شعر زیبا اثر استاد طنز پردازمعاصر آقای «ناصر فیض» است. ایشان هفتاد بار واژه «من» را در یازده بیت تکرار کردهاند. و مثنوی هفتاد من را سرودند!
مثنوی هفتاد من
{مَن اگر با مَن نباشم میشَوَم تنهاترین
کیست با مَن گر شوم مَن باشد از مَن ما ترین
مَن نمیدانم کیام مَن، لیک یک مَن در مَن است
آن که تکلیف مَنَش با مَن مَنِ مَن، روشن است
مَن اگر از مَن بپرسم ای مَن ای همزاد مَن!
ای مَنِ غمگین مَن در لحظههای شاد مَن!
هر چه از مَن یا مَنِ مَن، در مَنِ مَن دیدهای
مثل مَن وقتی که با مَن میشوی خندیدهای
هیچ کس با مَن چنان مَن مردم آزاری نکرد
این مَنِ مَن هم نشست و مثل مَن کاری نکرد
ای مَنِ با مَن، که بی مَن، مَنتر از مَن میشوی
هر چه هم مَن مَن کنی، حاشا شوی چون مَن قوی
مَن مَنِ مَن، مَن مَنِ بیرنگ و بیتأثیر نیست
هیچ کس با مَن مَنِ مَن، مثل مَن درگیر نیست
کیست این مَن؟ این مَنِ با مَن ز مَن بیگانهتر
این مَنِ مَن مَن کُنِ از مَن کمی دیوانهتر؟
زیر باران مَن از مَن پر شدن دشوار نیست
ور نه مَن مَن کردن مَن، از مَن مَن عار نیست
راستی! این قدر مَن را از کجا آوردهام
بعد هر مَن بار دیگر مَن، چرا آوردهام؟
در دهان مَن نمیدانم چه شد افتاد مَن
مثنوی گفتم که آوردم در آن هفتاد مَن}
![]()

غلامرضا بکتاش ، شاعر معاصر و ملایری
غلامرضا بکتاش سال 1352 در روستای کسب ملایر بهدنیا لبخند زد و با دهانی که بوی شیر میداد خندید. توی گوشش قصههای زیادی خواندند اما گوش او به این قصهها بدهکار نبود.
سالها غزل، مثنوی و رباعی سرود تا اینکه 1370 پایش را در کفش بچهها کرد و برای آنها قصه نوشت و شعر سرود. او که شعر را از 14 سالگی آغاز کرده، درست مثل بچهها فکر میکند.
برخی عناوین کسبشدهی غلامرضا بکتاش در 1388 و 1389
- برگزیدهی جشنوارهی بینالمللی شعر فجر در بخش کودک و نوجوان،
- برگزیدهی هشتمین دورهی جایزهی کتاب فصل جمهوری اسلامی ایران بهخاطر با دعای باران،
- برگزیدهی نهمین جشنوارهی سراسری مطبوعات کودک و نوجوان با شعر «نوبت بهار»
- برگزیدهی هفدهمین جشنوارهی تولیدات تلویزیونی و رادیویی صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران در بخش تولید شعر برای ترانه، 1388
- داوری جشنوارهی سراسری کتاب رضوی در بخش کودک و نوجوان،
- برگزیدهی جشنوارهی دوسالانهی کتاب کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان بهخاطر با دعای باران، 1389
- رتبهی نخست بهترین کتاب سال دفاع مقدس در بخش کودک با تا رادیو

خسرو فرشید ورد
...

ماجرای ضرب المثل کوه به کوه نمی رسد
کوه به کوه نمی رسد، اما آدم به آدم می رسد!
در دامنه دو کوه بلند، دو آبادی بود که یکی «بالاکوه» و دیگری «پایین کوه» نام داشت؛ چشمه ای پر آب و خنک از دل کوه می جوشید و از آبادی بالاکوه می گذشت و به آبادی پایین کوه می رسید. این چشمه زمین های هر دو آبادی را سیراب می کرد. روزی ارباب بالا کوه به فکر افتاد که زمین های پایین کوه را صاحب شود.
پس به اهالی بالاکوه رو کرد و گفت: «چشمه آب در آبادی ماست، چرا باید آب را مجانی به پایین کوهی ها بدهیم؟ از امروز آب چشمه را بر ده پایین کوه می بندیم.» یکی دو روز گذشت و مردم پایین کوه از فکر شوم ارباب مطّلع شدند و همراه کدخدایشان به طرف بالا کوه به راه افتادند و التماس کردند که آب را برایشان باز کند. اما ارباب پیشنهاد کرد که یا رعیت او شوند یا تا ابد بی آب خواهند ماند و گفت: «بالاکوه مثل ارباب است و پایین کوه مثل رعیت. این دو کوه هرگز به هم نمی رسند. من ارباب هستم و شما رعیت!»
این پیشنهاد برای مردم پایین کوه سخت بود و قبول نکردند. چند روز گذشت تا اینکه کدخدای پایین ده فکری به ذهنش رسید و به مردم گفت: بیل و کلنگ تان را بردارید تا چندین چاه حفر کنیم و قنات درست کنیم. بعد از چند مدت قنات ها آماده شد و مردم پایین کوه دوباره آب را به مزارع و کشتزارهایشان روانه ساختند. زدن قنات ها باعث شد که چشمه بالاکوه خشک شود.
این خبر به گوش ارباب بالاکوه رسید و ناراحت شد اما چاره ای جز تسلیم شدن نداشت؛ به همین خاطر به سوی پایین کوه رفت و با التماس به آنها گفت: «شما با این کارتان چشمه ما را خشکاندید، اگر ممکن است سر یکی از قنات ها را به طرف ده ما برگردانید.» کدخدا با لبخند گفت: «اولاً؛ آب از پایین به بالا نمی رود، بعد هم یادت هست که گفتی: کوه به کوه نمی رسد. تو درست گفتی: کوه به کوه نمی رسد، اما آدم به آدم می رسد.»